تبلیغات
مدیریت دولتی

مدیریت دولتی به مطالعه و بررسی سازمانهای دولتی می پردازد و تئوری سازمان ، با فرضیه هایی در مورد ساختار نهادها و تئوری اداری ، با فرضیه هایی در مورد رفتار انسان در گروهها.

تئوری اداری و سازمان مبنای اغلب تئوریهای مدیریت دولتی رو تشکیل می دهد.

این رشته یک علم میان رشته ای و جوان از علوم سیاسی ،جامعه شناسی و مدیریت بازرگانی برای ساختن پایه های نظری خود بهره گرفته است.

ما به بررسی این مفاهیم می پردازیم:

  • پارادایم ها   paradigms
  • هنجارها norms
  • ارزشها values
  • جهت گیریهای ارزشی value orientations
  • شناخت شناسی Epistomology
  • تعقل گرایی rationality
  • پیوند فرد و سازمان integration of the individual and the organization
  • حاکمیت سازمانی organizational governance
  •  معیارهای عملکرد سازمانی organization performance measures
  • رابطه سازمان محیط  organizational –environment interface
  • تصمیم گیری مبتنی بر اجماع consensual decision making
  • تکنولوژی و آینده technology and the future

 

پارادایــــــــــــــم

پارادیم عرصه ای برای آزمایشها و بررسهای آتی فراهم می کند.

توماس کوهن  :

  • اشاره به کشف دانش در علوم طبیعی دارد.
  • مجموعه کاملی از باورهای پذیرفته شــده و غالباً غیر قابل تردید که از سوی محققان و کاربران یک رشته علمی مقبولیت عام پیدا می کند.
  • تعمیم نمادین قوانین علمی،تعهد و پذیرش اهل آن رشته نسبت به مجموعه ای از نظریات و ارزشهای مشترک میان آنــــهاست و برای حل مسائل،نظریات و روشهایی را ارایه می دهند.
  • پارادیم ها موقعیت خود را از آنجا بدست می آورند که نسبت به نظریات رقیب در حل مسائل راه چاره هایی ارائه می دهند که کاربران آنها را زیرکانه تشخیص می دهند.
  • به  هر حال موفق تر بودن به معنای توفیق کامل در حل یک مساله واحد یا موفقیت در حل تعداد بی شماری از مسائل نیست.
  • اتقلاب پارادایمی وقتی رخ می دهد که مجــــموعه جدید از پیش فرضها،اندیشمندان را قادر به حل مسائلی می کند که قبلا لاینحل بوده اند.
  • تکامل یک پارادایم نشانه ای از بلوغ یک حوضه علمی است.

پارادایم در مدیریت دولتی از نظر صاحبنظران:

  • برخی : وقت تلف کردن است
  • ویلیام دان و بهمن فزونی : استفاده نادرست از این مقوله می شود زیرا این اصطلاح از نظر کاربردی در علوم اجتماعی زیر سوال است.
  • معدودی از دانشمندان: نظریه های مدیریت دولتی دارای پیش فرضهای قبلی نبوده و پیامد های هنجاری ندارد.
  • هنجار در لغتنامه معنی راه و روش ، طریق ، قاعده را دارد.

دشوارترین مساله در مدیریت دولتی در برخورد با پارادایم ها این است که مانند پارادایم هایی که کوهن در علوم دیگر مــــــــطرح می کند،جامع نیستند.

مدیرت دولتی حوزه متنوعی است و طرح یک پارادایم در این حوزه مشکل است زیرا همه موارد را در یک زمان پوشش نمی دهد

آنچه در این حوزه به نظر می رسد این است که با یک پاردایم برخورد نداریم بلکه بخشهایی از پارادایم های مختلف از حوزه های گوناگون است.

کوهن :

  • به نظر می رسد در غیاب یک پارادایم یا نبود راه کارهای جایگزین برای یک پارادایم،همه واقعیاتی که می تواند به ایجاد و توسعه یک علم خاص مربوط شود بطور مساوی از اهمیت برخوردار بوده و مرتبط می باشند.نتیجاً جمع آوری اطلاعات بدین صورت بیشتر شبیه یک فعالیت تصادفی می باشد تا انکه فعالیتی در جهت توسعه دانش آتی بشمار آید.

توصیف کوهن متاسفانه با تحقیقات مدیریت دولتی همخوانی دارد.

بعضی از موارد که تا حدود زیادی مورد قبول همگان هست مانند سلسله مراتب - عقلانیت و رشد با توجه با ارزشهای باورمند در جامعه مدیران دولتی بررسی می شود.

مدیریت دولتی نوین

از دیدگاه اچ.جورج فردریکسون :

  • نظراتش شامل مدلهای مدیریت دولتی،محتوی هنجاری از  مدیریت دولتی کلاسیک تا نوین است.

 مدیریت دولتی نوین بر برخی از ارزشهای جدید و هم برخی از ارزشهای سنتی مدیریت دولتی تاکید دارد.

تاکید عمده این نگرش بر عدالت اجتماعی است.

همچنین تاکیدی بر رویکرد ارباب رجوع محوری نسبت به مدیریت دولتی  دارد.

همچنین بر بوروکراسی زدایی ، تصمیم گیری دموکراتیک و عدم تمرکزگرایی در برخی از فرایندهای اداری تاکید دارد.

مطالعه و عمل مدیریت دولتی ما را به دو مفهوم مهم می رساند:

  • هنجارها
  • ارزشها

هنجارها و ارزش ها

هنجار: نوعی انتظار رفتاری است که تا حدود زیادی از جانب گروهی از افراد یا بوسیله جامعه مراعات می شود.

این هنجارها بیان می کنند که یک شخص،سازمان یا دولت چگونه باید عمل کند- بعضی تئوریها به طور تجویزی به ارزشهای درونی توجه دارند و بعضی دیگر تلویحی

به طور مثال مدیریت دولتی نوین می گوید :  سازمانها باید کمتر دموکراتیک و بیشتر مشتری مدار باشند.(دستور تجویزی)

و یارویکرد اقتصادی در خط مشی عمومی حمایت می کنند معتقدند با مشوقهای پولی افراد رو بر می انگیزانند-آنها هم واقعیت را از دیدگاه خود توصیف می کنند و هم الگوهای خاصی برای رفتار تجویز می کنند. (دستور تلویحی)

گزاره های هنجار یا تجویزی بوسیله ارزشها حمایت می شوند.

اگر همه نظریه ها،پیامد های هنجاری داشته باشند، آنگاه ارزشها نقش مهمی در علوم اجتماعی پیدا می کنند.

با وجو این مباحث برخی دانشمندان می گویند علوم اجتماعی عاری از ارزش هستند.این موضوع قبل از مجادله بین وبر و شمولر بوده است.

در سال 1945هربرت سایمون دوگانگی واقعیت-ارزش را در اثر برجسته خود ”رفتار اداری“ مطرح کرد.

در سال 1950علوم اجتماعی با سرعت به سوی علمی شدن پیش می رفت و به بی ارزش بودن محتوا متهم می شد.

می دانیم که واقعیت ها به طور مستقل از مشاهده  گر وجود ندارند. باورها،ارزشها،آرزوها و جامعه پذیری ما،آنچه را که می بینیم تحت تاثیر قرار می دهد.

چهار رویکرد نسبت به ارزشهای انسانی

  • ذهنی گرایی subjectivism
  • زیستی اجتماعی biosocialism
  • اثبات گرایی منطقیbiopolitics
  • رویکرد بین الاذهانی intersubjectivity

ü     ذهنی گرایی

  • بعضی از ارزشها بوسیله تفاسیر و تعابیر شخص،توصیف و مشخص می شود.
  • این روش تعمیم ها رو از بین می برد.
  • این رویکرد خیلی جزیی نگر است.
  • اهمیت عوامل اجتماعی و فرهنگی رو رد می کند.
  • رویکردی نامناسب در علوم اجتماعی است.
  • گفته ها یا گزاره های عمومی یا جهانشــــمول در مورد ارزشها بی معنا هستند

ü     زیستی - اجتماعی

  • ارزشها در اثر واکنش های زیستی اجتماعی به وجود می آیند و انسان دخالت زیادی ندارد.
  • ظهور مقوله سیاست های زیستی یکی از دست یافته های این دیدگاه است.
  • انسان اسیر چهار چوب زیستی شیمیایی خود می دانند.
  • معنقدند که ذهن انسان در شکل دهی ارزشها و تعاملات اجتماعی اساسی در این فرآیند نقشی فعال و هدفمند دارد.

ü      اثبات گرایی منطقی و تجربه گرایی

  • عمومی ترین رویکرد نسبت ارزشها در علوم اجتماعی است.
  • ارزشها را به عنوان واقعیات اجتماعی می پندارد که می تواند در قالب عینی تفسیر می کند.
  • تجربه گرایی با این رویکرد ارتباط تنگاتنگی دارد.
  • تجربه گرایی :تجربه بر دانش مقدم است پس ارزشهای انسان صرفنظر از ادراک ما از آنها وجود دارند.
  • هر دو رویکرد، ذهن را به عنوان ابزاری فعال که اثرات حسی محیط بر آن اثر می گذارد، اشاره می کنند.

هر دو مفهوم می گویند که افراد اشیاء را در قالب رابطه علت و معلولی،درک کرده و به آنها معنا می بخشند و واکنش نشان می  دهند و تفسیر می کنند و افراد با فرایندی شبیه به این ارزشها را کسب می کنند.

بلونه و نایگرو :

بنابراین مدیریت دولتی بر این پیش فرض اساسی استوار است که اگر چه فرآیند شکل گیری ارزش بوسیله افراد صورت می گیرد ولی ارزش ها از طریق فرآیند های مختلف جامعه پذیری،بر آنها تحمیل می شود. از این جهت ”انسان هنجاری“ به صورت مخلوق سیستم اجتماعی و محیطش در می آید.

  • اگر ارزشها از لحاظ نظری،بدون توجه به توجیه و تفسیری که ما از آنها داریم می توان گفت پس علوم اجتماعی به عنوان نوعی تلاش انسان عاری یا آزاد از تفاسیر فردی از ارزشها هستند. ولی  از لحاظ روش شناسیmethodologically،فرد باید فرآیندی را که از طریق آن این آزادی ایجاد شده است را بیان کنند.
  • علوم اجتماعی عینی به منظور حفظ و نگهداری ابزراها و موضع های غالب سیاسی مورد استفاده قرار گرفته اند.

ماروین سورکین:

  • ناب بودن دانش تا مادامیکه آن دانش بوسیله نهادهای اجتماعی برای اهداف و مقاصد تجویزی خاص استفاده می شود، بی معنا است.
  • از این رو، دانش اجتماعی، چه علمی باشد چه نباشد، برای آن جامــعه دارای ارزش است و وظیفه ی ایفا می کند که می تواند غالباً ایدئولوژیک نامیده شود.

بنابه تعریف سورکین، دانش در مدیریت دولتی در قلمرو اجتماعی برای مقاصد تجویزی استفاده می شود. پس ابعاد شناخت شناسانه و هنجاری این دانش از لحاظ انتقادی برای جامعه ما حائز اهمیت هستند.

 

ü     رویکرد بین الاذهانی

  • ارزشها را به عنوان ماحصل فرآیند تعامل اجتماعی می پندارند که انسان صرفا نسبت به عوامل تاثیرگذار سیستم خارجی واکنش نشان نمی دهد بلکه بطور فعال در خلق ارزشـها مشارکت می کند.(ارزشها با روی هم قرار گرفتن تفاسیر ذهنی افراد است).
  • این اصطلاح به معنای ، معانی مشترک بین افراد است.
  • رفتار فرد در خلق ارزش ها منشاء اثر است.
  • بخش مهمی از فلسفه مشهور پدیدار شناسی است.

ریچارد مینز:

تعبیر ما از واقعیت این است که چگونه آنچه را که برای خود یا برای جامعه معنی دار است، تعیین کنیم مثلا :

موضوع ارزشهای انسانی ؛ انسان چه چیزی رو فوق العاده ارزش می نهد؟ یا چه گزینه هایی برایش ارزشمند است ؟ چه زمانی در اتخاذ تصمیمی ریسک می کند؟

کلاً چه چیزی معنا دار است.

·      تئوری اداری که شخص در تحقیق یا عمل به کار می گیرد، دلالت بر آن دارد که به زعم او چه چیزی به عنوان عمل معنا دار برای اعضاء یک سازمان محسوب می شود.

·        افراد به پیرامون خود و تعاملات خود معنا می بخشند.

·        سیستم ارزشی و نظریه های مدیریت مترادفند.

·      ارزشها برای تعریف محیط انسانها حائز اهمیتند، می توان طوری گسترش داده شود تا این ایده که ارزشها واقعیت اجتماعی را شکل داده و نظم می بخشد در برگیرد.

از دیدگاه پدیدار شناسی بین الاذهانی، واقعیت چیزی است که آن را، نه به صورت فردی بلکه به صورت اجتماعی درک می کنیم ، چون ما در یک محیط اجتماعی زندگی می کنیم.

پس با توجه به مدل انسانی که در تئوری و عمل بکار می بریم گزینه های انتخابی ما پیامدهای هنجاری دارد.اگر افراد عمدتا به عنوان حیوان اقتصادی ببینیم ، این دیدگاه منجر به شیوه های اقتدارگرایانه مدیریت تیلوریسم می شود. یا اگر فقط به انسانها به دید موجوداتی منفعل بنگریم که با منابع دیگر سازمانی تفاوتی ندارند.

معرفت شناسی

اینکه چگونه مشخص کنیم چه چیزی واقعیت است و معنی دار، تا حدی بستگی به فرآیندی دارد که بوسیله آن کسب دانش می کنیم.

نام دیگر معرفت شناسیف مطالعه دانش است.

به طور مثال فرد معتقد به اثبات گرایی منطقی، قبل از قضاوت در مورد واقعیت، ادله تجربی عینی می خواهد.

بی.اف.اسکینر می گوید شان و آزادی انسان افسانه های مصنوعی و ساختگی هستند.چون از نظر تجربی باورها و برداشتهای این اشخاص باورمند رو تایید کرد. می بینیم که این معرفت شناسی ما رو به محدوده ای از ادراک می رساند. و این خود باعث می شود بدانیم معرفت شناسی ما از چه عواملی تاثیر می پذیرد.

اگر کسی بتواند تعریفی از آنچه دانستن آن ارزشمند است ارایه بدهد، در واقع ابزاری است که به کمک آنمی توانند به عمل بپردازند-چون ما بر اساس آنچه می دانیم عمل می کنیم.

مهمترین موفقیت بوروکراتها همین توانایی تعاریف برای نمادها، رفتار و ارزشهای معنی دار است.

کاپلان:

هیچ چیز،غیر از یک کمیت سنجش پذیر واقعیت نیست.

کمی گرایی موضوع مهمی برای تحقیقات مدیریت دولتی است.

عقلانیت

برای درک بهتر از کشف دانش مدیریت دولتی، احتیاج به تشریح عقلانیت داریم.

که تعریف این لغت با مشکلاتی همراه بوده است . ار دیدگاه ارسطو عقلانیت اشاره به رفتار اخلاقی دارد. ولی تعرف معصر آن به عنوان رفتاری برای به حداکثر رساندن ارزش معنی می دهد و هیچ عنصر اخلاقی ندارد.

راموس می گوید با تعرف عقلانیت صرفا به عنوان حدکثر کننده ارزش، می توانیم با توجه به ارزشی که، فرد در تلاش برای تحقق آن است، رفتار درست و نادرست را عقلانیت بنامیم.مثل یک قاتل حرفه ای که با برنامه ریزی و کارآمدترین ابزار قتل، ماموریتی را به صورت عقلایی انجام می دهد.

به غیر از رفتار حدکثر کننده ارزش برای عقلانیت در دوره معاصر سه عنصر دیگر هم به آن اضافه شده است.

  • سازگاری: با مشخص شدن هدف رفتاری انتخاب شود که در راه رساندن ما به هدف سازگار باشد.
  • هدفمندی: برنامه ریزی در راستای رسیدن به هدف
  • گزینه های انتخابی معدود: عمل عقلایی انسان محدود است.

عقلانیت بهینه :

مستلزم دانش و آگاهی از همه راه کارهای اجتماعی،پیامدها و انتخاب بهترین راه کار است.

عقلانیت محدود:

آنست که افراد درون محدودیت های دانش خود به عنوان انسان تا حد امکان تصمیــماتی عقلایی می گیرند.

سه موضوع مهم در استفاده از عقلانیت برای توصیف اعمال شخصی و سازمانی باقی می ماند:

  • شهود
  • مفهوم انسان عقلایی
  • عقلانیت وظیف های در برابر عقلانیت جوهری

ü      شهود

وقتی ما به صورت شهودی تصمیم می گیریم ضرورتا مخالف تصمیم گیری عقلایی نیست.

یزقل درور :  فرآیند شهودی را فرا عقلایی می نامد.

شاید وقتی ما بطور شهودی عمل می کنیم، راههایی برای حداکثر نمودن ارزشهایمان به روشی سازگار و هدفمند پردازش می کنیم که از وجود آن در ذهن اگاه خود،آگاهی نداریم.

ü      انسان عقلایی

مفهوم انسان صرفا عقلایی ، تمرکز بر فعالیتهای فکری سازگار، قابل برنامه ریزی و سازماندهی شده انسان –اهمیت دادن به رفتاری که به اهداف مرتبط می شود- پذیرش هدف بدون اینکه بپرسیم چگونه ایجاد شده است ، می باشد.انسانی که بی نظمی و آشوب را احساس و تجربه می کند، از خود رفتارهایی بروز می دهد بدون آنکه بتواند عمل خود را از جهت پیوستگس و اهداف توجیه کند ، بدون برنامه اقداماتی انجام می دهد و اندیشه های گوناگون در ذهن او می اید چنین انسانی مد نظر نظریه پرداز سازمان نیست.

ü      عقلانیت وظیفه ای  در برابر عقلانیت جوهری

عقلانیت وظیفه ای :

برای اشاره به  نوعی از رفتار سازگار و هدفمند مورد درخواست یک سازمان که برای رسیدن به ارزشها و اهداف سازمان به کار می رود. از جانب دیگران ممکن است اخلاقی قلمداد نشود.به زبان ساده وقتی بر اساس اهداف و ارزشهای سازمان رفتار می کنیم – رفتار وضیفه ای است.

عقلانیت جوهری:

 برای اشاره به نوعی رفتار فردی استفاده می شود که در راستای تحقق ارزشها و اهداف شخصی جهت داده می شود. نوعی الگوی اخلاقی شخصی رفتار را در خود دارد.و به نوعی دیگر زمانیکه بر اساس مجموعه ای از ارزشها و اهداف شخصی رفتار می کنیم از این الگو پیروی می کنیم.

تلفیق نیازهای فردی و سازمانی

نیازهای سازمان شامل کارایی ، اثربخشی و بهره وری است و نیازهای فردی عبارتند از رضایتمندی شخصی، امنیت، روابط اجتماعی، عزت نفس و خود شکوفایی.

کلاسیک ه بر نیازهای سازمانی تاکید داشتند و مکتب روابط انسانی بر فرد ، به نظر برخی نویسندگان معصر مثل راموس این دو هیچگاه با هم تلفیق نمی شوند ولی کریس آرجریس می گوید نیازهای فردی و سازمانی تا حد چشمگیری در سازمانهای غیر رسمی محقق می شوند.

هارمون می گوید: اگر ماهیت "خود" را بطور متفاوت در نظر بگیریم ، این نیازها می تونند محقق شوند؟

خود

اینکه آیا فرد می تئاند با سازمان یکی شود، بستگی به باور مانسبت به اهمیت "خود" دارد.

"خود" واضح و روشن نیست تا به راحتی بتواند مورد سنجش قرار بگیرد.بلکه باید مجموعه ای از تئوریها و اصطلاحات را بررسی کنیم از جمله "روابط میان ما" و "درونگرایی گشتالت" و ....

در این مجموعه تاکید بر این داریم که ، "خودبدون تعامل با دیگراندرک نمی شود و باید در این تعامل انعطاف داشته باشد چون تعریفش از واقعیت و رفتار در حال تغییر است و این تغییر بستگی به خودآگاهی و خود اندیشی دارد.

می توان دو مفهوم برای "خود" در نظر گرفت:

مفهوم اول- فعالیتهای خارجی انسان ، توصیف کامل و صحیحی از واقعیت درونی اوست.

مفهوم دوم-مرکب از ارزشهای درونی است.یعنی هر فردی در جستجوی معنا ، دارای اراده ای آزاد و شان و منزلت انسانی است.

مدیران معتقد به مفهوم اول؛ ارزش زیردستان را صرفا در قالب آنچه تولید می کنند، تعریــــف می کنند.

مدیران معتقد به مفهوم دوم؛نخست به افراد با نیازها و خواسته های فردی ارزش قایل هستند و آنگاه به عنوان تولید کننده، ارزش می دهند.

سوالات زیادی در این باره مطرح می شود ،از جمله در مورد "خود" و کاربردهایش برای رفتار سازمانی.

 

 

حاکمیت سازمانی

موضوع مهم دیگر تئوری سازمان این است که حاکمیت سازمانی چگونه صورت می گیرد.

د راینجا دو سبک بررسی می شود ،یکی بوروکرات ها و دیگری دموکراتها هستند.

بوروکراتها: تاکید بر تقسیم کار، تخصصی کردن وظایف،سلسله مراتب اداری، قوانین کاری یکسان،...که در سالهای اخیر به دلیل غیر شخصی بودن رفتار، جابجایی هدف و عدم توان در برخورد با وضعیت های جدید مورد انتقاد واقع شده است.و یکی دیگر از مشخصه های این سبک سلسله مراتب است.و لی سبک دموکراتیک مدیریت، متضمن مشارکت است.در این مشارکتها سوالاتی پیش می آید از جمله ، مشارکت به وسیله چه کسانی و به چه میزانی و در چه موضوعاتی که در شش نوع مدیریت دموکراتیک به این سوالات اساس جواب داده می شود.

این شش نوع عبارتند از ؛ مدیریت مشارکتی دومکراتیک،توسعه سازمانی،اتحادیه-قانون گرایی،کیفیف نعضت زندگی کاری،خودمدیریتی و دموکراسی صنعتی.

مزایای این مشارکتها می تواند کاهش از خود بیگانی شخصی،افزایش میزان بالا بردن مشارکت شهروندی و افزایش وحدت اجتماعی ، تطبیق پذیری سازمان، افزایش بهره وری سازمانی و افزایش در فرصت برای خود شکوفایی فردی .

جورج فردریکسون: افزایش مشارکت یکی از ارزشهای مدیریت دولتی نوین است.

تحقیقات ثابت نمی کنند که حتما افزایش مشارکت منجر به بهره وری سازمانی شود.

حاکمیت سازمانی و کنترل از مباحث مهم برای محققان هستند.

معیارهای عملکرد سازمانی

فردریکسون می گوید اثر بخشی و کارایی معیارهای مهمی برای ارزیابی سازمانهای دولتی است.ولی سنجش آن مشکل است.مدیریت دولتی نوین ممی گوید هدایت سازمانهای دولتی ،به غیر از اثر بخشی و کارایی ارزشهای دیگری هم مثل مشارکت،رشد طلبی و عدالت اجتماعی مهم هستند.

از نظر هارت،اسکات و کلارک درباره معیار عملکرد سازمانی صحبت کرده اند و وارنبنیس،یکی از صاحبنظران علم رفتاری،سلامت سازمانی رو معیار عملکرد سازمانی مطرح کیده است.

سازمان سالم ،سازمانی است که در حال رشد و تطبیق پذیر باشد.

حالا آیا همه سازمانها در حال رشد هستند؟و در عرصه محدودیت ها عملکرد سازمانی را ارزیابی کنیم.

رابطه سازمان و محیط

رابطه بین سازمان و محیط مستلزم تغییر و تطبیق پذیری سازمانی است.

کتز و رابرت کان می گویند: مدل نظری ما برای درک سازمان ها،مدل داده-ستاده است که در آن بازده مطلوب از ستاده سیستم را فعال می کند.

مشارکت مشتری در بخشی از خواسته های محیطی که امـــــروزه در سازمانهای دولتی صورت می گیرد،بوسیله مدیریت دولتی نوین مطرح می شود.موضوع مهمی برای خط مشی گذاری عمومی و تئوری سازمانی است. هارمون،بلون و نایگرو در این باره بحث کرده اند.

تغییر غالبا موضوعی گیج کننده برای تئوری و عمل در سازمان است.انواع مختلفی از استراتژیهای تغییر وجود دارد.استراتژی بازآموزی، مشارکتی، مبتنی بر اجبار.اینکه که کدام موثرتر است، بستگی به بستری دارد که چنین استراتژی در ان بکار گرفته می شود.

 

تصمیم گیری مبتنی بر اجماع

آشناترین تصمیم گیری در جامعه ،تصمیم گیری سیاسی است.

در مدل تصمیم گیری سیاسی، روشی که بوسیله آن تفاوت ها حل می شوند روش چانه زنی است.

طرفداران مدیریت دولتی نوین درباره تصمیم گیری  مبنی بر اجماع سخن می گویند.بعضی تصمیم گیری بر مبنای اجماع را به معنی رسیدن به نوعی توافق گروهی بین افرادی که معمولا دیدگاههای متفاوتی دارند می گویند.

برخی دیگر به معنی اکثریت دموکراتیک تعبیر می کنند.و یا به تعبیر دیگر از نظریه پردازان به عنوان نشانه تعهد شخصی به گزینه هایی که در تصمیمات سیاسی مورد مذاکره،مـــــــطرح نمی شود،عنوان می کنند.تفاوت عمده چانه زنی روشی که بوسیله آن تفاوتها حل می شوند در مدل تصمیم گیری سیاسی با اجماع در فقدان بازیهای دلالی قدرت در اجماع و موضع هنجاری مدل اجماعی است.

تصمیم گیری بر مبنای اجماع فرآیندی است که در آن قدرت شخصی و کنترل اطلاعات ،تابع بحث باز و صادقانه پیرامون موضوعات است.

آیا می توان از مدل های چانه زنی سیاسی انتخاب که بر ایدههای ابزاری از انسان استوار است به مدل تصمیم گیری مبتنی بر اجماع که بر عشق تکیه دارد حرکت کرد؟

آیا چنین انتقالی باید پیامد تغییر عمده ای در ارزش های اجتماعی باشد.

تکنولوژی و آینده

کلیتن توصیف می کند که چگونه انتخاب تکنولوژی کاربردی از جانب مدیران دولتی بر ارزشهای چامعه تاثیر می گذارد.

دونالدشون در اثر خود تحت عنوان "آن سوی حکومت با ثبات" می گوید سیستم اجتماعی از ساختار ،تئوری و تکنولوژی تشکیل شده است و تغییر در هر کدام از این عناصر موجب تغییر در دو عنصر دیگر می شود. اگر بتوانبم با اطمینان، تغییرات تکنولوژیک آینده را پیش بینی کنیم،می توانیم مطمئن شویم که چنین تغییراتی منجر به واکنش های زنجیره ای در ساختار، تئوری و ارزش های جامعه خواهد شد.شوماخر پیش بینی می کند که تغییر در تکنولوژی سوای روش های تولید که از منابع استفاده زیادی می کنند مستلزم تغییری در ارزش ها خواهد بود. به تعتقاد وی ما باید از روشه های مصرف انبوه منابع به روش های کار اندوز تغییر جهت بدهیم. او می گوید اگر کار و فراغت را یکی بدانیم و اگر رضایتمندی انسان را در قالب کیفیت زندگی بسنجیم و نا در قالب موفقیت اقتصادی، چنین هدفی تحقق خواهد یافت.


موضوعات پنجگانه مهم در تئوری سازمانهای دولتی

 

مقدمه

نظریه پردازان مدیریت دولتی ، دانشمندان و مجریانی هستند که اهداف و نقطه نظرات مختلفی دارند. در این فصل موضوعاتی بررسی خواهد شد که مورد توجه تعداد زیادی از نظریه پردازان و مدیران بوده است ، پنج موضوع مهم در این فصل مورد بررسی قرار داده خواهد شد که عبارتند از :

  1. سیاست و اداره
  2. بوروکراسی و دموکراسی
  3. سازمان و مدیریت
  4. تئوری و عمل
  5. نظریه های سازمان دولتی

 

 

1.       سیاست و اداره

اگرچه جدایی بین سیاست و اداره از موضوعات سنتی در حوزه مدیریت دولتی است ، اما رابطه بین این دو از موضوعات بحث برانگیز دنیای فعلی نیز هست. راه حل ویلسون در این رابطه این بود که موسسات دولتی شبیه موسسات بازرگانی فعالیت کنند و اصول پذیرفته شده مدیریت از بخش خصوصی را دنبال و تبعیت نمایند و در پی بیشترین کارآیی باشند . اما این دیدگاه مادامیکه موسسات دولتی تابع نفوذ تباه کننده سیاست باشند هرگز نمی تواند محقق شود. به همین دلیل ویلسون سیاست را از اداره تفکیک نمود.

ویلسون در پاسخ به این سوال که با توجه به جدایی اداره و سیاست چگونه پاسخگو بودن نهادهای اداری حفظ می شود اینگونه پاسخ می دهد :  مدیران دولتی در نهادهای دولتی باید نهایتاً در برابر قانونگذار جوابگو باشند و قانون گذار نیز به نوبه خود در برابر مردم پاسخگو است و بدین ترتیب ضروریات دموکراسی تحقق می یابد. در این دیدگاه تاریخی از پاسخگویی ، جدایی سیاست و اداره و بی طرفی سیاسی متصدیان دولتی باید حفظ می شد.

در خصوص اینکه چرا موضوع جدایی اداره و سیاست به نقش برجسته خود در مدیریت دولتی تا کنون ادامه داده است سه دلیل مطرح شده است :

نخست آنکه اگر چه صاحب نظران اولیه مدیریت دولتی از جدایی اداره و سیاست بحث نکرده اند اما در طرح موضوع چنان صحبت کرده اند که به نظر می رسد چنین تفاوتی وجود دارد.با تعریف مدیریت دولتی به عنوان وظیفه و کارکرد نهادهای دولتی سریعاً ایده مدیریت دولتی را به عنوان کارکردی که از طریق دولت صورت می گیرد رها کردند ، و در عوض نوعی دیدگاه نهادی از مدیریت دولتی در پیش گرفتند که بر اساس آن مدیریت دولتی درون یک محیط خاص یا یک نهاد رخ می دهد.  یعنی نوعی تفاوت می تواند بین قانونگذاری و اجرا و بین اداره و سیاست وجود داشته باشد.

دوم  آنکه بحث ویلسون و دیگران در مورد ضرورت دنبال کردن نوعی مدل کارآیی شبیه بخش خصوصی به وسیله نهادهای دولتی تفاوتهای بین سیاست و اداره را ضروری می ساخت. به منظور کارآمد بودن نهادهای دولتی آنها باید به فساد و حیله گری که غالباً در فرآیند سیاسی نهفته شده آلوده نشوند و پاسخگویی که حق ویژه قانونگذار بود به او واگذارند.

سوم اینکه پرسشها در مورد رابطه صحیح ( نه جدایی ) بین سیاست و اداره کماکان ادامه یافت زیرا محور آنچه مدیریت دولتی به آن می پردازد این رابطه است. در حقیقت این امر تنش بین کارآیی و پاسخگویی است که کار در سازمان های دولتی را به بهترین وجه متمایز می سازد.

 

2.      بوروکراسی و دموکراسی

همانگونه که ملاحظه کردید تعدادی از صاحب نظران مسئله چگونگی آشتی دادن کارآیی با پاسخگویی را صرفاً در قالب کنترل قانونگذار مطرح کرده اند. منطق این موضوع آنست که وقتی از پاسخگویی نهاد دولتی نسبت به حکم قانونگذار  یقین حاصل شد ، سازمان های دولتی باید کارآمدترین روش ممکن را که همان مدل صنعتی یا بوروکراتیک است در پیش بگیرند.

تحلیل مفهوم بوروکراسی را ماکس وبر آلمانی مطرح نمود. مفهوم بوروکراسی چندین جزء دارد که برخی از آنها عبارتند از :

·         متصدیان به طور شخصی آزادند و فقط نسبت به تعهدات رسمی غیر شخصی تابع اختیار مافوقند.

·         آنها در سلسله مراتبی از پست ها یا مقامات سازمانی به صورت دقیق و روشن قرار می گیرند.

·         هر پست یا مقام یک حوزه شایستگی تعریف شده ای دارد.

·         کار متصدیان اداره از مالکیت ابزار اداری جداست.

·         متصدیان در انجام وظایف خود تابع نظم دقیق و سیستماتیک هستند.

به نظر وبر و بسیاری از صاحب نظران بعد از او بوروکراسی بالاترین میزان کارآیی در اداره امور انسانی را دارا بوده و عقلایی ترین سازمان اجتماعی است. در مقابل این موضع که سازمان بوروکراتیک عقلایی ترین شکل سازمان اجتماعی است ، افراد دیگری بحث کرده اند که مساوی قرار دادن یا معادل هم قرار دادن تعقل گرایی و کارآیی نه تنها از لحاظ نظری اشتباه است ، بلکه منجر به ساختارها و رفتارهای متضاد نسبت به هنجارهای مهم جامعه دموکراتیک می شود ( فیشر و سریانی[1] ) .

در سالهای اخیر زندگی بوروکراتیک در سه کتاب مورد انتقاد قرار گرفته است.

1.        راموس در کتاب علم جدید سازمان ها بحث می کند که سازمان اقتصادی گونه به دو دلیل مضر است : اول  اینکه منجر به گزینش یک شخصیت اجتماعی خاص می شود که در آن انسان فرصت رشد را از دست داده و به صورت عنصری در فرآیند تولید در آمده است. دوم آنکه به رشد سیستمهای سازمان یافته که به مسائل زیست بومی و روانی حساسیت ندارند ، منجر شده است. در مقابل او از نوعی علم جدید سازمانها بحث می کند که می تواند منجر به یک جامعه چند شبکه ای یا چند محوری [2]شود که در آن شکلهای مختلف سازمان می تواند برای مقاصد مختلف بکار برده شود.

2.       رابرت دنهارت در کتاب در سایه سازمان به جنبه انسان زدایی اندیشه بوروکراتیک اشاره کرد. او معتقد است که باید در اولویتها تجدید نظر شود و توجه به رشد فرد نسبت به کارآیی در اولویت قرار گیرد.

3.      مایکل هارمون در کتاب خود تحت عنوان تئوری کنش مدیریت دولتی  بر انجام عمل مسئولانه انسان تاکید می کند. هارمون در مقابل مفهوم ابزاری فرد اشخاص را دارای نیت و قصد تصور می کند که به اعمال خود معنا می بخشند و به موازات این دیدگاه از مدیر اثر گذار صحبت می کند. مدیری که به مسئله عدالت و مسئولیت تعهد دارد و تصمیم گیری مبتنی بر اجماع را هم درون سازمان و هم در ارتباط با جامعه نهادی می کند.

والدو مدعی بود که انتخاب کارآیی به عنوان ارزش اصلی اداره و مدیریت دولتی منجر به تدوین ساختارها و رویه های بوروکراتیک ناسازگار با دموکراسی می شود. پیام والدو بدین معناست :  پذیرش غیر انتقادی دیدگاه بوروکراتیک رد تئوری دموکراتیک است.

در مقابل او سازمان فرا بوروکراتیکی را ترسیم می کند که سازگار با اصول دموکراسی است.

در مجموع اصول دموکراتیک باید از طریق بسیاری از سازمان های جامعه و نه فقط به وسیله دولت گسترش داده شوند. دنهارت می نویسد : تئوری مدیریت دولتی خصوصاً نظریه های مدیریت دموکراتیک می تواند به صورت مدلی برای تئوری سازمان درآید.

 

3. سازمان و مدیریت

نظریه پردازان و مدیران در حوزه مدیریت دولتی همان رویکردهای مرسوم در بخش خصوصی را نسبت به سازمان و مدیریت دارند با این تفاوت که نسبت به بخش خصوصی به نیازهای ارباب رجوع حساسیت بیشتری به خرج داده می شود.

گیولیک در مقاله ای تحت عنوان یادداشتهایی بر تئوری سازمان گرایش مدیریت اداری را با مثال تبیین کرد. او مسائل مدیریت را ایجاد تقسیم کار مناسب و سپس وضع ساز و کارهای هماهنگی و کنترل در آن تقسیم کار توصیف کرد. وی برای این کار چهار مرحله پیشنهاد کرد: 1 ) تعریف و تعیین کاری که باید انجام شود. 2 ) انتخاب یک مدیر. 3 ) تعیین ماهیت و تعداد واحدهای مورد نیاز. 4 ) ایجاد ساختار اختیار که از آن طریق هماهنگی و کنترل محقق شود.

فیلیپ سلزنیک[3] اعلام کرد که معیار کلیدی برای ارزیابی سازمان ها ضرورتاً کارآیی نیست بلکه تطبیق پذیری و توانایی در حفظ ثبات در مواجه شدن با تغییرات محیطی است.

جالب ترین تعبیر از کار نهادهای دولتی بوسیله وام سلی و زلد[4] مطرح شده است. این دو عوامل سیاسی و عوامل اقتصادی را در کنار هم قرار داده اند. عوامل سیاسی ، عواملی هستند که متضمن قدرت و منفعت اند و عوامل اقتصادی عواملی اند که بازار و معامله کالاها و خدمات را در بر دارند. این عوامل روی هم رفته توانایی سازمان یعنی ساختار و قدرت سازمانی را ایجاد می کنند. به نظر می رسد که دیدگاه وام سلی و زلد به طور واضح با دیدگاه استروم[5] در باب انتخاب عمومی مرتبط می شود. دیدگاه او بر این پیش فرض است که افراد عقلایی ، تعقل گرایی خود را در ارتباط با کالاهای عمومی مشابه کالاهای خصوصی اعمال می کنند . این منظر منجر به درس های مهمی برای طراحی سازمانهای دولتی می شود. از این دیدگاه ، نهادهای دولتی به عنوان ابزاری برای تخصیص توانایی ها و ظرفیتهای تصمیم گیری جهت ارائه کالاهای عمومی و خدمات در پاسخ به ترجیحات افراد در زمینه های اجتماعی مختلف در نظر گرفته می شود.

همان گونه که از این بررسی بر می آید محققان مدیریت دولتی در رویکردهای خود نسبت به سازمان و مدیریت بر معیارهای بخش خصوصی تأکید کرده اند.

 

4.    تئوری و عمل

شکاف بین تئوری و عمل همواره برای اندیشمندان مدیریت دولتی دردسرزا بوده است. این موضوع تا اندازه ای یک موضوع عملی است یعنی چگونه می توان یافته های تحقیق را به نحوی مناسب در اختیار افراد در حوزه عمل قرار داد؟  ویلابی و وایت در مورد امکان ایجاد یک علم اداره که بتواند راهنمای عمل و در نتیجه منجر به افزایش کارآیی سازمان های دولتی شود ، بحث می کردند. به اعتقاد والدو مشکل دولت خوب مشکل انسان اخلاقی است ، ولی اندیشمندان اکنون به این موضوع رسیده اند که : اخلاق در دولت خوب نقش مهمی ندارد. در مورد اعتبار و اهمیت این رویکرد جدید چند مسئله خاص بروز کرد.

 نخست آنکه جدایی واقعیت ها و ارزشها غیر واقع بینانه و احتمالاً خطرناک است. واقعیت ها و ارزش ها چنان در هم تنیده اند که جدایی آنها در بهترین حالت کاری مصنوعی است. دوم آنکه گرایشهای جبرگرایانه علم اثبات گرایی زیر سوال رفته است. مهم تر آنکه گرایش و جهت گیری اثباتی نسبت به تحقیقات علوم اجتماعی نوعی فاصله بین محقق و مدیر ایجاد می کرد.

در سالهای اخیر نظریه پردازان مدیریت دولتی با یکدیگر متحد شده اند تا به کمک یکدیگر به نوعی شناخت شناسی جدید دست یابند که برخی نواقص اثبات گرایی خصوصاً جدایی تئوری از عمل را تصحیح نماید. از میان این راه کارها ، نظریه پدیدار شناسی یا نظریه تفسیری[6] و نظریه انتقادی[7] توجه بیشتری به خود جلب کرده اند.

تئوری تفسیری یا تئوری کنش[8] ریشه در مطالعات پدیدار شناسی در این قرن دارد. رویکرد پدیدار شناسی در پی آنست تا پیش فرضهایی که ممکن است مشاهده رفتار را دچار نوعی تعصب نماید رد کند و در عوض بر جهان آنطور که از درون تجربه می شود ، متمرکز شود. تجربه انسانها متکی به نحوه معنا بخشی آنها به جهان است ، انسانها با اعمال نیات خود جهان را شکل می دهند. در این دیدگاه تدوین نظریه های کنش مدیریت دولتی بر معانی که انسانها به عنوان بازیگران اداری به کنش ها می دهند استوار می شود. در چنین بررسی نقش نظریه پرداز کمک به روشن نمودن معانی و نیات بازیگران مختلف است که احتمال می رود منجر به تصمیم گیری مبتنی بر اجماع شود.

دومین راه کار جایگزین تفکر اثبات گرایی نظریه انتقادی است. این تئوری ریشه در دیدگاه هگل از تاریخ دارد ، که مدعی است ظهور خرد و منطق تا حدی از طریق انتقاد و حذف نیروهایی که ارائه منطق و آزادی را در جامعه محدود می کنند محقق می شود. نظریه پردازان انتقادی استدلال می کنند که توجه صرف به کارآیی نه تنها احتمال عمل خلاقانه  و تکاملی افراد را محدود می کند ، بلکه گفتگو در مورد ارزشها که عنصر اساسی جامعه آزاد است را کاهش میدهد. راه کار جایگزین این تئوری راه کاری است که بر بحث نامحدود و همگانی بدون سلطه و رها از اصول و هنجارهای ثابت تأکید می کند.

واضح است که هم تئوری پدیدار شناسی و هم تئوری انتقادی نسبت به نظریه اثبات گرایی ، رابطه بسیار نزدیکتری بین تئوری و عمل متصورند.

 

5.   نظریه های سازمان دولتی

اگرچه حوزه مدیریت دولتی در مدت عمر نسبتاً کوتاهش با موضوعات نظری مهمی مواجه شده است ، ولی یکی از مهمترین موضوعات این بوده که آیا چیزی به عنوان تئوری مدیریت دولتی وجود دارد یا خیر. یقیناً آنهایی که تلاش می کنند تا به پرسشهای مربوط به سازمانهای دولتی پاسخ دهند ترکیبی از تئوری سیاسی ، تئوری سازمان ، تئوری اجتماعی ، تئوری اقتصادی و تئوری اخلاق را استخراج کرده و از آنها کمک گرفته اند.

اینکه آیا یک تئوری مدیریت دولتی امکانپذیر است یا خیر ارتباط تنگانگی پیدا می کند با این پرسش که آیا یک رشته مشخص و مجزا به نام مدیریت دولتی وجود دارد یا خیر. چون نشانه وجود یک رشته خاص ، وجود یک دیدگاه نظری منسجم و یکپارچه می باشد.

شکل گیری اولیه مطالعه مدیریت دولتی در حوزه علم سیاست صورت گرفته است لذا برخی از افراد استدلال می کنند که مدیریت دولتی صرفاً زیرمجموعه ای از علم سیاست است و تئوری مناسب با این بررسی تئوری سیاسی[9] است. از این دیدگاه باید تمرکز بر روی موضوعاتی نظیر آزادی ، عدالت ، انصاف و عدل متمرکز شود.

در سالهای اخیر برخی از اندیشمندان ادعا کرده اند که سازمانهای دولتی نسبت به سازمانهای دیگر برای جامعه مهم ترند و بنابراین با مسئله کارآیی مدیریتی مواجهند . اگر این چنین باشد ، مدیریت دولتی بخشی از مدیریت است و تئوری مناسب با آن تئوری مدیریت عمومی[10] است. از این منظر باید بر موضوعاتی نظیر ارتباطات ، انگیزش و پویایی های گروهی متمرکز شد.

دیدگاه والدو میان این دو دیدگاه قرار دارد. او معتقد است که مدیریت دولتی یک حرفه است و از رشته های مختلف نشاًت می گیرد. او مدیریت دولتی را با رشته پزشکی مقایسه می کند. والدو مدعی است : هیچگونه تئوری واحد و جامعی از بیماری یا سلامتی وجود ندارد، تئوری ها یا تکنولوژی های آنها پیوسته در حال تغییرند. ناشناخته های زیادی وجود داشته و بر سر مسائل پزشکی بحث و جدل فراوانی وجود دارد. سلامتی مانند مدیریت خوب قابل تعریف نیست ولی دانشگاه های پزشکی دائماً با استفاده از علوم مختلف به آموزش پزشکان می پردازند. او مدعی است که برنامه های آموزشی مدیریت دولتی نیز باید بر اساس رشته های مختلف صورت گیرد که در این صورت ایجاد یک تئوری منسجم برای مدیریت دولتی مطرح نیست.

امروزه این پرسش مطرح می شود که آیا امکان تلفیق نظریه های گوناگون با یکدیگر وجود دارد یا خیر. به عنوان مثال آیا می توان توجه تئوری سیاسی به برابری و آزادی را با توجه تئوری سازمان به کنترل و سلسله مراتب با هم جمع کرد؟

اگر این موارد را در نظر بگیریم که :

الف ) علم سیاست به علت بی توجهی به مسائل مدیریتی از درک دامنه کلی مسائل افراد در سازمانهای دولتی شکست خورده استو اینکه :

ب ) تجزیه و تحلیل سازمانی به علت عدم درک کامل اخلاق و بسترهای سیاسی کار در سازمانهای دولتی محدود است. و این موضوع که :

ج ) مدیریت دولتی به عنوان یک حرفه ار سایر رشته ها عاریه گرفته شده و به تنهایی مشخص کننده چیزی نیست.

در این صورت :

آیا امیدی برای تدوین یک تئوری منسجم در مورد سازمانهای دولتی وجود دارد ؟

دنهارت مدعی است که ارائه تعریفی مجدد از حوزه مدیریت دولتی به امر تدوین تئوری کمک می کند. از دیدگاه وی این تعریف باید عموماً بر سازمانهای دولتی و نه مدیریت نهادهای دولتی متمرکز باشد و باید مدیریت دولتی را به عنوان یک فرآیند دید نه یک فعالیت. ضمن اینکه باید محورهای مورد نیاز تئوری سیاسی و تئوری سازمان را با هم تلفیق کند تا فرآیند تغییر موثر صورت گیرد. در نتیجه دنهارت این تعریف را مطرح می کند :

" مدریت دولتی به مدیریت تغییر در تعقیب ارزش های اجتماعی عامه می پردازد. "

این دیدگاه از مدیر دولتی فردی حساس در برابر تأثیر روابط ساختاری و روابط متقابل شخصی در سازمانها  می سازد. در این موضع مدیر می پذیرد ، تعبیر و تفسیر می کند و بر ارزش هایی که بر بکارگیری مهارت و دانش تأثیر داشته و جنبه راهنمایی دارند ، تأثیر می گذارد.

با این تعریف جدید پنج موضوعی که در مورد آنها صحبت کردیم ابعاد جدیدی می گیرند.

·         این موضع در خصوص جدایی اداره از سیاست نقش فعالی برای مدیر قائل است که در یک زمان هم به مبنای اخلاقی و هم به مبنای سیاسی تأکید دارد .

·         این رویکرد جدید به مدیریت دولتی تصدیق می کند که چون مدیر دولتی به طور فعال درگیر طرح ارزش های اجتماعی است ، لذا  باید به دموکراسی نسبت به ارزش های بوروکراسی و حتی کارآیی اهمیت بیشتری بدهد.

·         این دیدگاه درک ما از رابطه بین سازمان و مدیریت را نیز تحت تأثیر قرار می دهد.

·         این رویکرد با تمرکز بر فرآیند به جای ساختار ترکیبی از دانش و عمل را مطرح می کند و ضرورت درک نقش افراد در تأثیر گذاری بر ارزش های سازمانی و اجتماعی را پیشنهاد می کند.

·         نهایتاً با تأکید این رویکرد نقش جدیدی برای کارگزاران در تئوری مدیریت مطرح می شود ، نقشی که در آن نظریه پردازان مدیریت دولتی در تعهد اخلاقی مدیران سهیم هستند که این امر به موضوع ایجاد و تدوین تئوری های سازمان دولتی اهمیت بسیاری می دهد.



[1]. Fischer & Sirianni

[2] . Multicentric

[3] . Philip Selznic

[4] . Wamsley & Zald

[5]. Ostrom

[6] . Interpretive Theory

[7] . Critical Theory

[8] . Action Theory

[9] . Political Theory

[10] . Public Management Theory


آن‌چه بیش از همه محرک تفکر است این است که ما [همه‌ی انسان‌ها] هنوز فکر نمی‌کنیم.”
(مارتین هایدگر)1

مقدمه:
آن‌چه در ادامه می‌خوانید نه معرفی و تجزیه و تحلیل موانع تاریخی توسعه‌ی عقلی بلکه تنها قدم کوچکی است برای یافتن راهی که شاید بتوان از طریق آن، این موانع را شناخته و چه‌بسا از سر راه خود برداریم. امیدوارم این تلاش گشایشی باشد برای برداشتن قدم‌های بعدی.

یکی از اصول تفکر تعقلی ابن خلدون این است که در راستای پی‌بردن به علل رخدادها، به‌ویژه رخدادهای اجتماعی، باید از تک‌سبب‌بینی برحذرباشیم. از این‌رو، و به پیروی از این شیوه، موانع توسعه‌ی عقلی در ایران را نه می‌توان و نه باید فقط یکی از علل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، دینی، و غیره دانست. اگر مانعی در این راه باشد، یقیناً ترکیبی است از همه‌ی عواملی که سازنده‌ی “انسان ایرانی” است. از آن‌جا که شناسایی این عوامل و پی‌بردن به ارتباط دیالکتیکی میان آن‌ها از حوصله‌ی این مختصر خارج است، در این مقاله فقط از سه منظر فلسفی، مذهبی و آموزشی به این مقوله پرداخته خواهد شد. گرچه هرسه دیدگاه، بخشی از دیدگاه فرهنگی جامعه‌ی ما را تشکیل می‌دهد، تحقیق جداگانه درباره‌ی عامل فرهنگ، به‌مثابه یکی از موانع “گفت‌وگو” در ایران، را به مکان و زمان دیگری موکول می‌کنم. ضمناً ضروری می‌دانم تا به این نکته اشاره‌کنم که به‌دلیل درگیری‌ها و تنش‌های سیاسی موجود در جامعه‌ی کنونی ایران، میان گروه‌ها و جناح‌های متخاصم، این امکان وجود دارد که برخی از نظرات مندرج در این مقاله مطابق میل و سلیقه‌ی برخی افراد یا جناح‌ها نباشد. آن‌چه درپی می‌خوانید، تنها نظری شخصی و به‌دور از هرنوع ایدئولوژی سیاسی است. از این‌رو، ادعایی درمورد صحت این نظرات وجود ندارد و فقط پیشنهادی است که می‌تواند از ذهن هر انسان ساده‌اندیشی تراوش‌کند. این بحث دعوتی است برای ورود به یک “دیالوگ” و نه یک “مونولوگ( “به بحث ذیل تحت‌عنوان “دیالوگ” رجوع‌کنید.) انتقاداتی را که بر این مختصر وارد شود، بدون قصد پاسخ‌گویی، از پیش پذیرایم و برای اندیشه‌ی همه‌ی منتقدان، خصوصاً مخالفان نظرات خود، ارج و احترامِ بسیار قایلم.

بحث ذیل، نگاهی فلسفی به یک مسأله‌ی اقتصادی– سیاسی– فرهنگی– اجتماعی به نام توسعه است. این بحث بر یک فرضیه‌ی کلی استوار است که می‌توان آن‌را به دو صورت عامیانه و آکادمیک مطرح‌کرد. برای طرح این فرضیه به‌صورت عامیانه می‌توان این‌طور گفت که چاله–چوله‌هایی که بر سر راه “پیشرفت” و “بهبود” وضع زندگی خود می‌بینیم، تجلی چاله–چوله‌هایی است که در ذهن ما وجود دارد. برای پرکردن چاله–چوله‌های مسیر “پیشرفت”، باید قبل از هر چیز چاله–چوله‌های ذهن خود را پُرکنیم. این همان چیزی است که اصطلاحاً به آن فرآیند عینی یا مادی شدن اندیشهمی‌گویند. اگر بخواهیم همین فرضیه را به‌صورت آکادمیک بیان‌کنیم، می‌توان آن را به‌این‌صورت توضیح داد که: “توسعه” نیازمند اندیشه‌ی جمعی است و دست‌یابی به اندیشه‌ی جمعی نیازمند حضور در قلمرو دیالوگ است و برای ورود به فرایند دیالوگ نیازمند تفکر انتقادی هستیم.” ‌ ‌

این فرضیه از سه مفهوم کلیدی تشکیل شده است: اندیشه، انتقادی بودن آن، و توسعه. منظور من از اندیشه همان فکر، عقل یا خرد است که ظرفیت آن را طبیعت در اختیار انسان قرار داده است. بنابراین، بخش فلسفی عنوان این بحث می‌تواند فکر، عقل یا خرد انتقادی باشد. ‌ ‌

انتقادی‌بودن اندیشه
از منظر جامعه‌شناسی، این اصطلاح وابسته به مکتب فرانکفورت است و بر این فکر استوار است که چیزی وجود دارد که اساساً انسانی است، و آن توانایی کار دسته‌جمعی برای ایجاد تغییر در محیط است. این موضوع مقیاس، سنجش یا متری در اختیار ما می‌گذارد که با استفاده از آن می‌توانیم درباره‌ی جوامع موجود به داوری بنشینیم و آن‌را نقدکنیم. به‌عبارت دیگر، عواملی که مناسبات اجتماعی ما را پاره‌پاره می‌کنند، مانع کار دسته‌جمعی ما می‌شوند، و توانایی ما را برای انتخاب و تصمیم‌گیری در تعاون با یکدیگر از بین می‌برند، باید در معرض نقد نظام‌یافته‌ای قرارگیرند. این تعریف از انتقادی‌بودن اندیشه، که یک تعریف جامعه‌شناختی است، بر یک نگرش فلسفی استوار است که بخشی از این بحث را تشکیل می‌دهد که در ادامه به آن خواهم پرداخت.‌

مفهوم کلیدی دیگر این بحث، توسعه است. توسعه از جمله اصطلاحاتی است که در جامعه‌شناسی کاربرد زیادی دارد و بیش‌تر درمورد تحولات و دگرگونی‌های عمدی در جهت “پیشرفت” یا تجدد جوامعی که به جوامع توسعه‌نیافته معروف هستند، به‌کار می‌رود. این مفهوم متکی بر برنامه‌ریزی آزادانه بوده و دارای بار ارزشی و مقایسه‌ای است. در این‌جا، من بر مفهوم دگرگونی‌های عمدی تکیه می‌کنم. منظور از دگرگونی عمدی، آن‌گونه دگرگونی است که طبیعت در آن نقش کمرنگی داشته و مسؤولیت آن مستقیماً به عهده‌ی انسان است. در این‌گونه دگرگونی، انسان آگاهانه و در جهت “پیشرفت” و “بهبود” وضع زندگی خود دست در طبیعت برده و آن را برای منافع خود تغییر می‌دهد. بنابراین، در این‌گونه تغییر نه طبیعت بلکه انسان مسؤول است. ابزاری که انسان برای چنین تغییری در اختیار دارد همان اندیشه یا خرد اوست. اندیشه یا خرد انسان مسلح به ابزاری است به نام کلام یا زبان که از طریق آن انسان‌ها می‌توانند اندیشه‌های خود را با یکدیگر به اشتراک گذاشته و به یک اندیشه‌ی جمعی دست یافته و آن‌را برای بهبود زندگی اجتماعی خود به‌کار گیرند. ‌

اندیشه‌ی انسان، مانند خود او، وقتی تنها بماند کم‌رو و محتاط است و به همان نسبتی که با شمار بیش‌تری از مردم پیوند یابد محکم‌تر و مطمئن‌تر می‌شود. عقیده هنگامی شکل می‌گیرد و به امتحان می‌رسد که در جریان تبادل نظر با آرای دیگران محک بخورد. بنابراین، اختلاف عقیده فقط به واسطه‌ی گذر از صافی عده‌ای که به‌همین منظور برگزیده شده‌اند، حل می‌شود. این عده خود‌به‌خود دانا و خردمند نیستند ولی هدف مشترکشان دانایی و خرد است، خردی که باید به‌رغم خطاپذیری و ضعف انسان حاصل‌گردد. عمل انسان هم، که ثمره‌ی اندیشه‌ی اوست، هرچند به انگیره‌های مختلف و به تنهایی از افراد صادر می‌شود، زمانی به نتیجه می‌رسد که به‌صورت کوشش مشترک درآید. به‌قول هانا آرنت، در انسان، توان عمل تنها نیرویی است که به تعدد نیازمند است. این است دستور زبان عمل. ‌ ‌

این ابزار، یعنی همان کلمات که انسان در توسعه‌ی آن نقش کلیدی را بازیکرده است، نشانه‌هایی هستند برای برقراری ارتباط میان اندیشه‌ها. بدون کلمه نمی‌توان اندیشید. اگر کلمه را از ما بگیرند اندیشیدن را از ما گرفته‌اند. می‌بینیم که در این‌جا ما مفهوم دیگری به‌نام “ارتباط” را وارد بحث خود کردیم. برای رسیدن به یک اندیشه و عمل جمعی ارتباط ضروری است، و برای برقراری و تقویت ارتباطات میان افراد باید فضایی را خلق‌کرد که اندیشه‌ها بتوانند آزادانه و بدون هیچ مانعی در آن پروازکنند. چنین فضایی در قلمرویی است که من آن‌را قلمرو دیالوگ می‌نامم. ‌ ‌

برای ورود به بحث، قبل از هر چیز اجازه دهید به ریشه‌یابی لغوی یکی از کلیدی‌ترین مفاهیم این بحث یعنی دیالوگ بپردازیم.

دیالوگ‌ ‌
در زبان انگلیسی مفاهیم متعددی، با معانی متفاوت، وجود دارد که برای آن‌ها مترادف‌های نسبتاً یکسانی در زبان فارسی برگزیده شده است. در ارتباط با بحث موردنظر این سطور، به آوردن یک مثال اکتفا می‌کنم: با نگاهی به فرهنگ‌های لغت انگلیسی به فارسی می‌بینیم که مثلاً برای سه مفهوم discussion، dialogue، و conversation مترادف‌های نسبتاً یکسانی معرفی شده است. مفهوم discussion را “بحث”، “گفت‌وگو”، “مذاکره” و “مناظره” ترجمه‌کرده‌اند، مفهوم ‌ dialogue”مفاوضات میان دو یا چند نفر”، “در بحث و مکالمه شرکت‌کردن”، “به‌صورت مکالمه مطلبی را ادا کردن”، “گفت‌وگو”، “پرسش” و “سؤال و جواب” ترجمه شده است و مفهوم ‌ conversation”گفت‌وگو”، “گفت و شنید”، “مکالمه”، “محاوره”، “مذاکره”، “صحبت”، “آمیزش”، “معاشرت یا اختلاط” ترجمه شده است. در زبان انگلیسی، میان این مفاهیم تفاوت‌های ظریفی وجود دارد. ‌ ‌

بسیاری این تصور را دارند که دیالوگ ‌(dialogue)‌ به‌معنای گفت‌وگو (‌conversation) میان افراد است. دیالوگ ریشه در زبان یونانی دارد و از دو کلمه‌ی dia و logos استخراج شده است. dia به‌معنای ‌ through”(از میان”، “از وسط”، “از توی)” است، و logos معنی کلمه یا معنا (‌word or meaning) را می‌دهد. از این‌رو، دیالوگ به معنی کلمه یا معنایی است که بدون هیچ ممانعتی میان افراد یا گروه‌ها جاری شده و حرکت می‌کند. بنابراین معنی دیالوگ فاصله‌ی زیادی با معانی discussion و conversation دارد. از دیدگاه ریشه‌شناسی discussion به‌معنای “جداشدن” و “جدا کردن” است؛ گرچه این مفهوم می‌تواند ارزشمند بوده و کاربرد زیادی داشته باشد، اما مانند یک بازی است که هدفش پیروزشدن است. به‌عبارت دیگر، discussion یک بازی است که در آن برد و باخت وجود دارد. درصورتی که دیالوگ یک بازی است که بازنده ندارد. در این بازی، طرف‌های درگیر، همه برنده هستند. دیالوگ یک نیروی خلاق است. دیالوگ تنها راه خلق همنوایی و هماهنگی و به‌وجودآورنده‌ی اعتماد و درکی است که می‌تواند گروهی از افراد را به یک تشکیلات، با هدف و عمل یکسان، تبدیل‌کند. هدف دیالوگ برقراری ارتباطات جدید است. دیالوگ مکانیزمی است که می‌تواند حاصل جمع دو – و– دو را بیش‌تر از چهار کند. ‌ ‌

هیچ انسانی جدا و منزوی از جامعه نیست و جزیی از کل جامعه به‌شمار می‌آید و با دیگر اجزای جامعه در ارتباط است. همین ارتباط است که به اجزا معنا و مفهوم می‌بخشد و هویت آن‌ها را مشخص می‌کند. همه‌ی انسان‌ها پیش‌فرض یا اِنگاشت‌هایی دارند که به‌مثابه نقشه‌ای است که معنای زندگی را در آن ترسیم‌کرده‌اند. براساس راهنمایی همین نقشه است که همه‌ی ما برای پرسش‌هایی از قبیل “از کجا آمده‌ایم؟”، “هدف از زندگی چیست؟”، “چه چیز خوب است و چه چیز بد؟” و … پاسخ‌هایی داریم. اساس این انگاشت‌ها در دوران کودکی، در خانواده، توسط معلمان و کتاب‌هایی که خوانده‌ایم پی‌ریزی شده است. ما این انگاشت‌ها را در ژرفای خود حفظ می‌کنیم و هویت خود را توسط آن‌ها تعریف‌کرده و تشخیص می‌دهیم. زمانی که این انگاشت‌ها زیر سؤال می‌روند یا به چالش کشیده می‌شوند، شدیداً از آن‌ها دفاع می‌کنیم. برخی حتی برای دفاع از این انگاشت‌ها، البته اغلب ناخودآگاه، جان خود را از دست می‌دهند یا جان دیگری را می‌گیرند. به‌همین‌دلیل است که کار گروهی همیشه دشوار است و اغلب اوقات به متلاشی‌شدن گروه می‌انجامد. مقصر و متهم اصلی این متلاشی‌شدن فرایند و شیوه‌ی اندیشیدنِ خود ماست. اغلب، زمانی که قصد انجام کاری را داریم، ناخودآگاه احساس می‌کنیم که نیروهایی سد راه انجام کار ما هستند. این احساس بسیار مخرب است و انرژی ما را هدر می‌دهد. ما دایماً برای کاری که مایل به انجام آن نیستیم بهانه‌تراشی می‌کنیم و می‌گوییم: “مشکل است، نمی‌گذارند، نمی‌شود”، و غیره. ما متوجه این نکته نیستیم که این بهانه‌تراشی‌ها مولد خواست‌های ژرف و پنهان ما هستند و ریشه در فرهنگی دارند که در آن رشدکرده‌ایم.‌

بنابراین، فرهنگ‌ها نقش مهمی در تسهیل یا کندکردن فرآیند دیالوگ بازی می‌کنند. برای این‌که بحث به درازا نکشد، اجازه دهید فرهنگ را به‌صورت “یک‌سری معانی مشترک” تعریف‌کنیم. این معانی مشترک، ارزش‌ها، اصول، شیوه‌های رفتار، و کل تولیدات مادی و غیرمادی‌ای را شامل می‌شود که نتیجه‌ی خلاقیت انسان در زمان‌ها و مکان‌های مختلف است. فرهنگ یک میانجی نامریی است که به ما کمک می‌کند تا تنفس‌کنیم. بدون فرهنگ، گروه‌ها از هم متلاشی می‌شوند. فرهنگ سیمانی است که انسان‌ها را به یکدیگر می‌چسباند. فرهنگ جعبه‌ای است که همه‌ی تولیدات مادی و غیرمادی ما را در خود جای می‌دهد. فرهنگ ابزاری است که گویی تمام گذشته‌ی ما، چه “خوب” و چه “بد”، را در زمان حال متجلی‌کرده و متوقف می‌کند. ما فقط زمانی از موجودیت، حضور، و تأثیر فرهنگ خود، آگاه می‌شویم که به‌طور ناگهانی با فرهنگ متفاوتی روبه‌رو شویم و رفتارهایی را مشاهده‌کنیم که متفاوت از رفتارهای ماست.

اگر افراد خود را ملزم به شرکت در دیالوگ کرده و برای مدتی آن‌را تحمل‌کنند، تحرک اندیشه‌ی خود را نه‌فقط در سطح آگاهی بلکه در سطح ناخودآگاه و پنهان نیز تجربه می‌کنند؛ ناخودآگاهی که توصیف‌پذیر نیست. اندیشیدن باهم و در ارتباط با یکدیگر قدرت عظیم و پنهانی دارد که قابل سنجش نیست. در دیالوگ نیازی به قبول عقاید و نظرات دیگران نیست. دیالوگ مشوق شرکت افراد در یک ائتلاف معانی مشترک است که می‌تواند منجر به یک عمل مشترک شود. دیالوگ نوعی کنجکاوی است که ارزش‌ها و قضاوت‌های شخصی در آن دخالت ندارد. در غیراینصورت، فرآیند اندیشیدن تک‌تک ما نیز یک فرآیند پاره‌پاره و متلاشی است. متأسفانه وقتی که ما شاهد تشکیل یک گروه، برای رسیدن به یک هدف، هستیم، اولین چیزی که توجه ما را جلب می‌کند این است که افراد قادر به شنیدن سخنان یکدیگر نیستند. در این‌گونه جلسات ما بیش‌تر شاهد یک همسرایی، با ویژگی مونولوگ ‌(monologue)‌ هستیم؛ به‌این‌معنا که هرکس در حال زدن حرف خود است، بدون این‌که به سخن دیگران گوش دهد.
‌ ‌
آن‌چه بحث ما را، درباره‌ی فرهنگ، بیش‌تر و بیش‌تر پیچیده و بغرنج ‌می‌کند این است که در درون همه‌ی فرهنگ‌ها خُرده فرهنگ‌های متعددی وجود دارد که کاملاً متفاوت از یکدیگرند: خُرده فرهنگ‌های قومی، مذهبی، اقتصادی، اجتماعی، و غیره. این خرده فرهنگ‌ها، به‌صورتی یکنواخت، باعث جدایی افراد و گروه‌ها شده و در راه یک دیالوگ خلاق ایجاد سد می‌کند. داستان این جدایی‌ها ادامهخواهدیافت، مگر این‌که این تفاوت‌ها تشخیص داده شود، درک شود، و به آن‌ها نه به‌صورت عناصر مزاحم همبستگی بلکه به‌صورت اجزایی توجه شود که، در درون یک کل، با هم در ارتباط بوده و به یکدیگر وابسته هستند.

اغلب این تصور وجود دارد که برای رسیدن به یک هدف مشترک، افراد و گروه‌ها باید مانند هم بیندیشند. این تصور شدیداً رنگ‌وبوی سیاسی دارد و نهادهای آموزش و پرورش رسمی که یکی از سیاسی‌ترین نهادهای حکومت‌ها هستند، به رشد این تصور دامن می‌زنند. هیچ‌چیز نمی‌تواند مخرب‌تر و غیرخلاق‌تر از این باشد که انسان‌ها کپی یکدیگر باشند. دراین‌صورت، فرهنگ که همان تولیدات و خلاقیت‌های مادی و غیرمادی انسان است، متوقف می‌شود. به‌قول آلمانی‌ها، یکی از دو نفری که یکسان می‌اندیشند اضافی است.2 برای رسیدن به یک هدف مشترک و همگانی نیازی به اندیشیدن یکسان افراد نیست، بلکه نیاز به یافتن مخرج مشترک خواست همگانی و تلاش در راه رسیدن به آن است. شناخت این مخرج مشترک از جمله ضروریات هر تلاش جمعی است.

ما این را به‌خوبی می‌دانیم که کار گروهی بسیار سخت و دشوار است، خواه اعضای این گروه متعلق به یک خانواده، قوم، ملیت، و نژاد باشند یا نباشند. یکی از ساده‌ترین مثال‌هایی که در این‌مورد می‌توان زد، دشواری تصمیم‌گیری اعضای یک خانواده برای رفتن به رستوران دلخواهی است که موردتأیید همه‌ی اعضا باشد؛ اما این نیز می‌تواند درست باشد که یک دیالوگ باز، قابل تحمل، و صادق، ظرفیت به‌وجودآوردن میدانی را دارد که در آن افراد فضاها و زمان‌هایی را کشف می‌کنند که از طریق آن می‌توانند از فشارهای فرهنگی خلاصی یافته و خلاقیت فردی خود را بروز دهند. فرآیند دیالوگ می‌تواند شرکت‌کنندگان را از محدودیت‌های واقعی و غیرواقعی تحمیل‌شده به آن‌ها آزاد سازد. با شرکت در دیالوگ و در فرآیند آن، افراد می‌توانند اعتماد به‌نفس، ارزش، و احترام خود را باز یابند. ثمره‌ی این بازیافت این است که خلاقیت‌ها از قید و بند رها شده و کل گروه از ثمره‌ی این رهایی بهره‌مند می‌شود. در غیراین‌صورت، افراد از بهره‌گرفتن از ظرفیت‌های خود محروم می‌مانند. اگر دیالوگ در میان افراد گروه به‌صورت عادت درآید، ارتباطات جدیدی میان آن‌ها به‌وجود می‌آید که منجر به برقراری احترام متقابل میان آن‌ها می‌شود. در چنین شرایطی است که گروه می‌تواند قدمی مثبت در راه حل مشکلات خود بردارد. این ارتباطات جدید که ثمره‌ی شرکت در فرآیند دیالوگ است، این امکان را به‌وجود می‌آورد که اعضای گروه، بهتر و با احترامی بیش‌تر از سابق، یکدیگر را تحمل‌کنند. البته این فرآیند بسیار کند و طولانی بوده و نیازمند صبر، تحمل، و بردباری است. شرکت در فرآیند دیالوگ مانند حرکت بر روی محیط دایره‌ای است که همه‌ی نقاطش به یکدیگر وابسته و در ارتباطند و اگر نقطه‌ای از آن حذف شود، دیگر دایره‌ای در کار نیست. در فرآیند دیالوگ، کیفیت ارتباطات تعیین‌کننده‌ی کیفیت تفکر است؛ کیفیت تفکر‌ ‌تعیین‌کننده‌ی کیفیت عمل است؛ کیفیت عمل، تعیین‌کننده‌ی کیفیت ثمره‌ی عمل است؛ و کیفیت ثمره‌ی عمل، تعیین‌کننده‌ی کیفیت ارتباطات است. این دایره، دایره‌ی پویایی است و همه‌ی عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن در حفظ آن سهیم هستند. نمی‌توان یک عنصر را به‌نفع عنصر دیگر کنار زد. اگر ما یکی از عناصر تشکیل‌دهنده‌ی این دایره را، به‌هر‌دلیلی، از دور خارج‌کنیم یا فشار بیش از حدی به آن واردکنیم، ساختار کل دایره را از حالت تعادل خارج‌کرده و چه‌بسا از هم گسیخته‌ایم.‌‌‌
(طرح یک)
واردشدن در فرآیند دیالوگ نیازمند تفکری انتقادی است؛ یعنی تفکری که قدرت “استدلال” و “خوداندیشی” داشته باشد. گرچه طبیعت ظرفیت‌های “استدلال” و “خوداندیشی” را در ما نهفته است، ولی شرایط عینی جامعه است که می‌تواند این ظرفیت‌ها را سرکوب‌کرده یا شکوفا کند. اگر این شرایط اجازه‌ی شکوفاشدن این ظرفیت‌ها را ندهد، رشد انسان، از بدو تولد تا دم مرگ، فقط به رشد فیزیکی خلاصه می‌شود. به‌عبارت ساده‌تر و به‌قول جان لاک، مغز انسان‌ها در آغاز صفحه‌ای سفید یا لوحی پاک بیش نبوده و نتیجتاً تفاوت‌های موجود در باورها و دانش‌های انسان‌ها ثمره‌ی تأثیر محیط است. از این‌رو، یکی از موانع عمده‌ای که بر سر راه فرآیند دیالوگ (در جامعه‌ی ما و چه‌بسا بسیاری از جوامع دیگر) وجود دارد، فقدان نگرش انتقادی است؛ و یکی از موانع عمده‌ای که بر سر راه رشد چنین نگرشی قرار دارد، نهادهایی مانند نهاد آموزش و پرورش است که به‌دلیل سیاسی بودنشان سد راه رشد چنین تفکری می‌شوند. برای پرداختن به این مسأله، ضروری است تا کمی درباره‌ی ویژگی‌های “تفکر انتقادی” صحبت شود. ‌

ویژگی‌های این تفکر را می‌توان در رساله‌ی “نقد خرد ناب” کانت جست‌وجو کرد، زیرا ظاهراً در این رساله است که بحث درباره‌ی “عصر روشن‌گری”3 جای خود را به بحث درباره‌ی “عصر انتقاد”4 می‌سپارد. در حقیقت، مقاله‌ی “روشن‌گری چیست؟5” کانت پیش درآمد بحث‌های دقیق فلسفی او درباره‌ی نقادی خرد ناب می‌شود؛ و در همین بحث‌های اخیر است که عبارت “عصر انتقاد” جایگزین عبارت “عصر روشن‌گری” می‌شود؛ به‌عبارت دیگر، مفهوم “انتقاد” مترادفی می‌شود برای مفهوم “روشن‌گری.”

در نزد کانت، روشن‌گری، یا همان تفکر انتقادی، دلالت ضمنی بر این دارد که بشر به توانایی فکرکردن برای خود ،آگاه شود. این آگاهی زمانی متجلی می‌شود که انسان بتواند خود را از “قیمومت خودساخته”6 رها سازد؛ به‌عبارت دیگر، افراد تا زمانی که خود را تسلیم قدرت‌های سنتی دولت، کلیسا، و کارهای عامه‌پسند کرده و از “فکرکردن برای خود” ابا دارند، نمی‌توانند به “تفکر انتقادی” مسلح شوند. این به آن معنا نیست که انسان‌ها می‌توانند از تأثیرات ریشه‌ای اجتماعی–فرهنگی آزاد باشند یا تفکرشان کانون امنی تلقی شود که مستقل از این تأثیرات عمل می‌کند. چنین امری از نظر هستی‌شناختی تقریباً غیرممکن است. همه‌ی ما از شرایطی اثر می‌پذیریم که عمل فکرکردن در چارچوب آن صورت می‌گیرد. این فقط بدان معناست که باید در ارتباط با این سنت‌ها و قیدوبندها نگرشی انتقادی داشت و آن‌ها را آگاهانه برگزید، و کورکورانه تسلیم آن‌ها نشد. دراین‌صورت، فکرکردن برای خود (چیزی که کانت آن را reasoning می‌نامد)، حداقل در سطح تصمیم‌گیری برای گسستن از نمادهای قدرت سنتی، مترادف با انتقاد است. تا زمانی که ما کورکورانه به‌دنبال قدرت‌های سنتی حرکت‌کنیم، در مرحله‌ی “خامی و ناپختگی” به‌سر می‌بریم. “خامی و ناپختگی”، در نزد کانت، یعنی این‌که ما نتوانیم، بدون راهنمایی دیگران، عقل خود را به‌کار بیندازیم. “خامی و ناپختگی” یعنی این‌که یک کتاب، جانشین فهم ما؛ یک مرشد، جانشین وجدان و آگاهی ما؛ و یک پزشک ،تعیین‌کننده‌ی رژیم غذایی ما شود.7 درست در چنین شرایطی است که ما نمی‌توانیم وارد فرآیند دیالوگ شویم. فرآیندی که ما در این شرایط وارد آن می‌شویم یک فرآیند مونولوگ است، به این معنا که ما عمل‌کننده‌ی فکر دیگران هستیم. ‌ ‌

به‌عقیده‌ی کانت، عصر انتقاد را می‌توان در شعار حکمت‌آمیز “شهامت استفاده از عقل خود را داشته باشید”8 خلاصه‌کرد. این شعار راهی است که هم فرد به‌روی خود می‌گشاید و هم آن‌را به دیگران می‌نمایاند. چون از یک‌طرف استفاده از عقل و دانستن، مستلزم پرسش است. از طرف دیگر ریشه‌ی خامی و ناپختگی در قبول سلطه‌ی دیگران، بدون کاربرد عقل، معرفی شده است؛ شعار فوق را می‌توان به‌صورت زیر نیز تعبیرکرد: جسارت دانستن و زیرسؤالبردن داشته باشید؛ مسایل را به‌سادگی نپذیرید و در آن‌ها تعمق‌کنید. بنابراین می‌توان چنین نتیجه‌گرفت که انتقاد، روندی است که انسان‌ها هم به‌طور جمعی در آن شرکت می‌کنند (دیالوگ) و هم به‌عنوان یک عمل شجاعانه‌ی فردی به تکامل خود می‌پردازند (کشف فضاها و زمان‌هایی که می‌توان از طریق آن از فشارهای فرهنگی خلاصی یافته و خلاقیت فردی را بروز داد.) انسان هم عنصر و هم عامل این فرآیند است. ‌ ‌
کانت، برای نشان‌دادن یکی از مهم‌ترین مشخصات ویژه‌ی “خامی و ناپختگی”، جمله‌ی معروف “فکر نکنید، اطاعت‌کنید” را مثال می‌آورد. به‌نظر او این مشخصه را می‌توان در اَشکال مختلف مقررات ارتشی “خِرَد مورزید! سرگرم مشق‌تان باشید”!، مقررات مذهبی “خرد مورزید! ایمان داشتهباشید”!، و مقررات سیاسی “خرد مورزید! اطاعت‌کنید”! مشاهده‌کرد.9 انسان زمانی به دوره‌ی “بلوغ و پختگی” قدم می‌گذارد که به‌جای این‌که از او بخواهند کورکورانه اطاعت‌کند، به او گفته شود “تا آن‌جا ‌که می‌توانید و درمورد هرچه می‌خواهید خرد بورزید، اما فرمان‌بُردار باش‌ید.”10 ‌ ‌

کانت، برای اثبات این نظر خود، وجه تمایزی میان کاربرد عقل در قلمروهای “خاص( “‌Private) و “عام( “‌Public) قایل می‌شود. وی در مقاله‌ی خود تحت‌عنوان “روشن‌گری چیست؟” نشان می‌دهد که چه‌گونه “فکرکردن برای خود” بر پایه‌ی تضادی پی‌ریزی شده است که میان “عام” و “خاص” وجود دارد. کانت با آوردن مثال‌هایی مانند پیشوای روحانی، مأمور یا مستخدم دولت، و سرباز، محدوده‌ی “خاص” را قلمرویی توصیف می‌کند که در آن مثلاً سرباز دست‌مُزد خود را از راه جنگیدن برای فرمانروا و دفاع از متصرفات او به‌دست می‌آورد. در نزد کانت، در چنین قلمرویی، سرباز مطلقاً اجازه‌ی فکرکردن برای خود را ندارد؛ زیرا با چنین عملی تلویحاً باعث بروز کشمکشی میان “خلوت خود” و قلمرو خاص خودمختاری تشکیلاتی می‌شود که سرباز در آن به خدمت مشغول است. اگر در چنین قلمرویی به سرباز اجازه داده شود که فرمانده‌ی خود را زیر سؤال ببرد، آن‌وقت این امکان به‌وجود می‌آید که یک الزام مخفی روشن‌فکری سد راه انجام وظیفه‌ی او شود. ‌ ‌

در مقابل این، کانت قلمرویی عمومی را قرار می‌دهد که در آن افراد به‌راستی حق استفاده‌ی آزاد از عقل خود را داشته باشند؛ به‌عنوان مثال، اگر همان سرباز بخواهد وقت آزاد خود را صرف نوشتن مقاله‌ای کند که در آن فلسفه‌ی جنگ را زیر سؤال برده و از فلسفه‌ی صلح‌جویی پشتیبانی‌کند، می‌بایست برای انجام چنین کاری کاملاً آزاد باشد– البته تا آن‌جا که خواستار کارهای فته‌انگیز نباشد– به‌عبارت دیگر، افراد زمانی حق فکرکردن برای خود را دارند که در فکرکردن، مسایل عمومی را مد‌نظر قرار دهند. این همان چیزی است که ما از آن به‌عنوان مخرج مشترک خواست همگانی یادکردیم. دراین‌صورت، تفکر انتقادی باعث نوعی گسستگی میان فکر و عمل فکر می‌شود.

در نزد کانت، “کاربرد عقل در قلمرو عمومی می‌بایستی همیشه و در همه‌ی شرایط آزاد باشد؛ و این به‌تنهایی می‌تواند باعث روشن‌گری همه‌ی انسان‌ها شود. درصورتی‌که می‌توان از کاربرد عقل در قلمرو خاص جلوگیری‌کرد، بدون این‌که مانعی بر سر راه پیشرفت روشن‌گری ایجاد کرده باشیم.” 11منظور از قلمرو خاص، قلمرویی است که در آن فرد وظیفه‌ی مشخصی را برای رسیدن به هدفی مشخص، به‌عهده گرفته باشد (مانند پرداخت مالیات توسط یک شهروند، انجام دستور رییس توسط یک کارمند دولت، فرمان‌بُرداری یک سرباز از فرمانده خود، و غیره.) به‌نظر کانت در چنین شرایطی نباید اجازه‌ی خِرَدورزیدن و انتقاد داده شود. ‌ ‌

چنین تعریفی از تفکر انتقادی، یا روشن‌گری، باعث بروز ابهامی در مفهوم کلی “آزادی بیان” شده و مسأله‌ی تفکر انتقادی را به‌عنوان یک مسأله‌ی سیاسی جلوه می‌دهد. پرسشی که در این‌جا مطرح است این است که چه‌گونه می‌توان فهمید که عقل، در قلمرو عمومی، آزادی موردنظر را به‌دست آورده است؟ چه‌گونه می‌توان به این مسأله پی‌برد که جسارت دانستن و کاربرد عقل (در شرایطی که افراد می‌بایستی به حد وسواس مطیع باشند) شکل عملی به‌خود می‌گیرد یا نه؟ درست همین‌جاست که کانت همزمان که عصر روشن‌گری و انتقاد را عصر فردریک کبیر (صاحب قدرت سیاسی زمان کانت) می‌خواند،12 بستن قراردادی را به وی پیشنهاد می‌کند؛ قراردادی که می‌توان آن‌را قرارداد میان تفکر انتقادی و قدرت سیاسی تلقی‌کرد. این همان قراردادی است که میشل فوکو آن‌را قرارداد بین “استبداد خردگرا”13 و “عقل آزاد”14 می‌خواند. به‌عقیده‌ی فوکو، با چنین قراردادی “کاربرد آزاد و مستقل عقل، در قلمرو عمومی، ضامن فرمان‌بُرداری می‌شود، به‌شرط آن‌که اصول سیاسی‌ای که می‌بایستی اطاعت شوند خود را با عقل جهان‌شمول هماهنگ‌گردانند.”

اطاعت محض در قلمرو خاص را نباید صرفاً عدم کاربرد عقل به‌شمار آورد. برعکس، عقل ایجاب می‌کند تا در این قلمرو، که یک قلمرو تشکیلاتی با اهداف گروهی است، الزامات مخفی روشن‌فکرانه‌ی فردی سد راه انجام وظیفه نشود. بنابراین “اطاعت محض” یعنی قبول مسؤولیت و انجام وظیفه در راه رسیدن به یک هدف گروهی و تشکیلاتی. به‌عبارت دیگر گسستگی میان فکر و عمل اجتماعی به‌این معناست که عقل باید همیشه آزاد باشد، منتها در قلمرو تشکیلاتی، با محدودیت‌هایی روبه‌روست که برای پیش‌بُرد اهداف گروهی مجبور به اطاعت می‌شود. این اطاعت محض خود نوعی کاربرد عقل است که می‌توان آن‌را عقل ابزاری یا عقل عملی نامید. از این‌رو، می‌توان چنین نتیجه‌گرفت که گسستگی تفکر و عمل اجتماعی، نشانه‌ای است که سازنده‌ی استقلال (وازاین‌رو آزادی) فرد است، البته فردی که از آغاز عقل‌گرا تصور شده است. درواقع عقل در هر دو قلمرو (چهخاص و چه عام) مسؤول است. اطاعت در قلمرو خاص یعنی کاربرد عقل به‌مثابه قبول مسؤولیت گروهی و تشکیلاتی، و آزادی در قلمرو عمومی یعنی کاربرد عقل به‌مثابه قبول مسؤولیت در برابر بشریت و عقل آزاد.
‌ ‌
در این‌جا نکته‌ی بسیار ظریفی دیده می‌شود که میشل فوکو توجه ما را به آن جلب می‌کند؛ و آن این است که شاید درک فلسفی از استقلال فکر، نشانه‌ای تاریخی از روابط قدرتی باشد که تشکیل‌دهنده‌ی عمل اجتماعی است. از این‌رو، یکی از عوامل تعیین‌کننده‌ی تفکر انتقادی و به تبع آن آزادی اندیشه و بیان، ساختار قدرت سیاسی است؛ زیرا تفکر براساس درکی که از قدرت سیاسی موجود‌دارد، دست به خِرَدورزی می‌زند. به‌همین‌دلیل است که میشل فوکو قراردادی را که کانت با فردریک دوم می‌بندد، قرارداد میان “استبداد خردگرا” و “عقل آزاد” می‌خواند. در نزد وی، کاربرد آزاد و مستقل عقل، در قلمرو عمومی، زمانی می‌تواند ضامن فرمان‌بُرداری شود که اصول سیاسی‌ای که می‌بایستی اطاعت شوند، خود را با عقل جهان‌شمول هم‌آهنگ گردانند. این بدان معناست که اگر صاحبان قدرت‌های سیاسی فقط به‌فکر حفظ قدرت خود باشند و آزادی عقل را نادیده گرفته و خود را با آن هم‌آهنگ نکنند، نمی‌تواند انتظار فرمان‌بُرداری در قلمروهای خاص، برای انجام کارهای گروهی و تشکیلاتی، را داشته باشد. در چنین حالتی اساس اطاعت افراد نه بر عقل و آزادی اندیشه بلکه بر ترس استوار می‌شود. از آن‌جا که ترس بیش‌تر یک امر احساسی– غریزی است تا عقلانی، و واردشدن در فرآیند دیالوگ، با ساختار قدرت، نیازمند کاربرد عقل و آزادی اندیشه است، رابطه‌ی میان توده‌ی مردم و قدرت‌هایی که آزادی عقل را نادیده می‌گیرند همیشه رابطه‌ای یک‌جانبه با ویژگی‌های مونولوگ است. در چنین شرایطی، اساس اطاعت مردم از صاحبان قدرت، نه بر مشروعیت بلکه بر ترس استوار می‌شود. به‌عبارت دیگر، صاحبان قدرت به‌دلیل محدودکردن آزادی اندیشه نمی‌توانند مشروعیتی برای خود کسب‌کنند. سکوت توده‌های مردم، در چنین شرایطی، همیشه گول‌زننده است و این ابهام را برای صاحبان قدرت به‌وجود می‌آورد که این سکوت نشانه‌ای از مشروعیت قدرت آن‌هاست. ‌ ‌

پیش‌تر به این نکته اشاره‌کردیم که یکی از موانع عمده‌ای که بر سر راه فرآیند دیالوگ (در جامعه‌ی ما) وجود دارد، فقدان نگرش انتقادی است، و یکی از ویژگی‌های نگرش انتقادی، تمیز دادن قلمروهای خاص و عام کاربرد عقل است. همچنین، با تکیه بر اندیشه‌ی میشل فوکو، به این نکته اشاره‌کردیم که تشخیص و تمیز این دو قلمرو و کارکرد هریک از آن‌ها، یک امر سیاسی است و در ارتباط با ساختار قدرت سیاسی شکل می‌گیرد. بنابراین یکی از ریشه‌های تاریخی فقدان چنین نگرشی را باید در ساختارهای حکومتی خود و در فرآیند تاریخی آن جست‌وجوکرد. ‌ ‌

دیکتاتوری، در هر لباسی که باشد، سرکوب‌کننده‌ی “آزادی” است؛ و نبود “آزادی”، به‌هر‌شکل آن، محدود‌کننده‌ی خلاقیت‌های فردی و گروهی است. از آن‌جا که خلاقیت تنها از طریق کلام و در فرایند دیالوگ متجلی می‌شود، اگر جلوی کلام و دیالوگ را بگیریم، آگاهانه یا ناآگاهانه، جلوی خلاقیت را مسدودکرده‌ایم.

با نگاهی گذرا به تاریخ “سیاسی” ایران، می‌بینیم که کسانی که در این سرزمین حکومت‌کردند مستبدانی بودند که “مشروعیت‌” آن‌ها نه ناشی از خرد بلکه ناشی از قدرت‌شان بود. همه‌ی حقوق مردم در انحصار دولت‌ها بود و همه‌ی وظایف نیز بر عهده‌ی دولت قرار داشت.16 به‌عبارت ساده‌تر، رابطه‌ی میان صاحبان قدرت و توده‌ی مردم، رابطه‌ای یک‌جانبه بود که از یک‌سو دستورات صادر می‌شد و در سوی دیگر توده‌ها مجبور به اطاعت بودند. در چنین شرایطی، و به‌دلیل نبود آزادی، عقل اجازه‌ی خرد‌ورزیدن را به‌دست نمی‌آورد و از این‌رو فضایی برای شرکت در فرآیند دیالوگ به‌وجود نمی‌آمد. اطاعت در چنین شرایطی نه براساس احساس وظیفه (که همان کاربرد عقل در قلمرو خاص است) و نه براساس قبول “مشروعیت” حکومت است؛ چنین اطاعتی ثمره‌ی ترس است و چون مردم حقی ندارند، احساس وظیفه‌ای نیز در برابر دولت نمی‌کنند. طبیعی است در چنین شرایطی هیچ‌گونه پیشرفتی، چه در بُعد مادی (صنعت و تکنولوژی) و چه در بُعد غیرمادی (اندیشه)، صورت نمی‌گیرد. کاربرد عقل در انحصار قدرت‌های سیاسی قرار می‌گیرد و توده‌های مردم (چه در قلمرو خاص و چه در قلمرو عام) مجبور به اطاعت هستند. این به آن معنا نیست که توده‌ها عقل خود را به‌کار نمی‌برند، بلکه به‌ این معناست که کاربرد عقل آن‌ها نه در راستای نوآوری و خلاقیت بلکه در راستای حفظ بقا و رهایی خود از قدرت تحمیل‌شده از سوی صاحبان قدرت به‌کار می‌رود. عجیب نیست که ما در تاریخ سیاسی ایران و جوامعی نظیر آن، هر چند دهه یک بار، شاهد صف‌آرایی‌های توده‌های مردم در برابر صاحبان قدرت موجود هستیم؛ صف‌آرایی‌هایی که خود را در اَشکال جنبش‌ها، شورش‌ها، و انقلابات متجلی می‌کنند. گرچه این صف‌آرایی‌ها باعث دگرگونی این جوامع می‌شوند، ولی نه باعث ثبات صاحبان قدرت می‌شود و نه باعث آن می‌شود که جامعه به یک ثبات نسبی دست یابد– ثباتی که در آن عقل بتواند آزادانه پروازکند–. ‌ ‌

از این‌رو، و از آن‌جا که دروغ ثمره‌ی ترس است، توده‌ها همیشه و برای حفظ بقای خود به حکومت‌های خود دروغ‌گفته‌اند، و “مشروعیت” صاحبان قدرت را، برای مدتی کوتاه و تا زمانی که آن‌ها تضعیف نشده‌اند، به دروغ تأییدکرده‌اند. در این‌گونه جوامع، دره‌ای میان فرهنگ رسمی (یعنی فرهنگی که موردتأیید صاحبان قدرت است) و فرهنگ واقعی (یعنی فرهنگی که توده‌ها آن‌را قبول دارند) به‌وجود می‌آید. هرچه این دره عمیق‌تر باشد، دروغ و تزویر و ریا بیش‌تر شایع می‌شود. در این شرایط، خلاقیت مردم در تمییز میان خلوت خانوادگی خود (که در آن بنابر فرهنگ واقعی جامعه عمل می‌شود) و قلمرو همگانی (که در آن فرهنگ رسمی تحمیل می‌شود) تجلی می‌یابد. به‌همین‌دلیل است که مردمی که در این‌گونه جوامع رشد می‌کنند، از هوشی سرشار و ذهنیت پیچیده‌ای برخوردارند و نمی‌توان به‌راحتی ارتباطی با ویژگی دیالوگ با آن‌ها برقرارکرد. در فرآیند گفت‌وگو با این افراد، به‌سختی می‌توان فهمید که آیا آن‌ها نظر واقعی خود را می‌گویند یا این‌که به‌دلیل ترس و برای رضایت صاحبان قدرت، سخن خود را در حجاب نگه می‌دارند و “چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.” ‌ ‌

تداوم تاریخی چنین وضعیتی، باعث آن شده است که دروغ‌گفتن در جامعه‌ی ما درونی شده و مردم به خود نیز دروغ می‌گویند. خلاقیت این توده‌ها، فقط در راستای بقای خود به‌کار می‌رود و ابزاری که برای حفظ این بقا در اختیار آن‌ها است همانا دروغ‌گفتن به صاحبان قدرت است: وزیر به شاه دروغ می‌گوید، معاون وزیر به وزیر، کارمند دولت به رییس خود، دانش‌آموز و دانشجو به معلم و استاد خود، و غیره. به‌عبارت دیگر، ارتباط میان افراد نه یک ارتباط با ویژگی‌های دیالوگ بلکه ارتباطی است با ویژگی‌های مونولوگ. در این‌گونه ارتباطات آن‌چه حکم‌فرما است کرنش‌کردن در برابر قدرت است، چرا که بقا، و نه خلاقیت و نوآوری برای بهتر زیستن، تنها اصل موجود به‌شمارمی‌آید. به زبانی دیگر، رفتارها و اندیشه‌های انسان، در این‌گونه جوامع، نه توسط عقل (که قلمرو مسؤول انسان است) بلکه توسط غرایز (که قلمرو نامسؤول انسان است) هدایت می‌شود. از این‌رو، مسؤولیت و احساس وظیفه، معنا و مفهوم خود را از دست می‌دهد؛ زیرا عقل، که قلمرو مسؤول است، آزادی خِرَدورزیدن را ندارد. ‌ ‌

در این‌گونه جوامع، صاحبان قدرت نیز برای کارهایی که انجام می‌دهند، مسؤولیتی احساس نمی‌کنند؛ زیرا خود را پاسخ‌گوی کسی نمی‌دانند. از این‌رو، می‌توان چنین نتیجه‌گرفت که خِرَد حاکم، در این‌گونه جوامع، “خِرَد دولتی” است که اساسش نه بر عقل بلکه بر قدرت استوار است. به‌عبارت دیگر، اعمال و اندیشه‌های صاحبان قدرت نیز توسط غرایز، که همان قلمرو نامسؤولاست، هدایت می‌شود. آنان نیز فقط به‌فکر حفظ قدرت خود هستند و از این‌رو نمی‌توانند به اهمیت آزادی عقل پی‌ببرند.‌



ادامه مطلب

سه شنبه 4 خرداد 1395

تحلیل تاریخى دشواره هاى توسعه در ایران

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    


بحث توسعه طبیعتاً بحث بسیار پیچیده اى است و بسیارى ازمسائلش را ما واقعاً نمى شناسیم یا بنده نمى دانم. لذا بحث نظریه پردازى هست، کوشش در این است که یک مسأله بسیار کوچکى را به هر حال یک مقدارى مهم سازى بکنید که شاید بهتر بتوانیم آن را بفهمیم و روى آ ن عمل کنیم. ولى اینکه این فرآیند چه هست؟ اولاً این فرآیند به طور قطع و یقین به نظر مى آید که از مراحلى مى گذرد. یعنى این طور نیست که مثلاً بشود واقعاً برخى از این مراحل را رها کرد. تجارب ۳۰۰ سال گذشته که مطالعه شده و براى اینکه آدم بداند که در هر مرحله چه مى توان کرد. حتماً باید این مراحل را بشناسیم. براى مثال تاریخ ایران را نگاه کنید.

انقلاب مشروطیت شاید پایان مرحله اول توسعه ایران است وگرنه این داستان مشروطیت خواب نما شدن نیست. ولى مشروطیت یعنى پى آن نظام درحال موریانه خوردن است. اما در انقلاب مشروطیت آن نظام سیاسى کلاً حذف مى شود. یعنى پایان یک مرحله است. مرحله دوم، مرحله «پى ریزى نظام مدرن» است. ایران هنوز در این مرحله مانده است. در این مرحله دوم آنچه که اتفاق مى افتد معیار اساسى ایجاد یک ساختار حکومتى توسعه اى است. ایران از مشروطه شروع کرده و هنوز از آن بیرون نیامده و توضیح داده خواهد شد که این جریانها غیر از ایران پیش رفت. در این مرحله در ایران چون ساختار سیاسى به هم ریخته نهادهاى جدید شروع به جوانه زدن مى کنند شما از مشروطه به بعد هم نگاه بکنید. در نظام قدیم صرافى بود، نظام بانکدارى شروع مى کند. نظام آموزشى نوین ، نظام ارتش نوین ، نظام ثبت اسناد، نظام دادگسترى ، نظام سکونتى و شهرهاى جدید شروع مى شود و نظام خانواده جدید و … این جوانه زدن نهادهاست، هیچکدامشان در مرحله دوم به سرانجام نمى رسند. یعنى این فرآیند دراقتصاد و در درآمد سرانه زیاد نمایان نیست. ولى این مرحله زمانى پایان مى گیرد که شما یک حکومت توسعه اى پیدا کرده اید. یعنى حکومتى که در آن نظم، هدایت فنى پیدا مى کند. این حکومتها را کره پیدا کرده، ما نتوانسته ایم. به دلایل تاریخى در ایران اتفاقاتى افتاد و سیستم هاى ما رابه هم زد. مرحله سوم «مدرن شدن مبناى تولید» است. یعنى بعد از اینکه حکومت درست شد، حالا شروع مى شود کارخانجات و … و تب سرمایه گذارى جامعه را مى گیرد. هنوز تولید سرانه بالانرفته است. ولى تب سرمایه گذارى سرتاسر جامعه را گرفته است. زیربناسازى، راه سازى، سدسازى و… و زمانى که مبناى تولیدى مدرن شد این مرحله تمام شده و مرحله چهارم فرا مى رسد که «بلوغ فنى» است. در مرحله چهارم است که در اقتصاد مبناهایى را که ساخته شده بود شروع مى کند به رقابتى شدن، بین المللى شدن و اقتصادى شدن، تولید حالا شروع مى کند خودش را نشان دادن، یعنى آنچه که شما در تایوان مى بینید. این مرحله است که دو یا سه دهه طول مى کشد و بعد از این تازه مرحله نهایى است که « تولید ومصرف انبوه » است و رفاه از اینجا تازه شروع مى شود. درآمدهاى سرانه خیلى بالاست، درآمد تولید سرانه معمولاً تا آخر مرحله سوم خیلى رشد نمى کند. در مرحله چهارم هم تولید سرانه شروع مى کند به رشد ملموس کردن.
در مرحله پنجم هست که به استانداردهاى استفاده از ظرفیت مى رسد. این زمانهایى که اشاره شد شما قطعاً با کاربرد پژوهش وکشف قوانین علمى، فرآیند زمان را کوتاه مى کنید. به همین دلیل هم هرفرآیند توسعه نسبت به فرآیند قبلى کوتاهتر شده است . در کتاب اقتصاد جهانى که در سال ۱۹۹۰ م چاپ شده، ۲۵۰سال تجربه این تحول تاریخى در کشورهاى مختلف را با آمار و رقم و … آورده ودر این کتاب هم حدود ۳۰ مورد مطالعه شده که یک مورد هم ایران است. مسلماً مى شود زمان را کوتاه کرد، ولى راه میانبرى وجودندارد. ایران هم مسأله مهمى که برایش اتفاق افتاد این بود که زود وارد مرحله دوم شد.
ماو ژاپن تقریباً فرآیندهاى توسعه مان با هم شروع شد وتا انقلاب مشروطه هم واقعاً خیلى عقب نبودیم. ولى بعد به دلایل تاریخى که در سرزمین ما اتفاق افتاد بحث نفت، بحث انقلاب شوروى در شمال و… اتفاقاتى درایران افتاد که مراحل بعدى در هم ادغام شد، یعنى ما مثلاً قبل از اینکه دولت توسعه اى را بتوانیم سامان بدهیم نفت به ما اجازه داد تا سرمایه گذارى هاى وسیعى را انجام دهیم. قبل از اینکه وارد بلوغ فنى بشویم، گسترش وجهش درآمد نفتى سالهاى ۵۲ تا ۵۶ به ما اجازه داد که خواب مصرف انبوه را ببینیم و ۵ـ۴ سال این را تجربه بکنیم و کردیم. ایران وضعیتش مثل فردى است که خواب شیرینى مى بیند و وقتى بیدار شد، مایل نیست به خودش بقبولاند که خواب بوده و دنبال این است که بگوید آن واقعیت بود. سالهاى ۵۲ تا ۵۶ ایران واقعیت بود. ما در دوره اى زندگى مى کردیم که تلویزیون رنگى را با قیمت بسیار پایین مى فروختند و مردم مى گفتند تلویزیون رنگى مى خواهیم چه کار؟ یعنى درآمد نفتى زیر دو میلیون دلار سال ،۵۱ در سال ۵۶ مى شود بیست و چهار میلیارد دلار ظرف چهار ، پنج سال. مثلاً با حقوق ماهانه یک کارشناس خوب مى تواند سه بار در ماه به لندن برود و برگردد. قیمت هاى نسبى مطرح است . ایران عدم تعادل درونش مى آید و این عدم تعادل سیستم را به هم مى زند. به این دلیل هست که ایران همراه هند قدیمى ترین تجربه برنامه ریزى توسعه دنیا را دارد. یعنى برنامه ریزى توسعه در ایران و هند در حدود ،۵۴ ۵۵ سال عمر دارد و خود برنامه ریزى توسعه هم بیش از ۵۶ سال عمر در دنیا ندارد. ولى اگر شما وارد ریز برنامه ریزى توسعه ایران بشوید مى بینید در ۵۴ سال گذشته فقط ده سال یا دوازده سال برنامه ریزى واقعى داشته است، یعنى برنامه اول ۱۳۲۷ تصویب مى شود که بدون فاصله به فرآیند ملى شدن صنعت نفت مى خورد تا ۱۳۳۴ گرفتار کودتا هستیم . برنامه اول ظاهراً هست ولى عملاً نیست و توسعه مى خواهد شکل بگیرد و ۷ سال اینجا از دید برنامه توسعه حذف مى شود . کودتا مى شود و بعداز کودتا برنامه دوم ۷ ساله مطرح مى شود و تا سال ۴۱ بازهم یک مجموعه پروژه است که کشور را آرام کنند و مقدماتى ساخته مى شود که فقط برنامه سوم و چهارم توسعه درست اجرا و طراحى مى شود و در آن دو برنامه هم به شدت اقتصاد رشد مى کند. طى آن دوبرنامه سالانه ۹%به قیمت ثابت رشد اقتصادى با تورم هاى زیر ۵% داریم. وارد برنامه پنجم که مى شویم، برنامه ریخته شده وناگهان جهش نفتى اتفاق افتاده وسیستم برنامه ریزى به هم مى ریزد. برنامه ریزى براى کمبود منابع است. تخصیص منابع کم در جهت اولویت توسعه اى است ولى از سال ۵۲ منابع کم نیست، زیاد هم هست. برنامه نمى خواهیم . دوران تمدن بزرگ از دید شاه و توهم بزرگ از دید ایران شروع مى شود و خود شاه مى خواست تمدن بزرگ را ۵ ساله درست کند ومدام هم مى گفتند چرا ایران دراین پنج سال سوئیس و ژاپن و… نیست. توهم بزرگ شروع مى شود و برنامه ریزى از بین مى رود. در ۵۴ سال برنامه ریزى ایران ۱۰ الى ۱۲سال برنامه ریزى منسجم داریم ودر خیلى زمینه هاى دیگر نیز مسأله همین است. فرآیند توسعه یک فرآیند بلندمدت است. از مراحل رد مى شود واین زمان به تدریج کوتاه مى شود همراه با به کارگیرى یافته هاى علم مى شود کوتاهش کرد مشروط براینکه محدود به مراحل خاصى بشود. مثلاً شما فروپاشى جامعه کهن را نمى توانید تسریعش کنید .
اصلاً در جوامعى مثل جوامع ما که این همه از علم وپژوهش صحبت مى شود نشاندهنده این است که این بحث هنوز در فضاى جامعه نهادینه نشده است . کدام جامعه پیشرفته را شما سراغ دارید که هفته پژوهش داشته باشد؟ زیرا جزو فرهنگ و زندگیشان است درایران سمینارى من ندیدم که هفته سماور و چاى و صبحانه باشد. زیرا جزو زندگى مان است. نه بحث مى خواهد نه سمینار . زمانى گفت وگو است که یا قرار است حذف شود یا قرار است ایجاد شود و با این همه صحبت از روز پژوهش وارزش اندیشمندان ، فرهیختگان و… باید وجودمان پاک شود ولى وقتى وارد فرآیند سرمایه گذارى مدرن شوید، وارد بلوغ فنى ، قوانینى دارد که در فرهنگ نیست در ساختار عینى وملموس است و راحت مى شود تحقیق کرد . ما مى توانیم خانه اى را که دوست نداریم راحت خراب کنیم و سریع هم بسازیم ولى ایده اى که خانه را مى سازد و به راحتى نمى توانیم جابه جا کنیم . آن زمان مى خواهد . اگر تایوان و دیگر کشورها به سرعت مراحل را پیش مى روند براى اینکه مراحل گذشته است. جامعه آمریکا را نگاه کنید، در جامعه آمریکا که بیش از ۱۰۰سال تجربه وجودندارد، تعداد سال محدودى است. این کشور به مفهوم جدید تاریخ ندارد. ولى تحول فرهنگى اش را آن مردم که رفتند آنجا قبل از پروسه گذرانده اند وبعد با سرعت جلو آمدند. یعنى وقتى مى  رسیم به مراحل سرمایه گذارى مدرن و بلوغ فنى و… به سرعت جلو مى رود. مشکل در مراحل قبلى است . الآن جامعه خودمان را نگاه مى کنیم، من واقعاً این طورى حس مى کنم. من روزنامه زیاد نمى خوانم زیرا حس مى کنم در یک دنیاى جنگ روانى هستیم. بحث من چپ و راست نیست و طورى به نظر مى آید که اگر قرار بود برنامه ریزى بشود، که ما در جنگ روانى و بحث فوبیا وترس باشیم بهتر از این هم نمى شد رفتار کنیم همه ما هم با حسن نیت این کار را مى کنیم. این داستان همان تحول فرهنگى است. بنابراین فرآیند مرحله اى است. برخى مراحل بسیار طولانى است. نمى شود کوتاهشان کرد. برخى مراحل کوتاهتر مى شوند. هر مرحله را اگر بفهمیم بهتر مى توانیم در آن مرحله کارى کنیم
اگر بتوانیم درک کنیم کجاییم؟ مى توانیم سیاست واقع بینانه بگیریم . باید تمام این مجموعه را در نظر گرفت. حالا باید دید مى شود از این الگوها تقلید کرد یا خیر؟ در کار علمى کردن، الگو قابل تقلید نیست. قوانین علمى ثابت شده است. مثلاً تولید برق قانونش ثابت است. اما الگو یعنى شیوه هاى عمل براساس شرایط زمان و مکان خاص شکل مى گیرد. قوانین ثابت است. در توسعه هم این است شما نمى توانید از مکانیزم هاى عملى مثلاً ژاپن استفاده کنید مگر شرایط زمانى و مکانى شما هم با آن یکسان باشد. ولى حتماً اگر قرار است توسعه پیدا بکنید، باید نهادسازى حکومت توسعه اى شکل بگیرد. بدون این شدنى نیست، بدون اینکه مثلاً آموزش ابتدایى ایران زیر و رو شود، محال است توسعه شکل بگیرد. آموزش ابتدایى باید بچه ها را اجتماعى بکند.یعنى آموزش ابتدایى باید چنان سامان بگیرد که زیباترین خاطرات زندگى ما در مدرسه باید باشد، زیرا به محض اینکه شنیدیم کتاب، این به صورت فرهنگى در درون مان مثل این باشد که بشنویم گل و مادر وعشق وبهار و لطافت و بشنویم زلالیت آب. یعنى احساس خشنودى به ما دست بدهد و به طرف کتاب جذب بشویم. یعنى در دنیاى توسعه یافته از بس که تنها و بیچاره است کتاب در جیبش است؟ یا اصلاً کتاب زندگیش است؟ دوستش دارد. در مدرسه ابتدایى نمى توان به بچه گفت که برو خانه و صد مرتبه بنویس من معلم را دوست دارم و علم خیلى مهم است و صد مرتبه مى نویسد واز علم منزجر مى شود چون بچه است مى خواهد بخوابد و بازى کند و این خاطره در ذهنش باقى مى ماند. سرکلاس قرآن ما بچه ها را با شلاق تنبیه مى کنیم این چه جورى مى خواهد به علم وابسته بشود و چه جورى آن دو پایه جامعه جدید یعنى عقل وعلم مى خواهد جا بیفتد؟
ببینید اینها یک قانون است که شما آموزش ابتدایى تان باید طورى متحول بشود که بچه اصلاً با شور و عشق برود آن جا دوستش داشته باشد. ولى این که چه جورى و الگویش چه باشد. ببینید در همین رابطه شما نگاه کنید انگلستان ، یک الگو دارد تا ۱۳ سالگى اصلاً کلاس امتحان ندارد. بچه کلاس اول و دوم نیست، کلاس ۵ سال و ۶ سال و ۹ سال و ۱۰ ساله است کسى رد نمى شود، کسى تجدید نمى آورد. یک سیستم خاص دارد. ژاپن مى روید، همین سیستم آموزش را جور دیگرى درست کرده ولى توى کتابهاى آموزشى ابتدایى ژاپن دستورالعمل که نگاه مى کنید مى بینید به معلم ابتدایى مى گوید که اگر ۱۰ روز یا یک هفته نمى توانید توى کلاس ابتدایى گل تازه،گلدانهاى تازه بگذارید آن کلاس را تعطیل کنید. بچه ها را نگذارید یک جا بنشینند، این جورى یک تحول بدهید. بعد فلان کنید، چه کار کنید، بالاخره سیستم آلمان یک جور دیگرى درست مى کند. الگو این نیست که در ایران ما بتوانیم الگوى ژاپن را بگوییم درست است یا الگوى انگلیسى؟ ولى اصل در همه اینها یکسان است. اصل این است که یک آموزش پایه داریم که کودک را اجتماعى مى کند. در تمام سال اول در انگلستان حتى ۲۸ حرف الفبا را به بچه یاد نمى دهند. آگاهانه یاد نمى دهند، نه اینکه بلد نباشند، ما ۶ ماهه بچه مان را مى خواهیم کارى کنیم که روزنامه بخواند، پدر بچه در مى آید. شب و روز با مشق و با چى و با چى و…
آنها شش ماه اول بچه را مى برند شهردارى را ببیند، پلیس را ببیند. فلان جا این کار را بکن، این جا این کار را بکن، اصلاً مفاهیم اجتماعى را با سیستمهاى آن آموزش مى دهند. ببخشید من خیلى دارم وقت مى گیرم، عرایضم را ختم کنم. گفتنى در این رابطه زیاد است. خلاصه عرض من این است، الگو قابل تقلید نیست، الگو براساس شرایط زمان و مکان شکل مى گیرد و این جاست که پژوهش و فکر و عقل و این چیزها را مى خواهد ولى قانون ثابت است یعنى اگر نظام آموشى ما اصلاح نشد، توسعه اتفاق نمى افتد. حالا میلیاردها دلار پول بیاورید وآوردیم توى ایران، اصلاً جلوى چشم ماست. یعنى توى ۳۰ سال گذشته در ایران حداقل ۱۰۰۰ میلیارد دلار از بخش نفت برداشت کردیم. مى گوییم پول کم است یعنى بخشى را خودمان مصرف کردیم به صورت مصارف، بخشى را پولش را گرفتیم و این هزار میلیارد را بالاخره مصرف کردیم و بخش عمده اى سرمایه گذارى کردیم اما تولید سرانه ما ثابت مانده در بهترین حالت. یعنى نشان مى دهد که توسعه در گرو این بحثها نیست، در این مراحلى را که ما هستیم اگر مراحل فرهنگى و… ساخته شد بله حالا یک دلار سرمایه گذارى مى کنید ده دلار سود مى برید. به هر حال قوانین را همان طور که شما فرمودید باید با حوصله رفت دید چه هست، در حدى که کشف شده مطالعه کرد و به کار گرفت. زمان کوتاه مى شود. دنبال تقلید نباید بود ولى دنبال رسیدن به رعایت قانونمندیهاى علمى در این رابطه باید بود.

منبع: روزنامه ایران ۲۴ اردیبهشت ۸۳

برگرفته از :

تحلیل تاریخى دشواره هاى توسعه در ایران :: حسین عظیمی


سه شنبه 4 خرداد 1395

میرزا ملکم خان و دغدغه توسعه

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

ملکم بى قانونى، برخوردهاى سلیقه اى و نشناختن حقوق متقابل حکومت و مردم را نیز به عنوان یکى از عوامل اصلى ظلم و فساد در جامعه ایران مى داند: «حکم دولت باید تنبیه مخالف آن مشخص باشد. تنبیه باید پیش از وقوع تقصیر به حکم قانون مخصوص مشخص شده باشد. هر تنبیهى که بعد از وقوع تقصیر مشخص شود، عین ظلم است… در لندن هر فعله اى مى داند که جزاى فلان تقصیر چه خواهد بود. در ایران هیچ وزیرى نیست که بداند فلان مقصر را چطور تنبیه خواهند کرد.»

بخش اول
اگر جوهره مدرنیته را «اندیشه انتقادى» بدانیم و نقطه شروع نوزایش و پیدایش تمدن جدید غرب را نقد همه جانبه سنت، فرهنگ و باورهاى تاریخى قلمداد کنیم، آنگاه باید اذعان کرد که براى دستیابى به توسعه بومى و ملى و پرهیز از تقلید ناآگاهانه از الگوهاى غربى و شرقى ضرورى است مدرنیته اى از جنس ایرانى پدید آوریم. لازمه این کار آن است که به نقد گذشته هاى تاریخى خود بپردازیم و سره آن را از ناسره جدا کنیم، آنچه را واگذاردنى است آگاهانه واگذاریم و آنچه را برگرفتنى و احیا کردنى است آگاهانه برگیریم و بر بنیان محکم مبتنى بر فرهنگ بومى پایه هاى تمدن جدید ایرانى را بنا کنیم. در این میان نقد متفکران و اندیشمندان جایگاهى یگانه خواهد داشت، کسانى که با اندیشه خود دوره و زمانه خویشتن را ساختند و زمینه ساز تحولات فرهنگى و اجتماعى شدند. از سوى دیگر «دوران مشروطیت» در تاریخ تحولات سیاسى و اجتماعى معاصر ایران جایگاه ویژه اى دارد که عدم درک آن شناخت دقیق زمانه کنونى را نیز غیرممکن مى کند. در این مجال کوشیده ایم با مرور آرا و اندیشه هاى میرزا ملکم خان ناظم الدوله رئوس دیدگاه هاى او را بررسى کنیم، باشد تا زمینه اى براى نقد و بررسى دیدگاه ارائه شده در مجالى دیگر فراهم شود. در مقاله حاضر تلاش شده است صرف نظر از برخى قضاوت هاى موافق و مخالف درباره میرزا ملکم خان و با مراجعه به اصل نوشته هاى او تصویرى کلى به دست داده شود. در همین جا لازم مى دانم به سهم خود از زحمات جناب آقاى حجت الله اصیل که مجموعه رساله هاى میرزا ملکم خان را در قالب کتابى جامع و وزین به چاپ رسانده است تشکر کنم. توضیح اینکه براى کاستن از ارجاع مکرر به کتاب مذکور عناوین رساله هاى میرزا ملکم خان در داخل پرانتز ذکر شده است.
• الف- زندگى
میرزا ملکم خان (ناظم الدوله) فرزند میرزا یعقوب در سال ۱۲۱۲ ه ش (۱۸۳۲ میلادى) در جلفاى اصفهان متولد شد. در سال ۱۲۲۲ ه ش و در ده سالگى براى تحصیل به فرانسه رفت و در مدرسه ارمنیان پاریس مشغول به تحصیل شد. سپس در رشته سیاست و اقتصاد به تحصیل خود ادامه داد و در سال ۱۲۳۰ ه ش (۱۸سالگى) به تهران بازگشت و در وزارت خارجه به عنوان مترجم شاغل به کار شد و همزمان در مدرسه دارالفنون نیز تدریس مى کرد. در سال ۱۲۳۶ ه ش (۲۴سالگى) در اولین تجربه مهم سیاسى زندگى اش به همراه فرخ خان امین الدوله غفارى براى شرکت در مذاکرات صلح با انگلستان به پاریس سفر کرد. پس از بازگشت به ایران در حدود سال هاى ۱۲۳۸ تا ۱۲۴۰ ه ش (۲۶ تا ۲۸ سالگى) اقدام به تاسیس فراموشخانه کرد. در همین سال ها نخستین مکتوبات خود (دفتر تنظیمات، رساله رفیق و وزیر، مجلس تنظیمات و دفتر قانون) را به رشته تحریر درآورد. در سال ۱۲۴۱ ه ش. (۲۹ سالگى) ناصرالدین شاه که از طرح مباحث آزادیگرایانه و قانونخواهانه وى در فراموشخانه بیمناک شده بود، با تعطیلى فراموشخانه او و پدرش را به بغداد تبعید کرد. وى بعداً به استانبول رفت و تا سال ۱۲۵۰ ه ش (۳۸ سالگى) در تبعید ماند و برخى از آثار خود نظیر رساله دستگاه دیوان و گفتار در رفع ظلم را در این دوره تدوین کرد. با سپرى شدن این دوره و با تلاش میرزا حسین خان سپهسالار از تبعید بازگشت و به سمت مشاور صدراعظم منصوب شد. در ۱۲۵۲ ه ش (۴۰سالگى) به سمت وزیرمختارى ایران در لندن منصوب شد و در همین سال کتابى در احوال و اقوال پیامبر اسلام (ص) منتشر کرد. در سال ۱۲۵۶ ه ش (۴۴سالگى) سرپرستى مذاکرات هیات ایرانى در برلن را براى بازگرداندن ناحیه قطور که به اشغال عثمانیان درآمده بود، بر عهده گرفت و این مذاکرات را با موفقیت اداره کرد که به پاس این تلاش پس از بازگشت به ایران ملقب به «ناظم الدوله» شد. در سال ۱۲۶۸ ه ش (۵۶سالگى) هنگامى که به خاطر ماجراى امتیاز لاتارى مورد بى مهرى ناصرالدین شاه و صدراعظم او امین السلطان قرار گرفته بود، براى انتقامجویى از آنها روزنامه قانون را در لندن راه اندازى کرد و اندیشه هاى آزادیخواهى و قانون طلبى را با جدیت بیشترى در آن پیگیرى کرد. در سال ۱۲۷۴ ه ش (۶۲سالگى) پس از قتل ناصرالدین شاه به دست میرزا رضا کرمانى، رساله اشتهارنامه اولیاى آدمیت را نوشت و با جانشین شاه مقتول یعنى مظفرالدین شاه از در دوستى درآمد. در سال ۱۲۷۷ ه ش (۶۵سالگى) به آخرین سمت خود یعنى سفیرکبیرى ایران در ایتالیا منصوب شد و در همین سال انتشار روزنامه قانون را پس از حدود ۴۵ شماره متوقف کرد. در سال ۱۲۸۴ (۷۲ سالگى) در حالى که حرکت بزرگ انقلاب مشروطیت آغاز مى شد، او نیز کتابچه نداى عدالت را به رشته تحریر درآورد. ملکم تا دو سال بعد از پیروزى انقلاب مشروطیت یعنى ۱۲۸۷ ه ش در آخرین سمت خود باقى ماند و در این سال در سن ۷۵ سالگى در سوئیس درگذشت.
• ب- اندیشه ها
۱- انتقاد از اوضاع جارى
ملکم در بخش هاى وسیعى از آثار و نوشته هاى خود ضمن انتقاد از سیاست هاى حاکم و نحوه اداره امور توسط کارگزاران حکومت، فساد حکومت ایران را امرى بنیادى و مربوط به کل ساختار سیاسى موجود مى داند که باید فراتر از تک تک کارگزاران مورد توجه قرار گیرد. به عقیده وى «ویرانى ایران از وضع امور است نه از معایب اشخاص.» (اشتهارنامه اولیاى آدمیت)
علاوه بر آن از کوته نظرى حاکمان در جهت اصلاح روند امور نیز گله مند است و مى گوید: «وزرا و سلاطین ما هر وقت به خیال نظم دولت افتاده اند همان عهد خود را … دیده اند. مادامى که وجود ایشان باقى مانده یک نوع نظمى هم در دولت بوده است. همین که شخص ایشان از میان رفته است از نظام ایشان هیچ اثرى باقى نمانده است.» (دستگاه دیوان)
ملکم بى قانونى، برخوردهاى سلیقه اى و نشناختن حقوق متقابل حکومت و مردم را نیز به عنوان یکى از عوامل اصلى ظلم و فساد در جامعه ایران مى داند، «حکم دولت باید تنبیه مخالف آن مشخص باشد. تنبیه باید پیش از وقوع تقصیر به حکم قانون مخصوص مشخص شده باشد. هر تنبیهى که بعد از وقوع تقصیر مشخص شود، عین ظلم است… در لندن هر فعله اى مى داند که جزاى فلان تقصیر چه خواهد بود. در ایران هیچ وزیرى نیست که بداند فلان مقصر را چطور تنبیه خواهند کرد. هر رئیس در هر موقعى به هر شخصى موافق میل ملاحظات خود یک تنبیهى وضع مى کند و حال اینکه اول شرط حکمرانى و اولین بنیان عدالت این است که تنبیهات دولتى پیش از وقت مشخص و در هر مقام و در حق هر کسى تغییرناپذیر باشد.» (دفتر قانون) «عموم کارگزاران دولت… خود را نسبت به رعیت مکلف نمى دانند… رعیت ما به هیچ وضع نمى داند که از دستگاه دیوان چه باید بخواهد و از آن طرف دستگاه دیوان هیچ نمى داند که به رعیت چه باید بدهد. به واسطه این اغتشاش حقوق دیوان و رعیت تکالیف طرفین نیز مبهم و مغشوش مانده است.» (دفتر قانون)
ملکم آلودگى درباریان به رشوه (یا به تعبیر او مداخل)، فروش مناصب دولتى و رواج تملق را نیز از جمله مفاسد بارز حکومت هاى دوران قاجار دانسته و معتقد است: «فروش منصب و حکومت پست ترین خبط ها و بالاترین بلاهاى دولت است.» (دستگاه دیوان) «زهر تملق در ممالک آسیا همیشه اسباب کورى امرا و بدترین طاعون سلطنت بوده است.» (اشتهارنامه اولیاى آدمیت)
۲- موانع معرفتى و اجتماعى توسعه
عقب ماندگى جامعه ایران مسئله اى است که بخش بزرگى از آثار ملکم صرف تبیین علل و عوامل آن شده است و ملکم براساس شناخت خود از اوضاع اجتماعى و فرهنگى ایران به تناسب راه حل هایى را نیز براى برون رفت از چنین وضعیتى پیشنهاد کرده است. وى در نخستین مرحله بى توجهى وزرا و کارگزاران حکومتى را به مسئله عقب ماندگى مورد نکوهش قرار مى دهد و از اینکه درک درستى از وضعیت فلاکت بار جامعه در میان آنها وجود ندارد گله مند است: «وزراى ایران قدمت تاریخ ایران را سد جمیع بلاها مى دانند. هرچه فریاد مى کنى سیل رسید مى گویند سه هزار سال است همین طور بوده ایم و بعد از این هم خواهیم بود.» (دفتر تنظیمات)
ملکم نشناختن حقوق متقابل مردم و حکومت و مسئولیت گریزى افراد جامعه را یکى دیگر از عوامل عقب ماندگى ایران مى داند و به این نکته اشارت مى دهد که پیدایش نظم در جامعه محصول مشارکت آحاد افراد و مسئولیت پذیرى تک تک اعضاى جامعه است، حال آنکه مردم توقع دارند که چنین نظمى توسط حاکمیت در جامعه اعمال شود، «آفتاب عدالت در یک ملک طلوع نمى کند مگر وقتى که اهل آن ملک به حفظ حقوق آدمیت خود را مستحق عدالت ساخته باشند. ما در این ملک… جمیع حقوق زندگى را به دیگران تسلیم کرده ایم و به امید یک خیالى به من چه را اختراع کرده ایم. وقتى گمراهى یک ملک به جایى برسد که ادنى حق زندگى خود را از ترحم دیگران گدایى بکند، در آن ملک چه توقع عدالت چه امید زندگى؟» (نداى عدالت) «هرگز نباید خود را مستغنى از خدمت دولت خود بدانیم… همه مى گوییم: به من چه؟ من کیستم که ناظم دولت باشم؟ تا این به من چه در ایران متداول است، پادشاه همیشه در خیالات ترقى تنها خواهد بود.» (دستگاه دیوان)
بى توجهى به علوم اجتماعى و سیاسى در اداره جامعه و مبنا نبودن دانش و شایستگى علمى افراد براى احراز مناصب دولتى، از دیگر بلایایى است که از نظر ملکم باعث فساد دستگاه حکمرانى ایران شده است؛ «در ایران بدون هیچ علم مى توان حتى وزیر شد. قیمت سرتیپى پانصدهزار تومان است و در پانزده سالگى مى توان سردار شد… من از این رسوم ایران تعجبى ندارم. تعجب من در این است که با چنین اوضاع مى خواهیم در پاریس سفارت داشته باشیم، با انگلیس بجنگیم و با روس برابرى کنیم… قانون بگذارید که هیچ کس به فلان منصب نخواهد رسید مگر به شرط علم و به تحصیل فلان استحقاق و این قانون را یک سال مجرى بدارید و آن وقت ببینید که در ایران چه نوع استعداد بوده است.» (دستگاه دیوان)
نقد مهم دیگر ملکم به اولیاى امور این است که وقتى حاکمان ایران در مواجهه با کشورهاى متمدن به ضعف و عقب ماندگى خود پى برده اند باز به جاى تامل در ریشه یابى این تفاوت ها و پیدا کردن علت اصلى توسعه نیافتگى، فقط مجذوب مظاهر تمدن شده اند و تصور کرده اند که با تغییر برخى ظواهر مى توان به قافله تمدن رسید؛ «سبب (عدم ترقى ایران) این است که وقتى اولیاى دولت درصدد اخذ تنظیمات فرنگ برآمدند، اصول نظم را به هیچ وجه ندیده، حواس خود را منحصر به تقلید فروعات کردند و هرچه در اخذ فروعات بیشتر اهتمام کردند، از اصول نظم دورتر افتادند. ما یک خانه داریم که بنیانش کلاً معیوب و خراب است و بى اینکه در خیال تعمیر باشیم در بالاخانه هاى مخروبه از یک سمت نقاشى متصل مى کنیم و از سمت دیگر خراب مى شود… به واسطه نداشتن علم نمى توانید اصول نظم را درک کنید… این عجز شما در درک اصول نظم باعث ذلت ایران شده است.» (رفیق و وزیر)
نقطه شروع اصلاح، درک اصول نظم و اصول توسعه است وگرنه «مادامى که اولیاى دولت معنى اصول نظم را نیافته اند جمیع تدابیر ایشان بى ثمر و عمر آن دولت در تقلید فروعات ضایع خواهد بود.» (رفیق و وزیر)
• ۳- ضرورت اصلاح ساختار حکومت
ملکم پس از بازشمردن برخى مشکلات و موانع رشد و توسعه در ایران، انتظام بخشى به ساختار قانونگذارى و نظام اجرایى را به عنوان گام هاى نخست اصلاح حاکمیت مطرح کرده مى گوید: «به جهت نظم و رفاه ایران اول کارى که داریم آن است که یک دستگاه قانون فراهم بیاوریم… بعد از ترتیب دستگاه قانون، اول کارى که باید کرد ترتیب دستگاه اجرا است… بعد از ترتیب این دو دستگاه باید چنان تدبیرى کرد و چنان اسبابى فراهم آورد که وقتى یک قانونى وضع شد، مباشرین اجرا، قانون مزبور را ناچار بدون هیچ نوع تخلف مجرى بدارند.» (دفتر قانون)
وى با تمایز گذاردن میان دو نوع شیوه اجرایى با عنوان اداره اختیارى و اداره قانونى، مشکل نظام اجرایى ایران را سلیقه اى و اختیارى بودن شیوه عملکرد کارگزاران حکومت مى داند و معتقد است شیوه عملکرد حاکمان نیز باید براساس نظام قانونى شکل گیرد: «در ممالک آسیا با اینکه سلاطین نهایت اختیار را دارند احکام ایشان در کلیه امور هرگز بیش از ثلث معنى مجرى نمى شود بلکه اغلب اوقات اجراى حکم به واسطه اختیار عمال به طورى تغییر مى یابد که از معنى اصل حکم هیچ چیز باقى نمى ماند… این عیب بزرگ ایران… از نقص عزم شاهنشاهى نیست، معایب حکمرانى ایران و شکوه و سلطنت فرنگ در اداره اختیارى و اداره قانونى است… اداره اختیارى آن است که عمال دیوان در طریقه اجراى حکم دولت مختار هستند و اداره قانونى آن است که عمال دیوان در طریقه اجراى حکم دولت اصلاً اختیار ندارند.» (مجلس تنظیمات)
۴- توسعه، نظامى یکپارچه
ملکم به گستره توسعه در ابعاد زیربنا و روبنا توجه دارد و آن را امرى فراتر از تکنولوژى و ظواهر مى شمارد. از سوى دیگر به یکپارچگى و اتصال اجزاى توسعه به یکدیگر نظر دارد؛ «ما خیال مى کنیم که درجه ترقى آنها همان قدر است که در صنایع ایشان مى بینیم و حال آنکه اصل ترقى ایشان در آئین تمدن بروز کرده است.» (دفتر تنظیمات) «آئین ترقى در همه جا بالاتفاق حرکت مى کند.» (مجلس تنظیمات)
۵- علم، مولفه اصلى توسعه
ملکم در تحلیل نهایى خود علت العلل عقب ماندگى ایران و نیز رمز پیشرفت ملل متمدن را در مقوله اى به نام «علم» ارزیابى مى کند. وى لازمه اصلى حرکت در مسیر توسعه، شکوفایى و بالندگى را کسب این عامل حیاتى مى داند و در بخش هاى بسیارى از آثار مکتوب خود از بى توجهى دولتمردان ایرانى به ضرورت علم آموزى و بنا کردن سایر امور بر این بنیان محکم گله مند است؛ «حالا در مقابل اقتدار دول همجوار، چیزى که لازم داریم علم است و بصیرت.» (دفتر تنظیمات) «ما توقعى که باید داشته باشیم از وزرا علم است و بس. امور دول کلاً بسته به علوم وزرا است نه به صفات شخصى ایشان.» (دستگاه دیوان)
به عقیده ملکم اگر وزراى ایران صاحب عقل و کمالات عقلى متعدد هم باشند، باز عقلانیت تنها کافى نیست و براى توسعه به علم نیازمندیم، «ایران فقیر است، ایران مفلوک است، ایران گداست به علت این که ایران عدالت قانونى ندارد و عدالت قانونى ندارد به علت آن که وزراى ایران نتوانستند قبول بکنند که علاوه بر عقل شخصى ایشان از براى ترقى دول چه نوع کرامات علمى در دنیا ظاهر شده است.» (نداى عدالت) «یک خبط کلى ما این است که علوم مملکت دارى را آسان تر از… صنعت مى شماریم… هیچ کس نمى پرسد که آقاى وزیر… درس تنظیم را در کجا خوانده اید؟ خواهید گفت: … نظم ایران عقل مى خواهد و ما عقل داریم. من هم فریاد مى زنم… ایران را به عقل نمى توان نظم داد… بدون علم ممکن نیست بفهمید که اداره شهر یعنى چه.» (دفتر قانون)
وى به صراحت علم آموزى را رمز توسعه مى داند و معتقد است این یگانه مولفه ممتاز تمدن را باید از ملل متمدن آموخت و به کار بست «بنیان ترقى بر علم کسبى است نه بر معقولیت ذاتى.» (دفتر قانون) «علوم فرنگستان چنان که از براى تکثیر امتعه و تکثیر سرمایه، قواعد مخصوص وضع کرده اند، از براى تکثیر کار یک طایفه نیز بعضى حکمت ها و بعضى اصول پیدا کرده اند که عظمت نتایج آن واقعاً خارج از ادراک عقل ماست.» (اصول ترقى)
۶ _ سایر مولفه هاى توسعه
ملکم علاوه بر تاکیدات مکرر خود که در آن علم را به عنوان رمز توسعه معرفى مى کند، در خلال آثار خود از دیگر شاخصه هاى توسعه و ترقى نیز سخنان بدیعى به میان آورده است. از جمله در فرازهاى متعددى «امنیت مالى و جانى شهروندان» را رکن اصلى هرگونه آبادى و شوکت مى داند؛ «اولین مبناى آبادى دنیا بر آن قانون است که در ممالک خارجه امنیت جانى و مالى مى گویند… آنچه در خارج نظم و هنر و آسایش و شوکت هست از برکت این اساس امنیت است… مقصود از این دو کلمه ساده (امنیت جانى و مالى) این است که در یک ملک چنان دستگاهى مستقر شود که هیچ امیر، هیچ وزیر، هیچ پادشاه، هیچ امپراتور، خواه با انصاف خواه بى رحم، خواه داراى فضایل، خواه مملو شقاوت در هیچ صورت، هرگز به هیچ وجه نتواند بدون حکم عدالت قانونى به حقوق هیچ کس به قدر ذره اى خلل وارد بیاورد.» (نداى عدالت)
وى آزادى و عدالت را نیز علاوه بر امنیت، به عنوان ارکان مهم دیگر ترقى قلمداد مى کند، «بدون ایمنى، جان و مال نیست. بدون عدالت، آزادى نیست و بدون آزادى نه ثروت ملى و نه رضایت و آسایش فردى.» (مدنیت ایرانى) «سرچشمه جمیع ترقیات بنى آدم در ایران حق ازلى است که هر آدم مختار باشد افکار و عقاید خود را به آزادى بیان کند.» (نداى عدالت)
شاخص هاى فوق الذکر هنگامى جامعه را به سوى پیشرفت و آسایش واقعى رهنمون مى شوند که ارکان دیگر نظام نظیر دستگاه قانونگذارى و اجرا نیز اصلاح شده و کل یکپارچه اى را براى نیل به چنین مقصودى به وجود آوردند؛ «اختیار کلام و قلم، ظهور مجلس قوانین، تنظیم دستگاه اجرا، در این نداى ترقى عالم جاى هیچ تردیدى نیست یا باید به کورى بخت از نجات ایران چشم پوشید یا… این سه مبناى زندگى بنى آدم را… اسباب فلاح ایران (ساخت).» (نداى عدالت)

۷ – ضرورت اخذ مبانى توسعه از غرب
ملکم علاوه بر آنکه راه نجات کشور را قدم نهادن در راه ترقى و توسعه مى داند، معتقد است مى توان و باید اصول نظم و ترقى را نظیر هر علم و فن دیگرى از ممالک متمدن اخذ کرد و در جامعه به کار بست. «راه نجات ما منحصر به همان راهى است که علوم دنیا براى ما صاف و آشکار ساخته اند.» (اصول ترقى) «چقدر جاى حیرت است که ما در آداب ریسمان ریسى و بلورسازى حتى در مراسم راه رفتن سرباز خود را محتاج علم زندگى بدانیم و در آداب حکمرانى خود را از کل عالم مستغنى بشماریم.» (دفتر قانون) «بدون اخذ اصول مملکت دارى فرنگ، نه تنها مثل فرنگى لشکر نخواهیم کشید بلکه محال خواهد بود که بتوانیم مثل فرهنگى آهنگرى داشته باشیم.» (مجلس تنظیمات) وى ضمن توصیه به برگرفتن دستاوردها و حاصل تجربه هاى غربیان در مسیر پرفراز و نشیب توسعه، حرکت از نقطه صفر و دوباره تجربه کردن آنچه را ملل متمدن ساخته و یافته اند، امر عبثى مى داند. «هرگاه بخواهید اصول نظم را شما خود اختراع نمایید مثل این خواهد بود که بخواهید علم تلغراف را از پیش خود پیدا نمایید.» (دفتر تنظیمات) «در مسائل حکمرانى نمى توانیم و نباید از پیش خود هیچ اختراعى نماییم. یا باید علم و تجربه فرنگستان را سرمشق خود قرار بدهیم یا باید از دایره بربرى خود قدمى بیرون نگذاریم.» (دفتر قانون) «راه ترقى و اصول نظم را فرنگى ها در این دو سه هزار سال مثل اصول تلغراف پیدا کرده اند و بر روى قوانین معین ترتیب داده اند. همان طورى که تلغراف را مى توان از فرنگ آورد و بدون زحمت در تهران نصب کرد به همان طور نیز مى توان اصول نظم ایشان را اخذ کرد و بدون هیچ معطلى در ایران برقرار ساخت.» (دفتر تنظیمات)
۸ _ اخذ اصول ترقى آرى، تقلید نه
ملکم به رغم آنچه به وى منتسب کرده اند، در عین حالى که الگوبردارى از مدل توسعه غربیان را پیشنهاد و توصیه مى کند اما اخذ همه وجوه فرهنگ غرب را امرى نامطلوب مى داند و به صراحت تقلید از غربیان را تقبیح مى کند، «ما هم به حکم عقل و دین خود باید همه این اصول ترقى را چه از لندن چه از ژاپن بلادرنگ اخذ نماییم… کدام احمق گفته است که ما باید برویم همه رسومات و عادات خارجه را اخذ نماییم؟» (نداى عدالت) «ما خودمان نمى توانیم ترقى کنیم. به دلایلى که به آن اشاره کردم و توضیح بیشترى هم لازم نیست. از سوى دیگر نمى خواهیم مقلد شما (غرب) باشیم.» (مدنیت ایرانى) «عقل و علم ژاپن بر تمام ممالک آسیا ثابت کرد که انوار ترقى، حق عموم طوایف است و اخذ آیین تمدن بدون هیچ آلایش عقاید عیسوى صد مرتبه آسان تر و بهتر میسر مى شود.» (نداى عدالت)
۹ _ عدم تضاد اسلام و توسعه
ملکم با درک نقدهاى جارى روزگار خود درخصوص تضاد میان فرهنگ اسلامى و فرهنگ سایر ملت ها و در مقام پاسخگویى به این انتقادها نه تنها اسلام را مخالف اصول توسعه و ترقى نمى داند، بلکه معتقد است بسیارى از دستاوردهاى تمدن جدید غرب، بر پایه ارزش ها، مفاهیم و مقدماتى است که در متن دین اسلام مى توان از آنها سراغ گرفت. لذا در اخذ اصول نظم و ترقى نباید تردیدى به خود راه داد و حتى باید براساس توصیه هاى دینى در این راه پیش قدم نیز شد، «تمام علم آسیا آنچه خوب و سودمند است به اسلام نسبت داده مى شود. خرد مشرق در اسلام گرد آمده است. اسلام دریاى بیکرانى است که آنچه شایسته دانستن است در آن یافت مى شود… دین اسلام مخالف مدنیت نیست. من هیچ گونه تفاوتى در اصول اخلاقى یا سازمان اجتماعى و سیاسى مسیحیت با اسلام نمى یابم که مبین عقب ماندگى ما باشد.» (مدنیت ایرانى) «به چه کفر شنیع مى توان گفت اسلام مخالف ترقى است؟ کدام آیین است که به قدر اسلام مروج ترقى و محرک آسایش انسان باشد؟… حرف جمیع ارباب ترقى این است که احکام دین ما همان اصول ترقى است که کل انبیا متفقاً به دنیا اعلام فرموده اند و دیگران اسباب این همه قدرت خود ساخته اند.» (نداى عدالت) «از کجا فهمیدید که اصول نظم فرنگ خلاف شریعت اسلام است؟ من هر گاه قرار بگذارم که مستوفیان دیوان، پول دولت را کم بخورند مجتهدین چه حرفى خواهند داشت؟ ترتیب مناصب دولتى چه منافات با شریعت دارد؟ انتظام دولت منافى هیچ مذهب نیست مگر مذهب آن اشخاص که بزرگى ایشان حاصل و دلیل اغتشاش اوضاع است.» (دفتر تنظیمات) وى حتى از اهل سیاست و حاکمان ایران گله مند است که چرا به نحو شایسته اى از توان و همفکرى علماى اسلام در جهت تطابق اصول ترقى با فرهنگ دینى ایران بهره نگرفته اند تا بدین وسیله در فرآیند توسعه کشور تسریع شود، «عموم رهبانان عیسوى و خارجى با تمام قوت خود منکر قوانین دول بوده و حالا هم همه جا بدترین دشمن احکام علمى هستند. برخلاف آنها علماى اسلام ماموریت خود را تماماً براساس علمى و بر ترویج و تکمیل کل قوانین دنیا قرار داده اند یک خبط بزرگ وزراى ایران این است که از چنان ماموریت علماى اسلام هیچ فایده نبردند.» (نداى عدالت) «تردید نیست که باید آن اصولى را که اساس تمدن شما (غرب) را مى سازند اخذ نماییم، اما به جاى این که آن را از لندن و پاریس بگیریم که فلان سفیر یا فلان دولت چنین و چنان مى گویند، که هرگز هم پذیرفته نمى شود، آسان است که آن اصول را اخذ نماییم و بگوییم که منبع آنها اسلام است. ثبوت این امر به آسانى امکان دارد و این را به تجربه داشته ایم. یعنى همان افکارى که از اروپا آمده اند و مطرود بوده اند همین که گفته و ثابت شد که در خود اسلام نهفته اند بى درنگ و از روى اشتیاق مقبول شد.» (مدنیت ایرانى) ملکم از توجه به بعضى تضادهاى احتمالى میان برداشت رایج از اسلام و برخى ارزش هاى فرهنگ غربى نظیر آزادى نیز غافل نبوده است و در جهت آشتى دادن میان این مفاهیم به ظاهر بیگانه تلاش کرده است. هر چند تجربه مشروطیت و اختلافات فکرى میان علماى آن دوره نیز نشان داد که در جهت تبیین مفاهیم تمدن جدید و سازگار کردن آنها با فهم رایج از اسلام راه بس بلندى در پیش روى اهل نظر بوده و هست، «همین آزادى کلام و قلم که کل ملل متمدنه اساس نظام عالم مى دانند، اولیاى اسلام به دو کلمه جامعه بر کل دنیا ثابت و واجب ساخته اند: امر به معروف و نهى از منکر» (نداى عدالت) «هیچ احمقى نگفته که باید به مردم آزادى بدهیم که هر چه به ذهنشان مى آید بگویند. بلى عموم طوایف خارجه به جهت ترقى و آبادى ملک به جز آزادى حرف دیگرى ندارند. اما چه آزادى؟ آزادى قانونى نه آزادى دلبخواه… حد آزادى این است که آزادى هیچ کس به حق هیچ کس خللى وارد نیاورد.» (نداى عدالت)

منبع: روزنامه شرق


سه شنبه 4 خرداد 1395

توسعه و نابرابری

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

رشد، شاخص اندازه‌گیری کمی و توسعه، شاخص اندازه‌گیری کیفی است. توسعه به معنای گذر از جامعه سنتی به جامعه نوین و مدرن است. توسعه دلالت دارد بر بهبود همه عرصه‌های زندگی.
هرگاه در فرایند توسعه، سیاست‌های توسعه‌ای به صورتی یکپارچه و هماهنگ، همه حوزه‌ها را در برنگیرد و یکی از آنها مورد توجه بیشتری باشد، برنامه‌ها و فعالیت‌های توسعه به نتایجی بدکار کرد منجر می‌شوند که پیامد آن تشدید نابرابری‌هاست. این نابرابری‌ها که محصول توزیع نامتعادل قدرتند رشته پایان‌ناپذیری از دیگر آسیب‌ها را پدید می‌آورند که به آسیب‌های دوران گذار موسومند و می‌توانند همه دستاوردهای مثبت و پیش‌برنده کوشش‌های توسعه‌ای را از بین ببرند.
توسعه از طریق انباشتی محقق می‌شود که خصلت بارآوری در آن نهفته است. این انباشت اگر چه می‌باید به بهبودو پیشرفت بینجامد اما به دلیل خصوصیت نخبه‌گرایی آن، نابرابری‌ها را تشدید می‌کند.
در کشورهای جهان سوم یا جنوب که در پنج دهه اخیر عرصه ظهور انواع الگوهای توسعه بوده‌اند، بخش اعظم جمعیت با فقر آشکار و پنهان دست به گریبان بوده و از حداقل امکانات رفاهی محرومند، در نتیجه با شناخت ابعاد نابرابری‌های اجتماعی در این جوامع، می‌توان ابزار لازم برای ترسیم تصویر روشنی از میزان کارایی و بهره‌وری الگوهای توسعه را ارائه نمود.
اطلاعات موجود نشان می‌دهد که به رغم پیوستن بسیاری از کشورهای در حال توسعه به الگوهای یاد شده، این کشورها همچنان با پدیده تشدید فقر و افزایش تعداد فقرا روبرو هستند. به این ترتیب این سئوال پیش می‌آید که چرا الگوهای توسعه به رغم همه تلاش‌هایی که برای ایجاد و اجرای آنها به کار بسته شده در عمل قادر به محو فقر و حتی کاهش میزان آن نشدند؟
به راستی چرا شروع فرایند توسعه همزاد با تشدید نابرابری‌هاست؟ دلایل متعددی در این مورد دخیل هستند اما منطقاً می‌توان تصور کرد که یکی از این دلایل به نسبت بقیه آنها مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر است.
یکی از بنیادی‌ترین علل عدم موفقیت تئوری‌های توسعه یا همزمانی و همگامی توسعه وتشدید نابرابری، وجود پدیده‌ای به نام قدرت است که آن را می‌توان توسعه دستوری یا از بالا دانست، توسعه‌ای که کارکرد اصلیش تشدید نابرابری است.
به نظر می‌رسد که برخلاف آنچه مارکس گفته است خاستگاه نابرابری در نظام‌های اجتماعی شکل گرفته در قالب دولت – ملت‌های نوین، نه در مالکیت اقتصادی بلکه در قدرت سیاسی است.
استبدادزدگی، فقر شدید، فساد و رشوه‌خواری، باورهای خرافاتی، ضعف در نظام‌های آموزشی، کارکردهای نادرست نظا‌م‌های اداری و اقتصادی، همچنین نظام یکپارچه جهانی و استثمار تاریخی از عمده‌ترین دلایل عدم موفقیت برنامه‌های توسعه‌ای در این کشورهاست.
تجربه نشان می‌دهد که گاهی الگوهای توسعه به تقویت مهار نشدنی قدرت حکومتگران در این قبیل نظام‌های اجتماعی که فرایند گذر از سنت به مدرنیته را از سر می‌گذرانند، منجر شده است.
این قدرت انحصاری از طریق یک شبکه مناسبات اجتماعی و شبه خویشاوندی ویژه که بیشتر مبتنی بر ساختارهای شبه فئودالی است تا بوروکراسی‌های مدرن و عقلانی شده، به صورتی نابرابر در سطح جامعه توزیع می‌شود.
این قدرت سیاسی بیشتر از آنکه در خدمت توسعه ملی باشد و به منافع ملی بیندیشد، منافع شخصی هیئت حاکمه را تامین می‌کند و برای تحصیل منزلت اقتصادی و سیاسی آنها مورد استفاده قرار می‌گیرد.
به همین لحاظ به تخصیص غیربهینه منابع در نظر گرفته شده برای توسعه می‌پردازد و نتیجه آن اتلاف منابع و گسترش هرچه بیشتر فقر و تشدید نابرابری‌های اجتماعی است.
حاکمان در برخی کشورهای توسعه نیافته، یا به صورت مادام‌العمر حکومت می‌کنند یا اگر نمایش دموکراتیک داشته باشند فقط در حد نمایش، انتخابات برگزار می‌کنند و هیچ گونه پایبندی به اصول دموکراسی و مردمسالاری ندارند. روزنامه‌هایی در این کشورها اجازه فعالیت دارند که وابسته به حکومت باشند. به همین خاطر حکومت‌ها نقدناپذیر باقی می‌مانند.
در غیاب رکن چهارم دموکراسی، گردش آزاد اطلاعات مخدوش شده و خبرها، به صورت گزینشی از طریق نهادهای حکومتی در اختیار رسانه‌ها قرار می‌گیرند و قدرت هیچ‌ اعتنایی به خواست‌های اکثریت نمی‌کند.
سیاست‌های غلط و برنامه‌های نسنجیده و احساسی به تشدید نابرابری‌های اجتماعی در مقیاس درون جامعه‌ای و بین‌المللی منجر می‌شود و انزوای شدیدی را برای کشور به دنبال دارد.
شکی نیست که پیشرفته‌تر بودن تکنولوژی و فناور‌ی‌های جدید و به‌کارگیری شیوه‌های نوین در نظام‌های کشاورزی و صنعتی در کشورهای توسعه یافته، همچنین تسلط آنان بر شبکه‌های اطلاع‌رسانی در جهان و تبلیغات گسترده می‌تواند شکاف بین کشورهای پیشرفته و عقب‌مانده را تشدید نماید.
به نظر می‌رسد که تنها راه‌ رهایی از این دورنمای نامطلوب و ناامیدکننده، بسط آگاهی‌های جهانی و گسترش فرهنگ سیاسی، کوشش‌ برای گسترش دموکراسی و بسط مشارکت‌های مردمی در روند توسعه است. تحقق این اهداف مستلزم شکل‌گیری اراده‌ای همگانی برای نهادینه‌سازی مؤلفه‌های سه‌گانه مفهوم‌سازی جدید، یعنی تقویت سرمایه اجتماعی، بسط دموکراسی مشارکتی و توانمند‌سازی توده‌هاست. فرایند جهانی شدن فقط در صورتی که در خدمت این پدیده‌های توسعه‌ای باشد، می‌تواند به نفع کشورهای در حال توسعه تمام شده و موجبات کاهش شکاف توسعه‌ای میان آنها و جهان پیشرفته را فراهم سازد و اسباب‌گذر از فقر و بدبختی به سوی سعادت و خوشبختی را مهیا سازد.

منابع:
۱- فرهنگ، منوچهر، فرهنگ علوم اقتصادی ۱۳۶۳، تهران، انتشارات آزاده
۲- مدیری، سیاوش، علیرضا نوروزی ۱۳۷۳ فرهنگ اقتصادی، تهران، انتشارات پیشرو
۳- زاهدی، محمدجواد، توسعه و نابرابری ۱۳۸۲، تهران، انتشارات مازیار.

منبع: روزنامه رسالت ۱۹ خرداد89


سه شنبه 4 خرداد 1395

مشارکت اجتماعی و نقش آن در وفاق اجتماعی

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

توسعه ملی در کشورهای جهان سوم بیش از هر چیز به مشارکت فعال و وفاق اجتماعی مؤثر افراد جامعه وابسته است. فقدان این مشارکت و وفاق اجتماعی زمینه بر خورد و اختلاف و تضاد را در میان عملکرد بخش های مختلف (خصوصی و عمومی) جامعه فراهم می آورد و بخش اعظم منابع کمیاب این کشور صرف مقابله با عوارض نامطلوب این برخوردها می گردد. از این رو نگرش برنامه ریزان و خط مشی تدوین کنندگان در آستانه ورود به قرن بیست و یکم باید معطوف به افزایش نقش مشارکت های مردمی در فرآیند توسعه و به ویژه در زمینه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی باشد.

ارگان های مرکزی دولت، با احاله قسمتی از کارها به ارگان های محلی می توانند توجه و حمایت بیشتری به مشکلات کلیدی کشور داشته باشند و در ضمن با صرف وقت و فراغت بیشتری به برنامه ریزی در سطح ملی و سرپرستی و نظارت آنها بپردازند. تقویت ارگان ها و سازمان های محلی در حالت عدم تمرکز، یکی از شیوه‌های مهم افزایش مشارکت و وفاق اجتماعی در مسایل اجتماعی، اداری، عمرانی و سیاسی می باشد.

تدوین راهبردی مبتنی بر سازماندهی مردمی در رابطه با سیاست های و خطی مشی هایی که در جهت کسب حداکثر مشارکت مردم تنظیم می گردند، از اهمیت و ضرورت خاصی برخوردار است‌. البته باید اشاره نمود که سیاست های مشارکتی، به خودی خود بدون همراهی با سیاست‌هایی که در جهت برقراری تساوی و عدالت اقتصادی مطرح می‌شوند، قادر نخواهد بود تأثیری مثبت بر مطلوبیت و کارآیی ارگان‌ها و نهادها در جامعه داشته باشد.

از طریق تأمین مشارکت مردم در امور مربوط به خود، قوه ابتکار و ابداع مردم تقویت شده و به نحو احسن مورد استفاده قرار خواهد گرفت. مردم به شکل واقعی و ملموس با امور اجرایی برخورد نموده و از این رو شکاف آنان از دستگاه‌های دولتی، دولت های محلی و نیز تعارض منافعشان رو به کاهش خواهد گذاشت.

مفهوم مشارکت

مشارکت از نظر لغوی به معنی شرکت کردن است. مشارکت، نوعی رفتار بامردم ات که آنان را قادر می سازد تا بر حوادث مؤثر بر زندگیشان تأثیر قاطع بگذارند، به همین خاطر باید از آزادی کامل و از جمله حق اظهار نظر برخوردار باشند و دارای اهمیت و ارزش تلقی شوند.

آلن پیرفیت در دیباچه اثر دسته جمعی و مشارکت چیست می نویسد: مشارکت مورد مشورت قرار گرفتن قبل از تصمیم‌گیری را گویند به نحوی که اظهار نظر شخصی و اعمال مراقبت در جریان اجرایی این تصمیم و تحول نتایج آن امکان داشته باشد.

یک قرن و اندی سال پیش استوارت میل نوشت: تنها حکومتی می تواند جلوگیری همه ضرورت های دولت اجتماعی باشد که همه افراد ملت با آن مشارکت داشته باشند.

ویژگی های مشارکت

۱- مشارکت مشروط به برابری انسان ها و منوط به آزادی آنهاست. در یک نظام مشارکتی فرض بر این است که مردم باید فرصت مناسب برای تأثیرگذاری بر سیاست ها و به دست آوردن مشاغل عمومی را داشته باشند و دولت نیز باید امکان رقابت را بر اساس شایستگی افراد مهیا کند.

۲- مشارکت حق مردم است و بیش از هر چیز نیازمند اقدام آگاهانه آنهاست. مشارکت امری تحمیلی یا دعوتی نیست بلکه نوعی توان بخشی به گروه های ضعیف توأم با مشکلات خود نقش داشته باشند، چنین مشکلاتی نه فرمایشی است و نه وضع کردنی بلکه باید آن را به دست آورد، یعنی امتیازی نیست که حکومت به اتباع خویش می دهد. بلکه حقی است که باید از آن استفاده کند.

۳- مشارکت یک فرآیند است با محصول ثابت و نهایی توسعه.

۴- مشارکت فعالیتی کمی و کیفی و دارای درجاتی است. لذا گسترده و ژرفای آن متغیر و در عین حال مهم می باشد، وسعت مشارکت بدون عمق کافی آن را سطحی و آسیب پذیر می گرداند و عمق بدون وسعت مشارکت نمی شود.

۵- مشارکت دارای پیامدهای دو سویه است و چنانچه بنا باشد مؤثر واقع گردد، مستلزم تغییراتی بنیانی در اندیشه و عمل است که باید از درون جامعه بجوشد و در قالب های پایدار و مقبول جامعه و دولت تبلور یابد. ایده های مربوط به مشارکت یک نقطه مشترک دارد و آن اهمیت دادن به نقش و نظر مردم در تصمیم گیریهای سیاسی و دسترسی آنان به منافع قدرت است.

دولت و مشارکت

بعضی معقدند مدیریت و مباشرت دولت در امور لازم است و مردم از هر قشری می توانند دولت را در انجام وظایف خود، یاری و کمک نمایند و صرف نظر از در نظر گرفتن منافع قشر خاص، مردم می توانند داوطلبانه امکانات و نیروی انسانی خود را در اختیار دولت، جهت انجام وظایف خود بگذارند: این روش به خصوص در کارهای عمرانی به طرق گوناگون انجام می شود که مردم از طریق:

– خودیاری

– پرداخت بخشی از هزینه های طرح

– کارهای یدی

به دولت در انجام امور کمک می کنند و یا این که در اداره مدارس مردم در حد توانشان، خودیاری می دهند. این گونه یاری و کمک نیز خود جلوه ای از مشارکت مردم می باشد.

بعضی دیگر معتقدند، مشارکت یعنی مدیریت دولتی و استفاده از کمک مردم است. حال آن که مشارکت از نظر بعضی دیگر واگذاری کارها به مردم و نظارت دولت می باشد. یکی از مهم ترین و با ارزش ترین جنبه های مشارکت این است که علاوه بر تشویق به حداکثر تلاش و کوشش، نیروی ابتکار، خلاقیت و سازندگی افراد را نیز شکوفا می کند. شوق به انجام کار گروهی و مسؤولانه، افراد را وادار می کند که برای هر مشکلی، بهترین و عملی ترین راه حل ها را پیدا کنند و در شرایط خاص مدیریت را دوست و همفکر و همکار صمیمی گروه به حساب آورند و دوشادوش او فعالانه تلاش و همکاری کنند.

پیش نیازهای مشارکت

در شرایطی که انگیزه پایین باشد تمایل به مشارکت پذیری کاهش می یابد. بنابراین لازم است پیش نیازهای مشارت قبلاً فراهم گردد که بعضاً عبارتند از:

۱- زمان کافی برای مشارکت در اختیار باشد

۲- مزایای اجتماعی آن از زیان های احتمالی آن بیشتر باشد

۳- افراد از توانایی لازم برای کار روی آن موضوع برخوردار باشند

۴- توانایی متقابل برای ارتباط فراهم باشد

۵- احساس بین و خطری برای هیچ یک از طرف ها وجود نداشته باشد.

۶- در قلمرو موضوعات مربوط به افراد دیگر باشد

۷- بالا بودن آگاهی افراد

۸- جو سیاسی سالم

تجارب مشارت در بعضی کشورها

ژاپن پس از جنگ جهانی دوم سیستم پیشنهادات را در سطوح وسیعی از کارخانجات ژاپنی به کار گرفت. این فعالیت ها دائماً رو به افزایش گذاشته و مخصوصاً پس از بحران های نفتی و اقتصادی سال های ۱۹۷۰ بسیار زیادتر شده است. طبق بررسی هایی که در سال ۱۹۸۰ در مورد ۴۵۳ شرکت ژاپنی به عمل آمده، در مدت یک سال بالغ بر ۵/۲۳ میلیون پیشنهاد از کارگران دریافت شده است. این رقم برای بسیاری از ناظران باورنکردنی است. در بررسی‌هایی که سال ۱۹۷۹ صورت گرفته است، ۲/۵۴ درصد از کارکنان از طریق این سیستم مشارکت داشته اند و معدل پیشنهادات و اجرا شده ۷/۶۰ درصد بوده است.

شاید شگفت آور باشد ولی حقیقت این است که مشارکت به صورتی باورنکردنی بر قدرت مدیران و کارکنان افزوده، انگیزش را نیرومند ساخته است‌. یکی از مهم‌ترین و با ارزش ترین جنبه های مشارکت این است که علاوه بر تشویق به حداکثر تلاش و کوشش، نیروی ابتکار، خلاقیت و سازندگی آنها رانیز شکوفا می‌کند. شوق به انجام کار گروهی و مسؤولانه افراد را وادار می کند که برای هر مشکلی بهترین و عملی‌ترین راه حل ها را پیدا کند و در شرایط خاص مدیریت را دوست همفکر و همکار صمیمی گروه به حساب آورند و دوشادوش او فعالانه تلاش و همکاری کند.

حاصل تحقیقات و جربیات پژوهشگران دلالت بر آن دارد که مشارکت سبب افزایش بازدهی، بالا رفتن کیفیت، کاهش تعارض و کاهش مقاومت های منفی نظیر: غیبت: تأخیر و کم کاری و افزایش درآمد خواهد شد

اندیشه های مهم در مشارکت

الف – درگیری ذهنی و عاطفی

مشارکت به معنی درگیری ذهنی و عاطفیب است و تنها به کوشش بدنی محدود نیست. در مشارکت خود شخص درگیر است و مهارت و کاردانی وی درگیر نیست. درگیری روان شناختی است و نه جسمانی. انسانی که مشارکت می کند خود ـ درگیر است و نه کار ـ درگیر. بعضی مدیران درگیر شدن در کار را به اشتباه به مشارکت واقعی تعبیر می کنند. اینان در حرکت های کالبدی مشارکت می کنند و نه در چیز دیگری.

ب – انگیزش برای یاری دادن

دومین اندیشه مهم در مشارکت آن است که مشارکت مردم را به یاری دادن بر می انگیزد. مردم از راه مشارکت فرصت آن را می یابند که قابلیت های ابتکار و آفرینندگی خود را برای دستیابی به هدف های سازمان به کار گیرند.

مشارکت یک داد و ستد اجتماعی دو سویه میان مردم است و نه روش تحمیل اندیشه ها از سوی پایین دست ها به بالا دست. ارزش و سودمندی بزرگ مشارکت آن است که آفرینندگی همه کارکنان را به کار می گیرد.

مشارکت از راه یاری دادن به کارکنان برای پی بردن و روشن کردن راههای دست یابی به هدف ها به ویژه انگیزش را بهبود می بخشد.

ج – پذیرش مسؤولیت

سومین اندیشه در مشارکت آن است که مشارکت مردم را بر می انگیزد تا در کوشش های گروه خود مسؤولیت بپذیرند. این فراگرد اجتماعی است که به یاری آن مردم به مرحله خود ـ‌ درگیر در سازمان می رسند و خواهان کامیابی سازمان خود می باشند. در حالی که افراد برای کوشش های گروهی به پذیرش مسؤولیت رو می‌آورند و در می‌یابند که آن چه را خود می‌خواهند انجام می‌دهند یعنی آنکه کاری را به پایان می رسانند که خود را برای آن مسؤول می شمارند.

مشارکت عامه مردم در پیشرفت کشور

این کار اساساً یک راه ایجاد تحرک در مردم یک کشور است به نحوی که تا حد امکان آنان را در کوشش در راستای پیشرفت سهیم نمود. مشارکت دادن افراد در منافع در جهت وفق دادن و تطبیق بیشتر مردم با سازمان ها است.

سهیم ساختن مردم در امور اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و… در واقع کمک به وفاق اجتماعی و تطبیق مردم و دلبستگی به نظام و کشور است.

اهداف معنوی (اخلاقی) مشارکت

در بافت معنوی یا اخلاقی، منظور از لوح مسأله مشارکت در تصمیم گیری آن است که پیشرفت فردی و کوشش فرد بر طبق مفهومی از حقوق بشر و شأن و مقامی که برای آن قائل شده است رواج داده شود.

در اعلامیه ۱۹۴۸ حقوق بشر آمده است:

تمام افراد بشر آزاد به دنیا آمده اند و از لحاظ شأن و مقام و حقوق خود با هم مساویند. افراد بشر از موهیت عقل و وجدان برخوردارند و شایسته است که نسبت به همدیگر با روح برادری برخورد نمایند (ماده ۱) هر کس به عنوان عضوی از جامعه مستحق کسب حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی که لازمه شأن و مقام و رشد شخصیت آدمی است، می باشد.

اهداف سیاسی، اجتماعی مشارکت و نقش آن در وفاق اجتماعی

در زمان انتخابات شرکت کنندگان در برنامه های رادیو و تلویزیون بر اهمیت رأی هر شهروند در اداره امور عمومی تأکید می ورزند، اما باید خاطرنشان ساخت که دموکراسی سیاسی با غیبت دموکراسی اقتصادی ناسازگار است.یک شهروند را نمی توان فردی با رشد کافی برای دموکراسی سیاسی قلمداد کرد و در عین حال حقوق دموکراتیک وی را در زندگی اقتصادی او انکار کرد.

اهداف اقتصادی مشارکت

مردم از طریق مشارکت در تصمیمات، بهتر می توانند از دانش، تجربه، فراست و بصیرت آنهایی که کار را عرضه می کنند، با توجه به بهبود روش ها در جهت بهبود و گسترش روابط کار در سازمان ها و جامعه مفید فایده باشند، زیرا:

۱- امکان کمک به کار و استفاده بهتر از منابع را فراهم می‌آورد.

۲- نظرات و اندیشه های مختلف مورد بحث و نقد قرار می‌گیرد.

۳- مردم تصمیماتی را که خود در اتخاذ آن شرکت داشته باشند بهتر می پذیرند.

۴- مردم در اتخاذ تصمیماتی که در وضعیت آنها تأثیر مثبت می‌گذارد، مشارکت بیشتری خواهند کرد.

۵- مشارکت مردم در امور عامل تحرکت در کارایی مدیریت خواهد شد.

در چه موقعی مشارکت به وفاق اجتماعی می انجامد؟

این که چه وقت مشارکت باید ترغیب شود و این که اثر همکاری و سازگاری آن کدامند، یافته های زیر یادآوری می شوند:

۱- در موارد بسیاری، مجریان و مدیران اغلب از مفهوم مشارکت اکراه دارند و بر این باورند که ناموجه است. مثلاً بررسی اخیری از مدیران اجرایی بازرگانی نشان داد که اغلب آنان (۷۹ درصد) احساس می کنند که اعضای مدیریت سطح بالا بهتر از هر کس دیگر مسایل را می دانند و حق دارند آن گونه که صلاح می بینند به اتخاذ تصمیمات سازمانی بپردازند.

۲- مطالب قابل توجهی در اختیار است که نشان می دهد زیردستان از مشارکتن در فرآیند تصمیم گیری لذت می برند. مردم مایلند در تصمیماتی که از نظر آنان حائز اهیت است سهمی داشته باشند و این مشارکت اغلب تعهد نسبت به تصمیم گروهی و پذیرش آنان را افزایش می دهد. بدین سان، انگیزش و خشنودی می‌توانند به گونه‌ای مثبت تحت تأثیر قرار گیرند.

۳- تأثیرمثبت مشارکت حدودی دارد. تصمیمات باید از دیدگاه مشارکت‌کنندگان مهم و مربوط تلقی شوند. مساعدت های آنان باید به راستی مورد توجه قرار بگیرد، تصمیمات باید در زمینه هایی باشند که مشارکت کنندگان در آن تبحر دارند. اغلب مردم نمی خواهند در هر تصمیمی شرکت داشته باشند، به ویژه در تصمیماتی که برایشان اهمیتی ندارند یا در مورد آنها چیزی نمی دانند، لیکن اگر مساعدتی به عمل بیاورند می خواهند مساعدت آنان جدی گرفته شود.

تصمیم گیری و وفاق اجتماعی

الگوهای تازه تر تصمیم گیری بر محیط تصمیم‌گیری متمرکز شده اند و تقریباً همه نظریه های مربوط به این موضوع حاکی از آنند که هنگامی که گروه با موفقیتی نامطمئن یا پیش بینی ناپذیر ومتحول مواجه است، باید ساختار گروهی بسیار انعطاف پذیری به کار ببرد؛ باید هر گونه تلاش به عمل آید تا با استفاده از انواع مختلف افراد، کاوش کامل در همه اندیشه ها، مشارکت تام و تمام اعضا و ترغیب جوی آرام بخش و سبک مدیریت غیرآمرانه، بر خلاقیت افزوده شود.

ساز و کارهای دست یابی به مشارکت

۱- دخالت دادن در فرآیند تصمیم گیری

لازم است به مردم فرصت مشارکت در تنظیم اهداف و راهبردهای مناسب برای بهبود مداوم داده شود.

۲- مجهز کردن مردم به دانش ها ومهارت های مورد نیاز.

از آنجایی که منابع انسانی بزرگترین سرمایه برای هر سازمانی باشد، لازم است در زمینه آموزش سرمایه گذاری شود. اعطای قدرت و اختیار به کارکنانی که دانش و تحصص لازم برای حل مسایل و انجام تصمیم گیری های لازم را ندارند،‌ هدایت کردن آنها به سوی انجام اشتباهات است.

۳- به وجود آوردن اهداف فردی و سازمانی

کارکنان معمولاً از اهدافی حمایت می کنند که قادر به درک آن باشند، به منظور مشارکت داشتن کارکنان لازماست اهداف کوتاه مدت و بلند مدت سازمان به صورت ساده و قابل فهم تبیین شود.

اهمیت مشارکت در فرآیند نوسازی جامعه

دانیل لرنر در مطالعه ای که در سال ۱۹۵۲ در مورد شش کشور خاور میانه از جمله ایران انجام داد، بین شهرنشینی سواد، میزان مشارکت و دسترسی به رسانه ها ارتباط نزدیکی یافت. سه متغیر میزان شهرنشینی، سواد و دسترسی به رسانه ها مشکل است با وجود این، اهمیت آن در جریان نوسازی جامعه اساسی است. به عقیده لرنر جامعه جدید مشارکتی است. فراگرد نوسازی حرکت از جامعه سنتی به طرف جامعه مشارکت جو می باشد.

مصادیق مختلف مشارکت

الف – مشارکت در زمینه سیاسی به صورت شرکت در انتخابات.

ب – مشارکت در زمینه اقتصادی به صورت فعایت در بازار و افزایش درآمد

ج – مشارکت در زمینه اجتماعی به صورت استفاده از رسانه ها.

د – مشارکت در زمینه روانی به صورت همدلی و تحرک روانی جلوه می کند.

عناصر (ارکان) اساسی مشارکت

بر طبق گزارش تحقیق مؤسسه تحقیقات اجتماعی سازمان ملل، مشارکت در بردارنده سه عنصر اصلی است:

۱- سهیم شدن در قدرت

۲- کوشش های سنجیده گروه های اجتماعی برای در دست گرفتن سرنوشت و بهبود اوضاع زندگی

۳- ایجاد فرصت هایی برای گروه های فرودست

عناصر تقویت کننده مشارکت (وفاق اجتماعی)

یکی از عوامل مهمی که با مشارکت همبستگی زیادی دارد، نظام آموزشی و امر تعلیم و تربیت می باشد؛ زیرا این نهاد دارای کارکردهایی همچون ایجاد و افزایش حس وظیفه شهروندی، شیفتگی،علاقه و مسؤولیت سیاسی می باشد و نیز باعث افزایش ویژگی های شخصیتی مثل اعتماد به نفس، احساس برتری، نظم و تشکل فکری می‌گردد.

موانع مشارکت

مشارکت به عنوان فرآیند قدرت گرفتن نوعی گذر از حکومت های سنتی است. لذا هم با دشواری هایی روبرود است و هم تصور این که دولت ها و سازمان های تثبیت شده محلی، بخشی از قدرت و اختیاراتشان را به دیگران واگذار کنند، کمی مشکل به نظر می رسد. مشارکت به عنوان روند کسب قدرت ناگزیر ساختارهای بوروکراتیک موجود را به مبارزه می طلبد، بنابراین طبیعی است اگر این ساختارها به یکی از اصلی ترین موانع بر سر راه مشارکت (سیاسی) تبدیل شوند.

در کشورهای جهان سوم، دو مانع بزرک در سر راه مشارکت مردم با حکومت‌ها وجود دارد:

نخست شکاف بسیار عمیقی که میان نخبگان و توده مردم وجود دارد به نحوی که در پاره ای از این جوامع بیش از ۹۰ درصد از جمعیت به کلی فاقد هرگونه آگاهی و حتی تصوری از شیوه زندگی ۱ تا ۲ درصد هموطنان خود است. این امر ناشی از ساخت این جوامع است.

دوم،‌ وابستگی سیاسی و اقتصادی این جوامع به جهان استعمارگر است که منشأ این اعتقاد عمومی است که تصمیم های اساسی در خارج گرفته می شود وآنچه به صورت فراگرد مشورت تجلی می کند در واقع چیزی جز فراگرد تصمیم‌گیری نیست. در این جوامع قسمت عمده ای از جمعیت به لحاظ شرایط فرهنگی و اجتماعی خاص خویش که فاقد پژوهش و آگاه اند؛ قادر به مشارکت فعال در ساختمان جامعه نیستند؛ هدف ها برایشان دور و وسایل رسیدن به آن چنان غیرملموس است که هیچ انگیزه ای میل به مشارکت را در آنها ایجاد نمی‌کند. آگاه ساختن مردم بر اساس مشارکت آنها در یک کار دسته جمعی، آگاه نمودن برای ایجاد انگیزه، آگاه نمودن برای درک عمل، آگاه نمودن به منظور احترام و اعتنا به شخصیت افراد و ایجاد مسؤولیت در آنها است.

نتیجه‌گیری

تجربیات کشورهای مختلف نشان می دهد کشورهایی که در زمینه تأمین مشارکت مردم موفق بوده اند، عمدتاً موفقیت خود را مدیون ایجاد نوعی ارگان محلی (دولت محلی) با اقتدار بالنسبه زیاد می دانند. این ارگان های محلی، از نظر سازماندهی و سلسله مراتب تا بالاترین سطوح و به شکل زنجیره ای پیوسته ادامه داشته و وظایف و تکالیف هر یک از سطوح به دقت تعیین شده است. به عبارت دیگر کل از بالا تا پایین ارتباطی ارگانیک با یکدیگر داشته و از ساختی مرتبط برخوردار می باشند.

تدوین منطقی در جهت تأمین و جلب مشارکت مردم در محیط اجتماعی ـ اقتصادی بوروکراتیک و ضرورتی است آشکار. برای تأمین مردم مجموعه سیستم و نظام حاکم باید مشارکت پذیر باشد، در غیر این صورت آفات سیستم و نظام حاکم باید مشارکت پذیر باشد، در غیر این صورت آفات سیستم ضد مشارکت، به تدریج زمینه های تحقق امر مشارکت را نیز از میان بر خواهد داشت.

عمده ترین عامل تأمین مشارکت، آگاهی و علاقه مردم و حاکمیت فرهنگ تعلیم و همیاری در جامعه است. تا زمانی که نتوان مردم را به این باور و یقین کشاند که با مشارکت، تعاون و همیاری،می توان به جامعه ای مرفه تر و سعادتمند دست یافت و تا زمانی که نتوان فرهنگ خود محوری و خودپسندی را در جامعه از میان برداشت، تأمین مشارکت مردم امکان پذیر نخواهد بود.

منابع

۱- هربرت مارکوزه، آزادی و قدرت قانون، عزت الله فولادوند، تهران: خوارزمی

۲- نیک گهر، عبدالحسین (۱۳۵۳)، مشارکت مفاهیم و شناخت انواع، مجله دانشکده شماره ۵

۳- هانتینگتون، ساموئل، موج سوم دموکراسی، احمد شهسا، تهران: روزنه.

۴- پیتر اولکی و دیوید مارسون، رهیافت های مشارکت در توسعه روستایی، منصور محمد نژاد

۵- کیت دیویس، جان، نیوارستورم (۱۳۷۰) رفتار انسانی در کار، محمدعلی طوسی، مرکز آموزش مدیریت دولتی.

۶- فرزام (۱۳۶۲)،‌ مشارکت کارگران در تصمیم گیریهای داخلی کارگاه، مؤسسه کار و تأمین اجتماعی

۸- ترنس آرمیچل (۱۳۷۳)،‌مردم در سازمان ها، حسین شکرکن، تهران: انتشارات رشد.

۹- محسنی تبریزی، علی رضا، بررسی مجامع مشورتی ائمه جماعات و معتمدین محل در مناطق شهر تهران.

۱۰- مؤسسه تحقیقاتی توسعه اجتماعی سازمان ملل ۱۹۸۲

۱۱- انصاری، محمد اسماعیل (۱۳۷۵)، بازشناسی و پیش نیازهای مدیریت مشارکتی و نظام اداری. فصل نامه علمی کاربردی، مرکز آموزش مدیریت دولتی شماره ۳۳ و ۳۴

۱۲- میرسپاسی، ناصر (۱۳۵۳) نظام مشارکتی، مجله کنترولر، شماره ۵۳

منبع: فصلنامه شورای فرهنگ عمومی

کل مطلب بر گرفته از :

مشارکت اجتماعی و نقش آن در وفاق اجتماعی :: محمد اسماعیل انصاری


سه شنبه 4 خرداد 1395

توسعه و ارزشهای سنتی در عصر جهانی شدن

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

مقدمه :

پدیده جهانی شدن به عنوان یکی از بحث انگیزترین مسائل قرن حاضر تبدیل شده است.صاحبنظرانی آن را یک فرایند گریز ناپذیر در سده بیست و یکم می دانند که تمام جنبه های زندگی بشری را دستخوش تغییر می کند عده ای دیگر از صاحبنظران آنرا پروژهای از قبل طراحی شده توسط دنیای غرب و سرمایه داری می دانند.فارغ از اختلاف نظراتی که در تعریف جهانی شدن وجود دارد دگردیسیهای تکنولوژیک و ارتباطی و رسانه ای و پیشرفت های فناوری و شبکه های کامپیوتری و ماهواره ها باعث شده است که مرزهای جغرافیایی و ملی کم رنگ شوند و موجب افزایش آگاهی کلی و فشردگی جهان شود.

ار آنجایی که یکی از عناصر مهم پدیده جهانی شدن این است که جهان جدید ،جهانی است که هیچ فرد یا جامعه ای نمی تواند حصاری دور خود کشیده و از آن دوری گزیند.هدف این مقاله نیز بررسی اثر پدیده جهانی شدن بر نظام ارزشی جوامع کهن آسیایی می باشد.

تعاریف:

جهانی شدن :

رناتو رودجیرو نخستین رئیس سازمان جهانی بازرگانی :جهانی شدن واقعیتی است که همه را در کام خود فرو خواهد برد.جهانی شدن عبارتست است از دگرگونی جغرافیایی اجتماعی،که بوسیله گسترش فضاهای قلمروی برتر مشخص می شود.جهانی شدن،رشد جایگاه اضافی حکومت را در کنار دولت،گسترش شکلهای دیگر اجتماع در کنار ملت و پیدایش دانشهای دیگر را در کنار عقل گرایی نوین،تقویت کرده است.

آرلت شولت:پنج سازه عمده ای که جهانی شدن را پدید آورده است به شرح زیر است:

-اندیشه فراگیری که به مردم اجازه می دهد تا جهان را همچون جایگاهی یکتا بینگارند.

-رشد سرمایه داری در جهان

-نوآوریهای فناوری در زمینه پیوندها و آگاهیها

-دگرگونی در نوشتن قانونهایی،همانند آزادسازی اقتصادی،که فضای فراخوری برای جهانی شدن زود و آسان را فراهم سازد.

-شماری از کشورها،برخی قانونها را برای کمک به تشکیل انجمنهای شهروندان بازبینی کردند.

جان بیلس و اسمیت استیو: منظور ما از جهانی شدن ،فرایند افزایش ارتباطات بین جوامع است،به گونه یی که وقایع و تحولات یک گوشه از جهان،بطور فزاینده ای بر مردم و جوامع دیگر سوی جهان اثر می گذارد.دنیای جهانی شدن،دنیایی است که در آن وقایع و رخدادهای سیاسی،اقتصادی،فرهنگی و اجتماعی،بصورت روزافزونی به یکدیگر مرتبط شده است و در دنیای جهانی شده،این رخدادها تاثیرگذاری بیشتری دارند.

ملکوم واترز : جهانی شدن را فرایندی می داند که در آن قید و بندهای جغرافیایی که بر روابط اجتماعی و فرهنگی سایه افکنده،از بین می رود و مردم بطور فزاینده ای از کاهش این قید و بندها آگاه می شوند.

آنتونی مک گرو : معتقد است جهانی شدن الگوی فعالیت های مختلف بشری به سوی فراقاره یی شدن درحرکت است.همچنین جهانی شدن در تمام حوزه های زندگی مدرن در ابعاد مختلف ظهور و بروز دارد.از اینرو یک فرآیند چندبعدی است.

مارتین آلبرو: جهانی شدن را به فرایندهایی که براساس آن تمام مردم جهان در یک جامعه فراگیر جهانی به هم می پیوندند،تعریف می کند.

آنتونی گیدنز، جامعه شناس مشهور انگلیسی جهانی شدن را در راستای مدرنیسم می داند و می گوید:وابستگی متقابل فزاینده جامعه جهانی،جهانی شدن است و نیز جهانی شدن،متراکم شدن زمان و مکان است.

امانوئل ریشر: جهانی شدن را شکل گیری شبکه یی می داند که طی آن اجتماعاتی که پیش از این در کره زمین دور افتاده و منزوی  بودند،وابستگی متقابل و وحدت جهانی ادغام می شوند.

ادوارد سعید از جهانی شدن چنین تعبیری می کند:امپریالیسم سرمایه داری،با جهانی شدن وارد فاز جدید خود شده است و همانند مراحل پیشین،در صدد استعمار دیگران است.

تاملینسون:جهانی شدن در فرآیند گسترش زودهنگام پیوندهای پیچیده میان جوامع،فرهنگها،نهادها و افراد در سراسر جهان معنا پیدا می کند.

جهانی شدن اقتصاد:

فرو ریختن دیوار برلین به نشانه پایان حیات و سلطه سرخ ها بر شرق منجر به بازیابی وحدت آلمانها شد و فروپاشی کمونیسم در اردوگاه شرق را مسجل کرد.نظام سرمایه داری با تمام ضعف هایش پیروزی خود را در برابر نظام سوسیالیستی و اقتصاد دولتی جشن گرفت و بازاری جدید برای فتح شدن توسط کالاهای تولیدشده در کارخانجات غرب بوجود آمد.

فروپاشی کمونیسم در دهه ۹۰ باعث ورود چین یه صحنه اقتصاد جهانی شد و سیاست گام به گام نخبگان چینی برای اصلاحات اقتصادی آغاز شد و دیگر از راهبردها و اصول کتاب سرخ مائوتسه کونگ که در جریان انقلاب فرهنگی چین(۱۹۶۷-۱۹۷۷) منتشر شده بود خبری نبود.اصول مائوتسه جای خود را به اقتصاد جهانی و سیاست درهای باز دنگ شیائوپینگ داد.

اتفاقاتی که در این دهه در دنیا روی داد موجب شد تا کنترل دولت ملی بر اقتصاد ملی روز به روز بی معناتر شود.امروزه شرکت های فراملیتی در حال شکل گیری هستند که بخش بزرگی از اقتصاد جهانی در دست این شرکت هاست.

تعارف:

فرهنگ:

تعریف مفهوم فرهنگ،امری مناقشه بر انگیز در حوزه علوم اجتماعی بوده است.از همین رو،تکیه بر تعریفی کلی و مبسوط،می تواند نقطه شروع خوبی برای شروع بحث باشد.

آنتونی گیدنز جامعه شناس مشهور انگلیسی فرهنگ را اینگونه تعریف می کند:می توان فرهنگ را مشتمل بر ارزش های یک گروه معین،هنجارهای مورد پیروی آنها و کالاهای مادی تولید شده توسط آنها قلمداد کرد.

فرهنگ را بطور کلی می توان:پاسخ هایی شکل گرفته در طول تاریخ که توسط افراد آن جامعه برای رفع نیازمندیهای جامعه خود پدید آورده اند.برای نمونه “زبان” بعنوان یک فراورده ی ساخته انسان قابل ذکر است که یک عامل فرهنگی مهم است. حال با توجه به تعریفی که از فرهنگ ارائه شد می توان به این نتیجه رسید که فرهنگ و ارزش ها در جوامع امری ثابت نیست و نسل به نسل تغییر می کند خصوصا” در دنیای امروز که تغییرات بسرعت اتفاق می افتد.

جهانی شدن فرهنگ:

دگردیسیهای تکنولوژیک و ارتباطی و رسانه ای و پیشرفت های فناوری و شبکه های کامپیوتری و اینترنت و ماهواره ها باعث شده است که مرزهای ملی و جغرافیایی کم رنگ شوند و فعالیت های اجتماعی و فرهنگی بر ماورای مرزهای ملی تاثیر بگذارد و از آنها تاثیر بپذیرد.در دوران تمدن های باستانی،ارتباطات بر مبنای ارتباطات شفاهی بود.اما امروزه رسانه ها و وسایل الکترونکی هستند که ارتباطات را شکل می دهند.

ارتباطات در دنیای امروز،تغییرات بنیادی شدیدی را در جوامع سنتی پدید آورده است.از آنجایی که تمامی رسانه ها از ویزگی پیام رسانی برخوردارند پیام نیز یا خود فرهنگ است یا برای انتقال فرهنگ انتشار می یابد.رسانه ها در دنیای امروز باعث همگون سازی تفکر و اندیشه در میان گروه های انسانی و مخاطبان خود می شوند.کل اجتماع را هماهنگ می کنند و زندگی روزمره را با پیامهایی که منتشر می کنند شکل می دهند.

در واقع رسانه ها فرهنگ عامه را تغییر می دهند و باعث بوجود آمدن ذائقه های استاندارد می شوند،اینکه چه بخوریم،چه بپوشیم،چه بگوییم،چه ببینیم و چه گوش کنیم.

ارزش های سنتی :

منظور از ارزشهای سنتی در این نوشتار ارزش های فرهنگی و مذهبی و اجتماعی دیرینی است که در جوامع با قدمت کهن ریشه دارد.این ارزشها شامل مشترکات فرهنگی اعم از : سرزمین،زبان،نمادهای ملی و سنتی ومذهبی و ادبیات می شود.ارزش های سنتی مورد بحث در این نوشتار مربوط به کشورهای آسیایی می باشد.البته جوامع آسیایی خود شامل کشورهای مختلف می شود که فرهنگ های متفاوتی دارند و گستردگی و تنوع بسیاری دارند اما آنچه مورد اتفاق نظر است تاکید ارزش های سنتی بر عواملی چون پیوندهای خانوادگی،سلسله مراتب فرماندهی پدر در خانواده،اطاعت پسر از پدر،زن از شوهر و برادر کوچکتر از بزرگتر و ازدواج هایی که توسط خانواده ها ترتیب داده می شود و هنجارها و باورهای مذهبی است.

نبرد یا آمیختگی سنت و مدرنیته :

آیا ارزش های سنتی تاب تحمل تاثیرات همگون سازنده جهانی شدن امور را دارد و می تواند در برابر این تاثیرات مقاومت کرده و پایدار بماند؟

از چند دهه قبل که پاره ای از کشورهای شرق آسیا-از جمله ژاپن و بعد سنگاپور ،تایوان،هنگ کنگ و کره جنوبی-به پیشرفت های صنعتی و بازرگانی چشمگیر دست یافته و بخصوص پس از آنکه چین هم به این قافله پیوست و تا حدودی شروع به اصلاح عقب ماندگی های عمیق ناشی از رژیم کمونیستی کرد،بحث درباره “ارزش های سنتی” به سرعت به بحث روز تبدیل شد.آیا ارزش های فرهنگی و مذهبی و اجتماعی دیرینی که در این جوامع ریشه دارد موجب این ترقیات شتابان و خیره کننده بوده است یا الگوبرداری از راه و رسم زندگی غربی.آیا ارزشهای حاکم بر این جوامع با ارزشهای دنیای مدرن قابل تطبیق و همسان سازی است؟

علاوه بر کشورهای شرق آسیا،در کشورهای خاورمیانه نیز با کشف نفت و درآمدهای سرشار نفتی و برنامه های توسعه که دولت های این کشورها پیاده کرده اند به تدریج منجر به ایجاد طبقات جدید شد که از رفاه برخوردار شدند و در بین اهالی فرهنگ و متفکرین جامعه بحث ارزش ها به بحث داغ تبدیل شد.در واقع درآمدهای نفتی یک سوبسید بود تا دولت های وقت با برنامه های اقتصادی و عمرانی روند توسعه را شتاب دهند که منجربه  گسترش شهرنشینی،توسعه اقتصادی،کارخانه ها،پول و اعتبارات،بانکها،روابط بازرگانی،شهرها و آسمانخراش ها و یک اقتصاد مصرفی،رشد و گسترش رسانه ای اطلاع رسانی و تفریحی،آگهی های ترغیب کننده شبانه روزی برای مصرف بیشتر کالاها که حتی توسط خود دولت های مرکزی این کشورها انجام می شد،در نهایت باعث دگرگونی ارزشها می شد.اگر برنامه های توسعه این کشورها و رقابت دولت ها برای دستیابی به رشد اقتصادی بیشتر را مشاهده کنیم متوجه خواهیم شد حتی سنتی ترین کشورها نیز برای دستیابی به رشد اقتصادی و تکنولوژیهای نوین و مدرن کردن جامعه در تلاش هستند و تحت فشار افکارعمومی خود و گسترش ارتباطات در این راستا گام بر می دارند.

این دگرگونیها نه تنها موجب توسعه اقتصادی،بلکه باعث دگرگونیهای عظیم فرهنگی شده است که حتی بعضی آنرا معادل غربی شدن نامگذاری کرده اند اما این نامگذاری ممکن است نادرست باشد،زیرا تاکنون در شرق آسیا،تحولات اقتصادی به همان میزان که در غرب با دگرگونیهای فرهنگی در سطح جامعه و خانواده همراه بود و منجر به این شد که نهادهای فرا-خانوادگی مانند مهدکودک ها،مدارس،خانه سالمندان برای بعهده گرفتن وظایف خانواده ها بوجود بیایند ،نبوده است بلکه هنوز خانواده به عنوان اصلی ترین عامل مطرح است.

الکس اینکلز و رانلد اینگهارت در پژوهشهایی که در باب روند نوسازی و ارزشهای جوامع انجام داده اند هردو به این نتیجه رسیده اند که تحولات این کشورها منجر به حذف ارزشهای سنتی نشده است.در این پژوهشها شاهد اطلاعاتی روشنگر هستیم که نشان می دهد جواب نه است.برای مثال اینگهارت نمونه های جالبی را از متفاوت بودن کشورهای شرق آسیا در مقایسه با کشورهای غربی مشاهده کرده است که با طرح عبارت “آیا زنان از داشتن فرزند خشنود می شوند” در کشورهای غربی موافقت اندکی وجود داشته اما در ژاپن و کره جنوبی اکثریت قاطع به آن پاسخ مثبت می دهند.یا اینکه “آیا زن مجرد می تواند،فرزند داشته باشد”،زنان ژاپنی بیشترین پاسخ منفی را داده اند.

در پژوهشهای الکس اینکلز هم در بخش نتیجه گیری یکی از پژوهش هایش چنین گزارش می کند:”در بین سالهای ۱۹۶۳ تا ۱۹۹۱ نسبت تایوانی هایی که می گفتند به مراسم بزرگداشت یکی از نیاکانشان رفته اند از ۳۹ درصد به ۷۵ درصد افزایش یافت.در ژاپن نیز بنابر نتایج تحقیقاتی اعتقاد به ضرورت تقوا و پرهیزکاری فرزندان رو به افزایش است.در چین ۹۵ درصد بزرگسالان و کودکان آنها بر اهمیت تقوای فرزندان تاکید دارند،و در هنگ کنگ “نسبت تکان دهنده ای از مردم،یعنی ۸۵ درصد از آنها موافق تنبیه فرزندان خطاکار  از سوی دولت هستند”

علاوه بر تحقیقات این دو تن با مسافرت به این کشورها می توان هنوز آن روابط سنتی را مشاهده کرد،هنوز پیوندهای خانوادگی،بی تردید از جهت کارایی اقتصادی اهمیت دارد.کودکان باید هرچه زودتر بزرگ شوند تا برای حمایت از والدین خود در روزگار سالخوردگی آنان آماده شوند.در تجارت و کسب و کار غالبا” معتمدترین کارکنان را در میان اعضای خانواده و بستگان خانوادگی مشاهده می کنیم. همچنین،قابل اعتمادترین شبکه جانشینی معمولا” در میان فرزندان و خاله زاده ها و عموزاده ها شکل می گیرد.

موتاسیون های فرهنگی:

هر چند با وجود جهانی شدن هنوز ارزش های سنتی در جوامع سنتی وجود دارد با اینحال همیشه تغییر و تحول جریان دارد و ما شاهد بوجود آمدن یک حالت یگانه و منحصربفرد هستیم.در زیست شناسی موتاسیون ظهور ناگهانی چیزی است که ارتباطی مستقیم با سلسله ی علل قبلی ندارد.موتاسیون قابل کنترل نیست و چیزی تازه است که ممکن است خوب یا بد باشد.موتاسیون چیز تازه ای می باشد که پیش از این وجود نداشت.در مورد ارزش ها نیز به همین صورت است ارزش ها و فرهنگ مدرن با ارزشهای سنتی در هم آمیخته شده اند و حالتی جدید را بوجود آورده اند که نه مدرن است نه سنتی بلکه حالتی موتاسیون وار دارد. اینگلز در ادامه گزارش خود می گوید : در تایوان سنت حفظ و تداوم رسم و رسوم خانوادگی از طریق پسر خانواده که آنرا امری مهم می دانستند از ۷۰ درصد در سال ۱۹۶۳ به ۳۲ درصد در سال ۱۹۹۲ کاهش یافته است.ازدواج های ترتیب داده شده از طرف خانواده ها نیز در تایوان بشدت کم شده است و در ژاپن هم شاهد کاهش حمایت از برخی ارزشهای سنتی هستیم.در بسیاری از این کشورها شاهد فساد مالی،پارتی بازی های غیراخلاقی،افزایش مجردها و خانواده های تک والدی هستیم.البته گزارشات اینگلز برای تقریبا” دو دهه قبل است و امروزه نسل جدید و جوانان کشورهای آسیای شرقی ارزشهای همگون تر با جوانان غربی دارند،از ذائقه شان در تفریح و سرگرمی و گوش دادن به موسیقی تا لباس هایی که می پوشند.پسرانی که دیگر مانند پدران خود زود ازدواج نمی کنند. دخترانی که ترجیح می دهند تحصیلات خود را تکمیل کنند و استقلال مالی داشته باشند و شغل داشته باشند.اما این تغییرات بیشتر به جای شبیه غربی شدن باشد موتاسون می باشد.اگر فرهنگ غربی،فرهنگی فردگرا و خردگرا و آزادی سالار می باشد،این ارزشها مانند لباسی ست که به تن جامعه آنها می آید این موتاسیون های فرهنگی که پی در پی در جوامع سنتی تحت تاثیر جهانی شدن رخ می دهد مانند فرزندی که ناقص به دنیا می آید اندام بی قواره ای دارد،دستانش بزرگتر از پاهایش است در بسیاری جهات بطرز جاهلانه ای سنتی ست و در جایی دیگر مدرن شده است.در جامعه ای که میلیون ها نفر از انسان ها با دلی پر ایمان و با خشوعی معصومانه،ساده زندگی می کردند و عمر را در جوی آب به گذار می نشست و مراحل پی در پی زندگی را یعنی کودکی،جوانی و پیری و مرگ و بیماری و سپس به رستگاری می رسیدند وقتی به یکباره با مواردی چون آزادی فردی،حقوق بشر،درآمد سالانه،تولید اقتصادی و مبارزه طبقاتی و شکاف طبقات آشنا می شوند به یکباره تبدیل به موتاسیونی می شود که نه به گذشته خود تعلق دارد و نه اینکه مدرن است.این جامعه که تا دیروز حافظه قومی یا مذهبی آنرا یکپارچه و متجانس نگاه می داشت با هجوم جهانی شدن پی در پی به عقب رانده می شود.آنچه جامعه غربی را حفظ می کند حکومت قانون،اصل مسئولیت مدنی،اصل آزادی و حقوق فردی است که بر اثر مبارزه و عرق جبین بدست آمده است که این تلاش قدمتی ۴۰۰ساله دارد اما منتقل شدن ناگزیر این ایدئولوژی ها  که هیچگونه ارتباط سنخی با محیط جدید ندارد چنان ابعاد ناشناخته ای به خود می گیرد که هیچ شباهتی به صورت اصلی آن ندارد.این عدم سنخیت ها افراد و اقشار سنتی تر جامعه را به واکنش وا می دارد تا بدانجا که حتی تکنولوژی را بلای آسمانی و غرب را مهد شیطان می نامند و حتی از دولت توقع دارند به هر شکل ممکن از ورود آن جلوگیری یا آنرا کنترل کند برای مثال می توان به رفتار بسیاری از کشورها در مورد اینترنت و شبکه های ماهواره ای و تجهیزات مدرن اشاره کرد.این اعمال توسط اقشار سنتی جامعه حمایت می شود.اما از آنجایی که این کنترل در درازمدت کارایی ندارد به مرور به مسائلی عادی تبدیل شده و حکومت و اقشار سنتی تر نیز آنرا می پذیرند.به مرورکه نسل های جوان تر جامعه ترکیب جمعیتی این جوامع را تغییر می دهند بسیاری از ارزشها و هنجارهای قبلی تغییر می کند اما همیشه این موتاسیون ها و عدم سنخیت ها وجود دارد.این عدم سنخیت ها به مرور قشری از جامعه را که با دنیای مدرن و غرب بیشتر در ارتباط است،مدرن می کند،اما مدرن شدنی که کاملا” با مدرنیته دنیای غربی متفاوت است و این دوگانگی تقدیر گریز ناپذیر در این جوامع در حال توسعه می باشد و نبرد سنت و مدرنیته کماکان ادامه خواهد داشت و این دوگانگی را در فرهنگ عامه در معماری و شهرسازی و ادبیات و سینما و حتی در رانندگی می توان مشاهده کرد.

منابع :

-گیدنز،آنتونی،جهان رها شده،ترجمه دکتر علی اصغر سعیدی و یوسف حاجی عبدالوهاب،انتشارات علم و ادب،چاپ نخست،۱۳۷۹

-گیدنز،آنتونی،۱۳۸۴،چشم اندازهای جهانی،ترجمه محمد رضا جلایی پور،تهران،طرح نو

-گیدنز،آنتونی،جامعه شناسی،ترجمه منوچهر صبوری،نشر نی،چاپ سوم،۱۳۷۶

-تافلر،الوین،۱۳۷۱،موج سوم،ترجمه شهیندخت خوارزمی،تهران،نشر نو

-اطلاعات سیاسی-اقتصادی-سال هفدهم-شماره نهم و دهم-خرداد و تیر ۱۳۸۲

-شناگر،داریوش،جهانی شدن و امپریالیسم،اطلاعات سیاسی-اقتصادی-شماره ۲۶۷-۲۶۸

-وثوقی،سعید و کمائی زاده،یونس،جهانی شدن و فرسایش حاکمیت ملی،اطلاعات سیاسی-اقتصادی-شماره ۲۶۷-۲۶۸

– مزارعی،یوسف و شادفر،حوریه،جهانی شدن و آموزش و پرورش،اطلاعات سیاسی-اقتصادی-شماره ۲۶۷-۲۶۸

– دهشیار حسین،لیبرالیسم:جهانی شدن،اطلاعات سیاسی-اقتصادی-شماره ۲۶۷-۲۶۸

– یعقوبی پور،مهدیه،تاثیر جهانی شدن فرهنگ بر هویت ملی،اطلاعات سیاسی-اقتصادی-شماره ۲۶۷-۲۶۸

-آرلت شولت،یان(۱۳۸۲)،نگاهی موشکافانه بر پدیده جهانی شدن،ترجمه:مسعود کرباسچیان-تهران:شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

-اسمیت،استیو و بیلس،جان (۱۳۸۳).جهانی شدن سیاست:روابط بین الملل در عصر نوین(جلد نخست)،ترجمه:ابولقاسم راه چمنی و دیگران-تهران:موسسه فرهنگ و تحقیقات بین المللی ابرار معاصر

-هلد،دیوید و مک گرو،آنتونی(۱۳۸۲)،جهانی شدن و مخالفان آن،ترجمه مسعود کرباسیان-تهران:انتشارات علمی فرهنگی

-گودرزی،ع(۱۳۸۰)،جهانی شدن،خطر یا رویا؟الزام یا انتخاب؟،اندیشه صادق،ش ۵

-تافلر،الوین(۱۳۷۴)،شوک آینده،ترجمه حشمت الله کامرانی،تهران،نشر سیمرغ

-تاملینسون،جان(۱۳۸۱)،جهانی شدن و فرهنگ،ترجمه محسن حکیمی،تهران،دفتر پژوهش های فرهنگی

واترز،مالکوم(۱۳۷۹)،جهانی شدن،ترجمه اسماعیل مردانی وگیوی و سیاوش مریدی،تهران-نشر سازمان مدیریت صنعتی

-آلبرو،مارتین،جهانی شدن،کشورهای درحال توسعه و ایران-ترجمه محمد رضا سید نورانی،اطلاعات سیاسی و اقتصادی شماره ۱۵۵-۱۵۶

-آلبرو،مارتین(۱۳۸۱)،عصر جهانی و جامعه شناسی پدیده جهانی شدن،ترجمه نادر سالار زاده امیری،تهران-انتشارات آزاد اندیشان،چاپ اول

کل مطلب برگرفته از :

توسعه و ارزشهای سنتی در عصر جهانی شدن :: قاسم خانپور :: مترجم: مهرداد عندلیب


یکشنبه 9 اسفند 1394

انگیزش

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

انگیزش فرایندی است که شدت، راستاوثبات فرددرتلاش برای دست یابی به یک هدف رامشخص می کند.
عناصرکلیدی درتعریف انگیزش:
شدت(Intensity‌ ): میزان تلاش فرد
راستا(Direction ): بایدعلاوه برشدت تلاش، کیفیت آن هم مدنظرداشت. شدت تلاش تازمانی که راستای آن درست نباشدباعث افزایش کارایی شغلی نمی شود.
ثبات(Persistence ): نشان دهنده پایداری وثبات فرددرتلاش خودتارسیدن به هدف


یکشنبه 9 اسفند 1394

سوالاتی که ذهن مدیران سازمانها را درگیر می کند

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

سوالاتی که ذهن مدیران سازمانها را درگیر می کند:
۱. چرا کارمندانی که انتخاب کرده اند متناسب با سازمانم و کاری که از آنها انتظار دارم نیستند؟
۲. چگونه کارمندانی مناسب و متناسب انتخاب کنم؟
۳. چرا کارمندانم بی انگیزه و غیرفعال هستند؟
۴. چرا بهره وری کارمندانم تا این اندازه پایین است؟
۵. چه کارهایی باید انجام دهم که نیروهایم انگیزه داشته باشند؟
۶. من که همه ی ابزارهای لازم را در اختیار نیروهایم قرار داده ام، حقوق مناسب هم دارم پرداخت می کنم، پس چرا کارمندانم برای کار دل نمی سوزانند؟
۷. چرا نیروهایم مرتبا مرا ترک می کنند؟ چرا ماندگار نیستند؟


یکشنبه 9 اسفند 1394

هشت فرمان مدیران موثر از زبان پیتر دراکر

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    



پیتر دراکر معتقد است مدیران موثر با انجام این هشت فرمان اثرگذار بوده اند:
1.  می پرسند«چه باید کرد؟»
2.  می اندیشند« صلاح سازمان در چیست؟»
3.  برنامه اجرایی درست می کنند
4.  تقسیم کار می کنند و مسئولیت نتایج را می پذیرند
5.  ارتباط برقرار می کنند
6.  به جای دشواری ها بر فرصت ها باریک می شوند
7.  نشست های پربار برگزار می کنند
8.  و به جای «من» می گویند و می اندیشند«ما»

پرداختن به « چه باید کرد؟» : 
ببینید چه باید بکنید. دقت کنید سخن از «چه می خواهم بکنم» در میان نیست؛ صحبت بر سر چه باید کرد است. در واکنش به چه باید کرد، مدیر کمابیش همواره با بیش از یک فوریت رو به رو می شود. اما مدیر موثر حواس خود را شقه نمی کند و تا آنجا که بتواند روی یک هدف باریک می شود.

دراکر می گوید: «هرگز ندیده ام مدیری هم زمان بیش از دو هدف را دنبال کند و بازدهی خوبی هم داشته باشد. مدیر موثر اولویت ها را معین می کند و پیگیرانه به آن می چسبد. پس از رسیدن به نخستین هدف، اولویت ها را بازنگری می کند نه اینکه بی درنگ به هدف دوم بپردازد.»

 از خودتان بپرسید:«حالا نوبت کدام هدف است؟» با این اقدام، معمولاً فهرستی تازه با اولویت های متفاوت به وجود می آید.

اندیشیدن به «مصالح سازمان»:

 مدیران موثر دائم از خود می پرسند: صلاح سازمان چیست؟ این فرمان به خصوص برای مدیران بنگاه هایی که به شکل خانوادگی، مالکیت یا اداره می شوند(که بیشترین بنگاه های هر کشور هم هستند) مهم است.
تا اینجا، مدیران با پیروی از این دو فرمان، اطلاعاتی را که نیاز دارند گردآوری می کنند و با انجام چهار فرمان بعدی، آن دانسته ها را به عمل تبدیل می کنند

تدوین برنامه اجرایی:
مدیران اهل عمل اند. دستاوردها، مرزبندی ها، بازبینی ها و کنترل های عملیاتی را معین کرده و برنامه می نویسند. برنامه اجرایی بیشتر به معنای اعلام. آمادگی است تا تعهد؛ پس نباید دست و پاگیر باشد. باید هر از چند گاهی بازبینی شود. تغییرات در بازار، در محیط کار و در افراد درون سازمان ایجاب می کند برنامه نرمش داشته باشد. علاوه بر آن برنامه اجرایی باید دربرگیرنده سامانه ای برای سنجش دستاوردها با انتظارات باشد.

تصمیم گیری و تقسیم کارها:
یعنی این که چه کسی مسئول انجام چه کاری است؟ سررسید هرکار چه وقت است؟ چه کسانی مستقیم یا غیر مستقیم درگیرند؟ مدیران موثر تصمیمات خود را در مقاطع از پیش تعیین شده بازنگری می کنند.با این کار می توان تصمیم ضعیف را قبل از وارد کردن خسارات سنگین، به راه راست آورد.

ارتباطات:
مدیران موثر از این که دیگران برنامه اجرایی او را فهمیده اند و به نیازهای اطلاعاتی او آگاهند، مطمئن می شود. او برنامه اجرایی خود را با تمام همکاران در میان می گذارد و نظرآنها را جویا می شوند.
تمرکز بر فرصت ها:

تمرکز بر فرصت ها نه بر گره ها. این ششمین فرمانی است که مدیران موثر از آن تبعیت می کنند. آنها تغییرات را چه درون سازمانی چه برون سازمانی فرصت می بینند نه تهدید و بهترین افراد خود را به بهره برداری از فرصت ها می گمارند تا گشودن گره ها.

برگزاری جلسات پربار:
پژوهش ها نشان می دهد نیمی از روز مدیران سطوح پایین و کارشناسان در جلسات ریز و درشت با دیگران می گذرد. حالا که قرار به این همه جلسه است باید موثر و پربار باشد. جلسات برای مدیران موثر برشی از کار است نه زمانی برای گپ زدن.

«ما» به جای «من»:
مدیران موثر می دانند مسئولیت نهایی با آنان است، یعنی نه می توانند کسی را در آن شریک کنند و نه آن را به کسی واگذارند. آنها به جای اندیشیدن به خودشان به«ما» می اندیشند و رفع نیازها و بهره برداری از فرصت ها را نخست برای سازمان می خواهند بعد برای خودشان



یکشنبه 9 اسفند 1394

فرهنگ سازمانی چیست؟

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

فرهنگ سازمانی یک سری قوانین و هنجارهای نانوشته ای است که باید ها و نباید های کاری افراد رو در یک محیط سازمانی مشخص میکنه. در واقع بر اساس فرهنگ سازمانی، افراد میفهمن که چه کارهایی رو باید انجام بدن و چه کارهایی رو انجام ندن. فرهنگ در جامعه با فرهنگ در سازمان تفاوتهای جدی داره و خیلی شبیه هم نیستند. فرهنگ جوامع بیشتر به دنبال گزاره های اخلاقی و رفتاری افراد هست ولی فرهنگ در سازمان بیشتر به دنبال شیوه های انجام کار و تعامل بین افراد هست.
به زبان خیلی ساده فرهنگ سازمانی مشخص میکنه که افراد در سازمان چظوری کارها رو انجام میدن، چطوری با هم تعامل و ارتباط داشته باشن، چطوری با هم به تفاهم و نتیجه برسن و ... .

نمونه های از فرهنگ سازمانی:
تو بعضی سازمانها فرهنگ تعامل و همکاری و تیم کاری وجود داره و تو بعضی سازمانها فرهنگ کار فردی
تو بعضی سازمانها فرهنگ مچ گیری و به دنبال مقصر گشتن وجود داره و تو بعضی سازمانها انجام اقدامات پیشگیرانه وجود داره
تو بعضی سازمانها فرهنگ شایعه پراکنی و یک کلاغ چل کلاغ کردن وجود داره و تو بعضی سازمانها فرهنگ توجه به اخبار موثق
تو بعضی سازمانها فرهنگ با هم به تفاهم رسیدن وجود داره و تو بعضی سازمانها هیچ جلسه ای با تفاهم و مفاهمه به پایان نمیرسه
تو بعضی سازمانها فرهنگ تیم سازی و کار تیمی به خوبی وجود داره و تیم ها راحت شکل می گیرن، تو بعضی سازمانها اصلا امکان تشکیل تیم وجود نداره
بعضی سازمانها خیلی در مقابل تغییر مقاوم میشن و هر نوع تغییری توی اونها یک فاجعه محسوب میشه و توی بعضی سازمانها تغییر پذیری جزء ذات کار محسوب میشه.



پنجشنبه 19 آذر 1394

تغییر سازمانی از دیدگاه نظریه آشوب

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

چکیده
نظریه ها و الگوهای سازمان و مدیریت همچون بقیه رشته های دانش تحت تاثیر پارادایمهای علمی قرار دارند. دو پارادایم مهم یعنی پارادایم نیوتنی و پارادایم آشوب به طور جدی نظریه و الگوهای سازمانی را تحت تاثیر خود قرار داده اند. در نظریه های ماشینی نظم، ثبات و پایداری و انعطاف ناپذیری جزء ویژگیهای ذاتی سازمانها به حساب می آید. بنابر این پس از تعریف ساختار، برنامه ها و تعیین رویه ها و روشها در سازمان، تغییر معنایی نخواهد داشت. در نظریه های ارگانیک، سازمان همچون ارگانیزم زنده، مریض و بیمار می شود؛ بنابر این برای بهبود آن باید دست به تغییر زد. در اینجا تحت تاثیر پارادایم نیوتنی، تغییرات را می توان مثل یک ماشین از قبل طرح‌ریزی کرد، نتایج آن را پیش بینی نمود و بدون کم و کاست به اجرا گذاشت و در این میان نقش محوری و تعیین کننده بر عهده رهبری تغییر است. نظریه سیستم های پیچیده و آشوب، اساس پارادایم دیگری است که حوزه مدیریت را نیز همچون دیگر حوزه های علمی تحت تأثیراصول خود قرار داده است. نظریه پیچیدگی برای مدیران این پیام راداردکه دوران مدیریت ازطریق اهداف سلسله مراتبی یاازطریق منطق از پیش تعیین شده و کنترل های دقیق، به سر آمده است. در شرایط آشوب و بی نظمی، سیستم ها دائما بین جاذبه های مختلف در نوسان هستند(تعادل پویا) و گاه تغییرکوچکی باعث بروز تغییرات وسیع و ریشه ای در سیستم می شود. برای مدیریت تغییر در سیستمهای پیچیده و آشوبناک، روشهای سنتی دیگر پاسخگو نیست و مدیران باید منطق تغییر در این سیستم ها را بیاموزند.

مقدمه
حدود۵۰۰ سال قبل ازمیلادمسیح ، هراکلیوس فیلسوف یونانی اظهار داشت: «هیچ کس بیش از یک بار نمی تواند در یک رودخانه جاری شنا کند». این نشان می دهد از دیر باز «تغییر» با چنین باریک بینی هایی مورد توجه بوده است. با این وجود آدمی ثبات را دوست دارد، زیرا در تغییر ترس از ناشناخته ها نهفته است. دکارت طبیعت را ماده بی روحی می دانست که کل آن را می توان با تحلیل اجزایش شناخت. (شناخت استقرایی) از نظر نیوتن طبیعت ماشین خوش رفتاری است که خداوند با قوانین معینی آن را به کار انداخته است که اگر، آن قوانین راپیدا کنیم، قادر خواهیم بود آن را تحت اختیار خود درآوریم. در این چارچوب، تغییرات، قابل پیش‌بینی، قابل محاسبه،قابل برنامه‌ریزی وپیشگیری بوده است. در پارادایم نیوتنی، سازمان به مثابه ماشینی است که با یک طرح دقیق از پیش تعریف شده و با استقرار انسانها(به عنوان اجزای ماشین) در محلهای تعیین شده، قادر است در مسیری که برای آن پیش‌بینی شده است، حرکت کند. اما تحولات شگرف درحوزه های مختلف شامل حوزه رقابت، تولید، تجارت و کسب و کار، دانش و آگاهی مشتریان، ساختار منابع تولید، دانش و فناوری و فنون و حذف مرزهای سنتی سازمانها و جوامع و افزایش ارتباطات و تعاملات بین آنها منجر به ظهور پیچیدگیهایی شده است که اداره و پاسخگویی به نیازهای آن، بیرون از توان پارادایم نیوتنی بود. نظریه سیستم‌های پیچیده و آشوب، اساس پارادایم دیگری است که قدرت تبیین و توجیه شرایط جدید را دارد و حوزه مدیریت را نیز همچون دیگر حوزه‌های علمی تحت تأثیراصول خود قرار داده است.

پارادایم نیوتنی
در فضای نیوتنی، همه چیز براساس نظم از پیش تعیین شده استوار است ونتایج همه چیز براساس قوانین حرکت، قطعی ومعین است. روابط بین علّت و معلول در این جهان واضح و ساده ، متوالی وبه ترتیب تقدّم و تأخر به صورت یک زنجیره واحد است. منطق رخدادها و تغییرات و روابط اشیا وعناصر، خطی است. همه چیز قابل کنترل است وتعادل یک امر مقدس است. نظریه پردازی در مدیریت همچون سایر حوزه های دیگر دانش، در فضای این پارادایم انجام گرفته است. این نظریه ها را می توان به دوگروه عمده تقسیم نمود:

۱- نظریه های ماشینی
این نظریه ها همه چیز را ثابت می‌انگارند و معتقدند اصولی که کشف کرده‌اند، کم و بیش مسائل سازمانی را حل می کند. از نظر آنها سازمان همچون ماشینی است که در آن وظیفه تخصصی هر جزء و روابط اجزا کاملاً مشخص و نتایج آن نیزقطعی وحتمی است. نظریه‌های ماشینی بر ثبات و پایداری سیستم ها و محیط بنا شده اند، به همین علت دراین دوران ایده ونظریه ای درمورد «تغییرسازمانی» شکل نگرفته است.

۲- نظریه های ارگانیک
دو خطای عمده، نگرش مکانیستی (ماشینی) عبارت بود از:
الف) دیدگاه ماشینی نسبت به انسان؛
ب) توجه نکردن به تغییرات محیطی و داخلی.
رهیافت ارگانیکی به سازمان، خطاهای فوق را اصلاح کرده و در آن «تغییر» در برابر «ثبات و پایداری» پذیرفته شده است. نظریه های عمده ای که به عنوان مبانی نظری تغییر مورد بحث ما هستند عبارت‌اند از:

الف) دیدگاه روابط انسانی
در این دیدگاه به افراد و گروهها به مانند، ارگانیزم‌های زنده نگاه می شود که ارضای نیازهایشان باعث اثر بخشتر شدن آنها می شود. «سازمان غیر رسمی» که مبتنی بر دوستی وتعاملات طرح ریزی نشده، است، در کنار «سازمان رسمی » پذیرفته شده و مشارکت کارکنان در تصمیم گیریها مورد توجه قرار گرفته است. توسعه سازمانی ریشه در این دیدگاه دارد. توسعه سازمانی فرایندی است که از طریق آن دانش وعملکردهای علوم رفتاری برای کمک به سازماندهی در دستیابی به اثر بخشی بیشتر از قبیل بهبود کیفیت کالا وخدمات مورد استفاده قرار می گیرد. (محمد زاده ،۱۳۸۲،ص۱۹)

ب) دیدگاه فنی ـ اجتماعی
در این دیدگاه به اثر بخشی تغییر نه تنها از منظر فنی بلکه از منظر انسانی و اجتماعی نیز توجه شده است. وقتی یک سیستم فنی مانند ساختار سازمانی،طراحی شغلی یا تکنولوژی انتخاب می کنیم، همیشه پیامدهایی بر سیستم اجتماعی دارد و برعکس. (مورگان،۱۹۹۷،ص۳۸) مبنای نگرش به تغییردر مدل لوین دیدگاه فنی ـ اجتماعی است. وی تغییر را عامل بر هم زننده تعادل می داند. از نظر وی زمانی باید دست به تغییر زد که نیروهای موافق(عوامل اجتماعی) نسبت به نیروهای مخالف پیشی گرفته باشند. هاچ (۱۹۹۷، ص ۲۵۶-۲۵۳) در نقد مدل لوین می نویسد:
_ او هر وضعیت رابه عنوان تعادلی از نیروهای موافق ومخالف تغییر در نظر می‌گرفت، پس تئوری او بیشتر یک تئوری ثبات است تا تغییر.
_ مدل او، فرایند پیچیده تغییر را از طریق مفاهیم ایستا وخطی ،بیش از حد ساده سازی کرده است .
_ او به تغییر سازمانی در یک جهت و زمان واحد توجه کرده است، در حالی که تغییر می تواند چند بعدی و به طور ادامه‌دار (مستمر) باشد.

ج) دیدگاه سیستمی
در نگرش سیستمی سازمانها به مثابه ارگانیزم‌های زنده، برای بقای خود باید بتوانند با محیط به یک تعادل پویا برسند. از منظر بحث «تغییر»، بین رویکردهای قبلی و رویکرد سیستمی سه تفاوت عمده وجود دارد: -۱ توجه به محیط وتغییرات آن؛ ۲) توجه به تغییر به عنوان یک فرایند مستمر؛ ۳) نگرش کل نگر وتوجه به زیر سیستمها وروابط بین آنها. بنابر این «تغییر» فرایندی است ادامه دار(مستمر)، برخوردار از ابعاد متعدد و لازم برای بقا.

در نظریه «تغییر جامع سازمانی» به طور همزمان، برسطوح سازمانی، کارکردها، وظایف و ابعاد متعدد و مختلف تمرکز شده و از یک منظر گسترده به تغییر سازمانی نگریسته شده است وعلاوه بر اجزای سیستم، کل سیستم نیز مورد توجه قرار گرفته است. به عنوان مثال می توان از مدیریت برمبنای هدف و مدیریت کیفیت جامع نام برد. مدیریت کیفیت جامع، یک تغییر سازمانی فراگیر است که اصلاح و بهبود و توسعه را با هدف رضایتمندی و پاسخگویی به نیازهای مشتریان وظیفه همه می داند. در این تعریف تاکید بر همه زیر سیستم‌ها، محیط، و استمرار تغییر است. الگوی جستجوـ عمل نیز یکی از الگوهایی است که به استمرار تغییر برای دستیابی به تعادل پویا نظر داشته است. سیر نظریه های تغییر نشان می دهد، تغییرات سازمانی در جهتی بوده است که برای مدیران در شرایط نامطمئن و نامشخص، تکیه گاه مطمئنی را فراهم سازند. نظریه های طراحی مجدد ساختار، سازماندهی تیمی، به‌کارگیری تکنولوژی اطلاعات، تواناسازی کارکنان، مشتری محوری همه پاسخهایی به این نیاز هستند. اما آنچه در این نظریه های نوین قابل تعمق است، پایبندی آنها به پارادایم نیوتنی است. سه ویژگی مهم نظریه های مورد اشاره عبارت‌اند از:

۱٫ تغییرات طرح‌ریزی شده؛
۲٫ محوریت «رهبری» در تمام فرایندهای تغییر. ( طرح تغییر، آماده سازی فضای تغییر، دعوت به مشارکت وحمایت از تغییر، غلبه برمقاومت، همه معطوف به رهبری هستند) این نگرش ریشه در ساختار سلسله مراتبی دارد. شاید به اعتباری بتوان گفت ابزار سلطه عوض شده ، در حالی‌که سلطه همچنان باقی است. هاچ(۱۹۹۷) از زبان فراتجددگراها می‌نویسد:بسیاری از این فلسفه‌های جدید، برای اتصال نظری بین قدرت، استقلال و نوآوری ساخته شده‌اند. آنها به هرصورت دردست تعدادی از مدیران به ابزارهای سلطه مبدل شده اند. مدیران از مشارکت دم می زنند تا اینکه کارکنان به آنها گرایش پیدا کنند و آنگاه با موذی گری شرایط را وارونه و مطلوبیتهای خود را تحمیل می‌کنند. آنها به شکلی می گویند: من شما راتوانا می سازم تا آنچه را من می گویم انجام دهید؛
۳٫ تحمیل سازماندهی: در واقع این مدیران ورهبران تغییر هستند که سازماندهی مناسب بعد ازتغییر را انتخاب می کنند. آنها به نوعی سازمان رایک ماشین انعطاف پذیر می دانند که می توان طرح آن رابا نقشه قبلی عوض کرد. مدیران نوین، باید مرزهای سیستم را به روی ناپایداری و بی ثباتی باز کنند و حتی خود بی ثباتی ایجاد کنند؛ این عمل می تواند به ظهور الگوهای رفتاری جدید کمک کند.

پارادایم آشوب
در دهه ۱۹۶۰، برخی از هواشناسان، ریاضی دان‌ها، فیزیکدان‌ها وزیست شناسان به شواهدی دست پیداکردند ومباحثاتی میان آنان شروع شد که باعث طیفی از ناراحتیها، علایق، اعجابهاوحتی عصبانیتها شد.آنها نمی توانستند باور کنند که طبیعت به گونه‌ای که شواهدش را به تازگی مشاهده می کردند، رفتار کند. آزمایشها نشان می دادکه طبیعت دارای رفتارغیرقابل پیش بینی است والگوها وطرحهای تصادفی وپیچیده ای را ایجاد می کند که با محاسبات و فرمول‌های خطی قابل انطباق نیست، بلکه در نقاط و وضعیتهای مشخصی شاخه شاخه می شود و راه خود را از نظر گاههای ازپیش تعیین شده جدا می کند. ابر،صاعقه،حبابهایی که درپای آبشارها تشکیل می شوند از نمونه این نوع از پدیده‌ها هستند. به دنبال این مشاهدات و آزمایشها نظریه جدیدی به نام نظریه آشوب شکل گرفت. براساس نظریه آشوب جهان نظامی غیرخطی، پیچیده و غیرقابل پیش بینی است. این نظریه به سیستم‌هایی اشاره دارد که ضمن نشان دادن بی نظمی، حاوی نوعی نظم نهفته در درون خود هستند وبیانگر رفتارهای نامنظم، غیرخطی و غیرقابل پیش بینی وپیچیده درسیستم هاست وقائل به وجود یک الگوی نظم غایی در تمام این بی نظمیهاست. به دلیل غیرخطی بودن وپیچیدگی سیستم‌های آشوب ارائه مدل از اینگونه سیستم‌ها کاری بس مشکل وسخت است.به همین علّت سعی شده است به کمک مثالها ومدل‌های کامپیوتری وجهی از سیستم‌های آشوبناک نشان داده شود. مثال مورگان (۱۹۹۷) برای این نوع سیستم‌ها، توده ای از«پرندگان»، «خفاشها‌» یا «ماهیها» است که بر اساس سه قانون «۱- حرکت بدون تصادم؛ ۲- حفظ حرکت در جوار یکدیگر ۳- دور نشدن خیلی زیاد از یکدیگر» حرکت می کنند. این الگو یک الگوی کامپیوتری است که نشانگر یک توده دینامیک یا یک سیستم آشوبناک است که جزئیات حرکات آنهاغیرقابل پیش بینی، ولی در کلّیت از یک نظم برخوردار است. توده پرندگان، پیشرفت الگوهای هوا ،واکنشهای پیچیده شیمیایی،اجتماع موریانه ها،پرواز پرسروصدای حشرات ازنمونه های سیستم‌های آشوبناک هستند.چهارویژگی مشترک درسیستم‌های آشوبناک عبارت‌اند از:

۱ـ اثرپروانه ای
بر اساس اصل اثرپروانه ای (BUTTERFLY EFFECT)، یک تغییرکوچک هر چند بی اهمیت مانندپرزدن یک پروانه می تواند منجر به تغییرات شگرف در یک سیستم شود، یا اینکه براساس گفته نویسنده مقالات علمی «کوین کلی» درسیستم‌های غیرخطی پیچیده applesا=۲+۲(۱) (مورگان،۱۹۹۷) هر تغییر کوچک در سیستم غیرخطی می تواند تغییر کوچک دیگری را ایجاد کند و تغییر بعدی، تغییر دیگری را تا اینکه درنهایت یک تغییر کیفی رخ می دهد. برای مثال در رابطه غیرخطی زیر تغییر مقدار X از ۰ به ۰۱/۰ تغییربزرگی را در اندازه مقدار تابع ایجاد می کند.

F(x)= (10000)100x
X=0 F(x)= 1 X=0/01 F(x)=10000

۲ـ سازگاری پویا
سیستم‌های بی‌نظم در ارتباط با محیط‌شان هم چون موجودات زنده عمل می کنند و نوعی تطابق و سازگاری پویا بین آنها وپیرامونشان برقرار است. این سازگاری مانند هوشمندی مغز انسان از نوع ظهور لحظه‌ای است. میزان و چگونگی هوشمندی مغز از قبل تعیین نشده، طرحی برای آن پیش بینی نشده، بلکه یک پدیده در حال ظهور(شدنی) برنامه ریزی نشده است که در جریان زمان تکامل می یابد. سیستم های سازگار شونده پویا دارای ویژگیهای زیرهستند:

الف) توان خود سازماندهی دارند: هر جزء در چارچوب محدودیتهای کلی سیستم، خودراباشرایط پیش آمده سازگار و در نظم کلی سیستم سازماندهی می‌کند. برای مثال هر قسمت مغز می تواندباشرایط جدیدخودراهماهنگ کند، بدون اینکه هماهنگی باکل را ازدست بدهد. تغییر و تحول در سیستم‌های آشوبناک براساس همین ویژگی خود سازماندهی انجام می‌گیرد. فقیه(۱۳۷۶) اظهار می دارد: «سیستم‌های خود سازمانبخش، دارای درجه ای ازآگاهی نسبت به وضیعت موجودخودوتفاوت آن باوضیعت عموماً مطلوب هستند. آنها می توانند برپایه اطلاعاتی که ازپیش دارند خود را نوسازی کنند».

ب) وی‍ژگی هم افزایی: در سیستم‌های پیچیده کل بزرگتر از جمع اجزاست. این بدان معنا است که تلاش افراد در چارچوب یک سیستم باز و آزاد، نسبت به سیستم‌های ساده و بسته، اثربخشتر و تاثیر‌گذارتر است.

ج)یاد گیرنده هستند: مورگان(۱۹۹۷، ص ۸۶) چهار اصل زیر را برای یادگیرنده بودن یک سیستم لازم می داند:
_ سیستمها باید توان احساس، نظارت وشناسایی منظرهای با اهمیت محیط خود را داشته باشند؛
_ آنها باید بتوانند این اطلاعات را باهنجارهای عملیاتی که رفتار آنها را هدایت می کند مربوط سازد؛
_ آنها باید بتوانند انحرافات مهم را ازهنجارها تشخیص دهند؛
_ آنها باید بتوانند عملیات خودرا با تشخیص خطا اصلاح کنند.
در صورت وجود چهار شرط گفته شده، سیستم می تواند برتغییرات محیط نظارت داشته باشد و واکنشهای مناسب را از خود بروز دهد و به شیوه هوشمندانه و خود ـ تنظیم عمل نماید.

۳- خود ـ شباهتی
در نظریه آشوب ومعادلات آن، نوعی شباهت بین اجزا و کل قابل تشخیص است. مثال معروف آن، یک صفحه هولوگرام است که توسط لیزر تصویری برآن ضبط شده باشد. این صفحه دارای خاصیتی است که درصورت جزء جزء شدن ، هرجزء آن تصویرکامل را نشان می دهد. همچنین یک قطعه آینه که در صورت شکسته شدن، هرجزء آن آینه دیگری است.

۴ – جاذبه های عجیب
جاذبه های عجیب، الگوهایی هستند که از منظریامنظرهای گوناگون بی نظم و آشفته ولی ازمنظریا منظرهای دیگر دارای نظم هستند. هرچه افق دید گسترده‌تر باشد، یافتن جاذبه عجیب ممکن تر وقدرت پیش‌بینی بیشتر خواهدبود.(الوانی، ۱۳۷۸)نظریه پردازهای بی نظمی درپژوهشهای خود، توجه خاصی به چگونگی رفتار سیستم‌ها که تحت نفوذ «جاذبه‌های» گوناگون قرارمی گیرند، داشته اند. برای درک بهتر مفهوم «جاذبه های گوناگون»، فرض کنید دریک صبح آفتابی درایوانی برای لذت بردن از زیباییهای صبحگاهی نشسته اید و در رؤیایی شیرین فرو رفته‌اید. برای مثال خود را درکنار دریاچه ای با آبهای نیلگون که تصویر آسمان آبی را درخودجای داده احساس می کنید. جنگلی سبز اطراف دریاچه را فراگرفته است و پنگوئن ها با زیبایی اغوا کننده ای درآب شیرجه می‌زنند. ناگهان دراین بین بنا به دلیلی، توجه شما به پشت سرتان جلب می شود. دراین حالت تیک تیک ساعت الکترونیک که با صدای موتوریخچال درهم شده است، برای لحظه ای شمارا ازآن احساس، خارج می کند. اگرچه ممکن است چشمهایتان هنوز برآن صحنه باشد، ولی ذهن وفکرتان جای دیگری است. در این حالت شما اسیر دو «جاذبه» شده ایدکه از دوزمینه کاملاً متفاوت برخوردارند. هرچقدرکه به سمت یکی کشیده می‌شوید، از دیگری دور می شوید. با کشیده شدن به سوی دریاچه، صداهای لوازم خانگی به نیستی سپرده می‌شوند، اما اگربه سوی تیک تیک ساعت،اجاق ویخچال جذب شوید، (کاری که درشستشوی مغزی انجام می‌دهند) صداهای مزاحم غالب می‌شوند.(مورگان، ۱۹۹۷) به نظر می آید که سیستم‌های پیچیده، ذاتاً اسیر تنشهایی از این نوع هستند. آنها دائماً تحت نفوذ چندین «جاذبه» قراردارند که در نهایت زمینه جاذبه غالب، رفتار سیستم راآشکار می سازد. بعضی از جاذبه ها سیستم را به سوی وضعیتهای تعادل یا نزدیک تعادل می‌کشند، این عمل ازطریق بازخورد منفی انجام می گیردکه از رشد ناپایداری جلوگیری می کند. برخی از جاذبه های دیگر سعی می کنند نظم و ریخت جدیدی به سیستم بدهند. اگر«جاذبه مسلط» (زمینه موجود) موفق شود، انرژی حرکتی سیستم وناپایداری آن رادفع کند، پتانسیل‌های تغییر به تحلیل می روندو سیستم به وضعیت متزلزل قبلی خودبرمی گردد. ازطرف دیگر، اگرجاذبه جدید غلبه کند، انرژی های تولید شده راجذب خواهد کرد و نظم جدید حاکم می شود.

مدیریت درآشوب وپیچیدگی
تاثیر پارادایم آشوب در نظریه های سازمان و مدیریت را می توان در طرح مباحثی همچون سازمانهای یادگیرنده، تحلیل سازمان از طریق استعاره های مغز و هولوگرام ، توجه به تیم‌های خود گردان و ساختارهای غیر متمرکز و تیمی، مشاهده کرد. بنا به اظهار الوانی(۱۳۷۸) نظریه های مدیریت علمی،روابط انسانی، مدیریت مقداری وکمی ومدیریت سیستمی افسانه می شوند و واقعیتهای امروز در تئوریهای بی نظمی وآشوب باویژگیهای خاص پدیدار می شوند. به گفته هاچ(۱۹۹۷) «دردورانی که تغییر، مداوم، تصادفی وپیوسته است، ضروری است که شیوه‌های تفکرسنتی را درهم بشکینم تا تغییر رابه نفع خویش به کار گیریم. ما وارد عصر منطق گریزی شده‌ایم. دوران خطرات بزرگ اما فرصتهای بزرگتر».

پنج ایده کلیدی برای مدیریت تغییر
۱) بازاندیشی در مورد مفاهیمی مانند سازمان، مدیریت،سلسله مراتب وکنترل: درنظام پیچیده،غیرخطی وآشوبناک، استفاده از نظام سلسله مراتبی چگونه خواهد بود؟ درنظامی که پیش آمدها تصادفی و حوادث از منطق بی نظمی پیروی می کنند، طرح‌ریزی چه مفهومی خواهد داشت؟ درست مثل اینکه شما برآن شویدکه یک مسیر پیچ در پیچ ودرهم راباحرکت برروی یک خط راست طی کنید. در این نظام،آینده قابل پیش بینی نیست آنچه ازدست مابرمی آید حدس وگمان است وهیچ قطعیتی درآن نیست. چیزی که هست، دانش ما احتمال پیش بینی وقوع آنها را بالا و پایین می‌کند. در این سیستم‌ها مدیریت ازطریق اهداف سلسله مراتبی یاازطریق منطق از پیش تعیین شده، مثل اینکه در طراحی پلها و ساختمانها به کار گرفته می شود، امکان پذیر نیست. مدیران باید یاد بگیرند که رخدادها وتغییرات به شکل آنی هستند و آنها بااین گونه رخدادها روبه‌رویند. نظمها درکشمکش بین جاذبه‌های مختلف ظهورمی کنند، اما طبیعت دقیق این نظم، هرگز طرح ریزی شده یا ازقبل تعیین شده نیست. الگوها ظهور می کنند و نمی توان آنها راتحمیل کرد. همه چیز درحال تغییر است و مدیران خود نیز بخشی از تغییر هستند. آنها باید مجموعه ذهنیات و نگرشهای خود نسبت به «تغییر و کنترل» را تغییر دهند. در سیستم های پیچیده، طرح‌ریزی و کنترل پیش از عمل، کارساز نیست، بلکه مدیران باید یاد بگیرند که چگونه جریان و فرایند تغییر را روانسازی کنند.(مورگان،۱۹۹۷،ص ۲۶۷ـ۲۶۶)

۲) فراگیری هنرمدیریت و تغییر زمینه‌ها: نقش اساسی مدیران بر اساس منظر پیچیدگی و بی‌نظمی، شکل دهی وایجاد زمینه‌هایی است که درآنها شکلهای مناسب از طریق خودـ سازماندهی به وجود آیند. در موقعیتهایی که الگوی«جاذبه مسلط»، وضعیت نامطلوبی راحاکم کرده است، باید مرزهای سیستم را به روی ناپایداری و بی‌ثباتی بازکرد یاحتی خود اقدام به ایجاد بی ثباتی کرد؛ این عمل می تواند به ظهور یک الگوی رفتاری جدید کمک کند. برای شکستن قدرت« جاذبه بسته شده (مسلط)»، مدیران باید راههایی رابرای خلق زمینه های جدید پیدا کنند. برای مثال ذهن مشاوران و کارشناسان کلیدی سازمان را با ناخوشایند جلوه دادن واقعیتهای مالی، مطرح نمودن توان و قدرت حیاتی نو آوری و خلاقیت ، روشن ساختن وضعیت رقبا و مشخصه های رقابتی در حال ظهور و مواردی از این قبیل درگیر کنند. ایجاد ائتلاف بین عناصر کلیدی سازمان که قادر به تغییر وضعیت موجود هستند، راهبرد دیگری از این نوع است. این راهبردها می‌توانند سیستم بسته شده را دچار بی ثباتی و درنتیجه آن را مجبور به حرکت به سوی نقاط بحرانی کنند. در این وضعیت اگر نیروهای تغییر از انرژی کافی برای غلبه بر جاذبه مسلط برخوردار باشند، جاذبه مسلط کنار زده می‌شود و جاذبه جدید جایگزین آن می‌شود. همچنین با رفتن به سراغ عملیات نو و جدید، امکان شکل گیری «تغییر» و ظهور زمینه های جدید را می توان ایجاد کرد. برای مثال با تغییر در الگوهای پاداش، تغییر درترکیب کارکنان کلیدی و پست‌های آنها‌، ایجاد بحرانهای مالی ساختگی، تعدیل نیروی انسانی و رخدادهای بسیارزیاد دیگر می توان سیستم را از قالب بسته خود به حرکت واداشت. البته باید به این نکته مهم توجه شود که در سیستم‌های پیچیده و غیر خطی، مدیران کنترلی بر تغییر نمی‌توانند داشته باشند. آنها نمی‌توانند شکل دقیق الگوی«جاذبه» جانشین را تعریف کنند؛ اما با تغییر در عناصرکلیدی «جاذبه مسلط» و با بازکردن مرزهای سیستم موجود نسبت به اطلاعات و تجارب جدید، می توانند زمینه ظهوربرای «جاذبه جانشین » رافراهم سازند. در واقع مدیران به ایجاد شرایطی کمک می کنند که تحت آن، جاذبه جدید ظهور می کند.در سیستم‌های پیچیده دو نوع حلقه تقویت کننده و متعادل کننده در فعالیت وجود دارد. حلقه های تقویت کننده همیشه به دنبال تغییر«جاذبه» است و حلقه‌های متعادل کننده ازطریق بازخورد منفی به دنبال پایداری وثبات هستند. بنا به اظهار سنگه(۱۳۸۲، ص۱۱۱) هر زمانی که مقاومتی در مقابل تغییر مشاهده شد، شما باید توجه کنید که یک یا چند فرایند متعادل کننده مخفی، مشغول فعالیت هستند، این مقاومت نه پایدار و زودگذر است ونه چیزی اسرارآمیز، بلکه ناشی از ترس تغییر درهنجارهای سنتی سازمان و نحوه انجام امور است. رهبران آگاه و مدیر، به جای افزایش فشار برای انجام تغییرات درسازمان ودرهم شکستن مقاومتها، در جستجوی یافتن منابع این مقاومت هستند. تغییر در سازمانهای امروزی، در واقع نزاعی میان جاذبه های مسلط و جاذبه های جدید است که مدیران می توانند با ایجاد زمینه های غلبه جاذبه های جدید، تغییرات مطلوب در سازمان ایجاد کنند.

۳) فراگیری چگونگی استفاده از تغییرات کوچک برای خلق اثرات بزرگ: یکی دیگرازآموزه های نظریه آشوب و پیچیدگی برای مدیریت تغییر، توجه به « لبه های آشوب» است. در آنجا اگر تغییرات کوچک در زمان و مکان مناسب اعمال شوند، قادر به ایجاد تغییرات بزرگ هستند. سنگه(۱۳۸۲، ص ۸۱)، این حالت را قانون اهرم کاری می‌نامد. او معتقد است در حل مسائل بایداز جایی شروع کرد که قانون اهرم کاری بیشترین اثر را دارد تا بتوان باحداقل سعی وتلاش به پیشرفت ونتیجه ای بزرگ دست یافت. تنها چالش پیش روی دست اندرکاران تغییر این است که موضع مناسب برای اهرم راپیدا کنند والبته این موضع براحتی مشخص نیست. مورگان (۱۹۹۷) درموردشناسایی نقاط اهرمی می‌نویسد: اگر مدیران یادبگیرند پارادکس‌های آنی را شناسایی کنند یا اگر لازم باشد، پارادکس‌هایی را ایجاد کنند که موجب تنش بین وضعیت موجود و وضعیت مطلوب شوند؛ آنها قادر به شناسایی نقاط بااهمیت اهرمی و استفاده ازآنها برای غلبه برنیروهای حافظ وضعیت موجود خواهند بود.

۴) باتحول وتغییرپیوسته ونظم آنی به عنوان امورمعمولی و طبیعی زندگی کردن: درسیستم های پیچیده هیچ کس دروضعیتی نیست که عملیات سیستم رابه شکل جامع کنترل یاطرح ریزی کند. شکلها و وضعیتها ظهور می کنند، آنها را نمی توان تحمیل کرد. در بهترین حالت مدیران می توانند سیستم رابه سوی« جاذبه مطلوب» هدایت کنند یا اینکه پارامترهای بحرانی راکه برجریان تکامل سیستم نافذ هستند، فعال سازند. آنها همچنین باید به هر ابتکار و تجربه ای به عنوان یک فرصت یادگیری نگاه کنند. در بحث هنر ایجاد زمینه های جدید، آنچه بیشتر مورد توجه است، استفاده از تجارب و الگوهای یادگرفته شده به منظور تغییر الگوهای «جاذبه مسلط» است. تجارب موفق، به مدیران راهنمایی می کند که چه چیز می‌تواند نقشه « جاذبه مسلط» راحفظ وچه چیز می تواندکمک به ظهورجاذبه های جدید کند. مدیریت آشوب باید درمورد «‌مدیریت روی لبه» سطح آگاهی خودرا افزایش دهد و در هنر «مدیریت روی لبه» کسب مهارت کند. او باید درهنگامه لازم ابتکارهای جدید را در برابر فشارهای «جاذبه مسلط» مصون نگاه داردو وقتی آن ابتکار توانست ازخود محافظت کند، آن رابه حال خویش رها کند. (مورگان، ۱۹۹۷، ص ۲۶۷ ) امروزه مدیران باید تجربه کردن وآزمایش راسرزنش نکنند بلکه بایداجازه دهند که کارکنان ازآزمایشها وتجارب خویش بیاموزند. یادگیری، تجربه وکسب اطلاعات برای سازمانهای امروزی به علّت پیچیدگی آن می تواند به عنوان پایگاه اطلاعاتی باشد که شناخت را امکان پذیرمی کند. در سیستم های آشوبناک، تعیین یک نقشه ازپیش تعیین شده ویک طرح ماشینی شده به هیچ وجه امکان پذیرنیست. در این سیستم ها اطلاعات،آگاهی،تجربه، آزمایش می تواند شناخت ایجادکند، همانطورکه درشناسایی بعضی ازسرطانها، ازطرح وریخت سلولی، پی به بیماری نمی برند، بلکه از اطلاعات وسیعی که به دست می آورندو مقایسه با اطلاعات تجارب قبلی می توانند وضعیت را شناسایی کنند .

۵) گشودگی دربرابر استعاره های جدید، که می توانند خودسازماندهی را روان کنند: استعاره هایی همچون، سازمان به مثابه مغز، سازمان به مثابه ارگانیزم، سازمان به مثابه هولوگرام، می توانندراهگشای مدیران برای درک خودسازماندهی وفراهم سازی شرایط آن درسازمان شود. درادبیات پست مدرنیزم، استعاره جدیدی به نام «کلاژ» مطرح است. کلاژ یادرهم آمیختگی نوعی هنراست که اشیا وقطعات واجزای مختلف را به گونه ای درکناریکدیگر می چینند تا تصویری جدید، بدیع و با معنا حاصل شود.کاربرد این استعاره درسازمان، یعنی اینکه مدیر، نظریه پرداز یا رهبر باید بتواند با به کارگیری شیوه‌ها و ریز رخساره‌های گوناگون، رخساره موردنظرخود را بسازد، بنابراین بایددر نقش یک هنرمند عمل کند. درهنر« درهم آمیختگی» هنرمند تعدادی تصویر نامربوط را در کنار یکدیگر قرارمی دهد وازاین راه یک ایده واحساس قوی به بیننده می دهد. این ایده و احساس چیزی جدا ازعادات معمول بیننده است. مدیر نیز باید اینگونه عمل کند و بداند سازمانها رانمی توان فقط با نگرش تک بعدی و از زاویه دید یک تئوری، توصیف یا درک کرد.

نتیجه گیری
جریان تکاملی زندگی بشر، نشان از حرکت از سادگی فراگیر به پیچیدگی فراگیر دارد. آدمی پیچیده تر می شود، همچنانکه حوزه اندیشه، دانش و علوم، فناوری، و سیستم های اجتماعی پیچیده تر می شوند. در این سیر تکاملی، همه چیز با هم حرکت می کند؛ به همین دلیل وقتی بشر به درک نیوتنی می رسد، سیستم‌های اجتماعی نیز در مرحله ماشینی به سر می‌برند و وقتی به درک بی نظمی و آشوب می رسد، این سیستم ها به مرحله پیچیدگی و پیش بینی ناپذیری رسیده اند. دوران ما، عصر تغییرات سریع و پیچیدگیهای روز افزون است. اداره سازمانهای پیچیده، مسائل پیچیده، اهداف پیچیده و دنیای پیچیده، به انسانهای پیچیده نیاز دارد. انسانهای پیچیده نیز در سازمانهای پیچیده پرورش می یابند. سیستم های اجتماعی که مرزهای خود را به روی این تغییرات سریع و تحولات بزرگ باز می کنند، به خود فرصت می‌دهند که به بلوغ درک پیچیدگی دست یابند. سیستم های بسته، همچنان ساده باقی می مانند و در نتیجه اعضای آنها نیز فرصت یادگیری برای اداره جهان پیچیده را نخواهند داشت. کشور ما نیز به عنوان بخشی از دنیای امروز، نیاز به مدیرانی دارد که قدرت اداره سازمانهای پیچیده و شرایط بی نظمی و آشوب را داشته باشند؛ بنابر این سازمانها باید اقدام به باز کردن مرزهای خود به روی تحولات و تغییرات بیرونی و افزایش تعاملات بیرونی کنند تا اعضای آنها در پیچیدگی ، فرصت پیچیده شدن را به دست آورند. سخن آخر اینکه بدون انسانهای پیچیده، قادر به اداره پیچیدگی نیستیم و بدون وجود بستر پیچیده، قادر به پرورش انسانهای پیچیده.

منابع

-۱ الوانی، مهدی(۱۳۷۸). بازتاب جلوه های نظریه بی نظمی درمدیریت. فصلنامه مطالعات مدیریت. شماره۲۱و۲۲٫ بهاروتابستان۷۸٫تهران:دانشگاه علامه طباطبایی .
-۲ تابنده، احمد(۱۳۷۶)، آشوب نظم دار، ماهنامه تدبیر، شماره ۸۰، تهران: سازمان مدیریت صنعتی، ص ۴۰-۳۱٫
-۳ سنگه، پیتر(۱۳۸۲).پنجمین فرمان- خلق سازمان یادگیرنده. ترجمه: کمال هدایت و حافظ روشن، محمد. چاپ چهارم.تهران. سازمان مدیریت صنعتی.
-۴ فقیه، نظام الدین(۱۳۷۶)، آشوب در سیستمهای پویا و تحول در سیستم‌های مدیریت، ماهنامه دانش مدیریت، شماره ۳۵ و ۳۶٫
-۵ محمدزاده، عباس(۱۳۸۲)، مدیریت توسعه(تحول سازمان به مثابه استرات‍ژی)، تهران:سمت.

۶- Hatch,Mary Jo.(1997), Organization Theory, Oxford University Press.
۷-Morgan,Garet.(1997), Images of organization , Sage Publication.

پانویس
۱ – در فضای خطی، نتیجه این عملیات اولا یک عدد است و ثانیا ۴ می شود. نویسنده می خواسته است نشان دهد، در فضای پیچیده ممکن است نتیجه یک تغییر، ظهور پدیده ای شود که در پیش‌بینی‌های شما هرگز جای نمی گرفته است.


سه شنبه 28 آبان 1392

مدیریت استراتژیك در بخش دولتى

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

تكامل مدیریت استراتژیك

ایده اصلى در مدیریت استراتژیك نیل به عملكرد برتر و حفظ آن است. براى تحقق این مهم مدیران باید بین محیط و قابلیت هاى سازمان پیوند و سازگارى ایجاد كنند.

تدوین و اجراى استراتژى

نگرش خط مشى تجارى سعى مى كند بین دو وظیفه تدوین استراتژى و اجراى آن فرق بگذارد. تدوین استراتژى را وظیفه مدیران ارشد و اجراى استراتژى را به دیگر رده‌هاى مدیریتى محول مى كند.

استراتژى رقابتى

مرحله بعدى در تكامل مدیریت استراتژیك به وسیله مایكل پورتر با طرح تحلیل صنعتى برمبناى نیروهاى 5 گانه شكل گرفت. تعریف كلى محیط بر مبناى زمینه هاى كلان اقتصادى، سیاسى، و تكنولوژیكى به یك نگرش فعال منجر نمى شد. مدل پورتر این امكان را به مدیران داد تا بجاى انتخاب استراتژى براى سازگارى به استراتژى شكل دهى محیط روى بیاورند.

مدل توانایى هاى پویا

این رویکرد بر این نكته تاكید دارد كه اساس استراتژى در ایجاد مزیت رقابتى فردا از توانائى هاى استراتژیك سازمان نشات مى گیرد.ماهیت پویاى این مدل براین نكته تاكید دارد كه چون تغییرات در استراتژى و قابلیت هاى سازمان اغلب موجب تغییرات در محیط سازمان مى شود، مدیریت تغییر منبع كلیدى در كسب مزیت رقابتى محسوب مى شود.

طبقه بندى قابلیت هاى سازمان

قابلیتهاى اقتصادى: دارایى هاى فیزیكى، سهم بازار، محل جغرافیایى، منابع مالى، حق ثبت، شهرت نشان تجارى.

قابلیتهاى تكنولوژیكى  :دانش فنى، ماشین آلات، روش ها، فرایندها

قابلیتهاى انسانى : مهارت ها، سبك ها، و رفتار اعضاى سازمان

قابلیتهاى سازمانى: ساختار، سیستم ها، هنجارها

قابلیتهاى مدیریتى: توانایى ایجاد، هماهنگى، و تغییر قابلیتهاى تكنولوژیك، سازمانى، انسانى، و اقتصادى.

مزیت رقابتى پایدار

براى آنكه مزیت رقابتى پایدار حاصل شود، قابلیت هاى یك سازمان باید برجسته باشند. براى آنكه قابلیت ها برجسته باشند، سه شراط زیر باید تحقق پیدا كند:

–        قابلیت‌ها باید با ارزش باشند )منبع مزیت رقابتى باشند(

–        قابلیت ها باید نادر باشند )به طور معمول در دیگر سازمان‌ها یافت نشوند(

–        قابلیت ها باید به طور ناقص قابل تقلید باشند.

با صرف وقت و پول رقبا تقریباً مى توانند هر چیزى را تقلید كنند. بنابراین، مزیت رقابتى پایدار بر ابداعات و بهبود مستمر قابلیت هاى سازمان دلالت دارد


شنبه 27 مهر 1392

کارآفرینی و همه چیز در رابطه با آن

   نوشته شده توسط: حمید مظاهری راد    

شما عزیزان می توانید جهت دسترسی به مقاله فوق اینجا را کلیک نمائید . در ضمن مدتی است که فعالیتم را بیشتر به فیس بوک انتقال داده ام که می توانید با مراجعه به آدرس https://www.facebook.com/hmazahere1  با نویسنده ارتباط برقرار سازید.


تعداد کل صفحات: 2 1 2